...سفارش دوم من دربارة [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] است، بازوی مسلح [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت فقیه]] و روحانیت، باید [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] آنچنان باشد که پاسدارانش به عنوان فرضیه واجب خدمت نمایند. نه به عنوان شغل، چرا که این دو بازوی [[ولایت مطلقه فقیه|ولی فقیه]] -[[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] و روحانیت- شغلی ندارد و نباید سپاهی بودن و روحانی بودن را شغل حساب نمود. چقدر ابرقدرتها از این [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] نو پا میترسند، چرا که برادر سپاهی به عنوان فریضه وارد [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] میگردد، نه حق مأموریت میخواهد نه فوقالعاده بدی آب و هوا، بلکه هر کجا که سختر باشد وارد میشود که اجرش عظیمتر است. تلاش شما این باشد که ریشة [[سازمان مجاهدین خلق ایران|منافقین]] را برکَنید.
11/5/1360 <ref>مطابق با عید سعید فطر <ref name="sobh" /ref>
=== سخن و پیام ===
برادران! فقط باید به فکر اسلام بود و برای یاری اسلام باید اکنون از روحانیت و [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] یاری جست و [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] را یاری کرد، درود بر شهید مظلوم [[شهید آیتالله دکتر بهشتی|آیت الله بهشتی]] برقرار باد پرچم اتحاد جمهوری اسلامی به رهبری [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام خمینی]] (ره)<ref>[http://shahidshahbazi.ir/index.php/1391-02-31-21-37-20/1391-03-09-18-03-55/1391-03-09-15-57-25/1391-04-09-07-01-39 پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی]</ref>
[http://shahidshahbazi.ir/index.php/1391-02-31-21-37-20/1391-03-09-18-03-55/1391-03-09-15-57-25/1391-04-09-07-01-39 پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی]
== خاطرات ==
=== کنار حرم رسول الله ===
محمود آرام و آهسته در زیر آفتاب داغ مسجدالاحرام راه میرفت، کف پایش از تماس با سنگفرش سفید و داغ مسجد قرمز شده بود. قرآن را باز کرد و چند آیه خواند، نگاهش را به کعبه دوخت. جلو رفتم و چشمانش را با دست گرفتم و گفتم: «خوب جایی گیرت آوردم» با مکث پرسید: «شما؟» دستانم را برداشتم و گفتم: «اینجوری که تو زل زدی وسط چشمهای خدا نباید هم هیچ کس را بشناسی» لحظه شیرینی بود. [[شهید محمد ابراهیم همت|حاج همت]] را که در کنارم ایستاده بود، به او معرفی کردم صدای موذن فضای مسجد را گرفت دستم را دور گردن شهازی و [[شهید محمد ابراهیم همت|همت]] انداختم و با خنده گفتم: «این دفعه شما دو نفر را توی یک تله میاندازم صبر کنید.» مدتی گذشت و [[لشگر بیستوهفت محمد رسول ا... صلیاللهعلیهوآله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ محمد رسول ا...]] تاسیس شد. هر سه به نزد برادر [[محسن رضائی]] رفتیم. سر صحبت را باز کردم و گفتم: «بالاخره یک تیپ تازه تأسیس یک فرمانده میخواهد.» رضائی نیز به همت و شهبازی گفت: از نظر من شما، آیینه هم هستید. تیپ شماباید 10 گردان داشته باشد، به همین دلیل این تیپ هم فرمانده میخواهد، هم جانشین فرمانده و هم رئیس ستاد. ما باید دزفول و شوش را از زیر آتش [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی]]ها بیرون آوریم حضرت [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] (ره) به این عملیات امیدوار است. آقا محسن که رفت، محمود نگاهی به من انداخت و گفت: «کار خودت را کردی؟» دستم را دور گردن آن دو انداختم و با لبخند گفتم: «کنار حرم رسول ا... قول دادم که شما دو نفر را توی یک تله بیاندازم.» <ref>[http://shahidshahbazi.ir/index.php/1391-02-31-21-37-20 پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی] - </ref>راوی: [[حاج احمد متوسلیان]]
=== غذای روحم ===
صدای اذان رو شنید، دست کشید گفت (میروم نماز). اصرار کردیم، غذات سرد میشه، تمامش کن! گفت: غذای روحم سرد میشه. - <ref>[http://shahidshahbazi.ir/index.php/1391-02-31-21-37-20/1391-03-09-18-03-55/1391-03-09-15-57-25/1391-04-09-07-00-57 %20 پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی]</ref>
=== کندوی عسل ===
نزدیک روستایی مستقر شده بودیم؛ زیر پای [[منطقه بازی دراز|بازی دراز]]. فاصلهی کمی با [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی]]ها داشتیم. گاهی [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی]]ها را میدیدیم که به روستا میروند و لیمو شیرین میچینند. ما هم گاهی شبها میرفتیم و با دلهرهای از درختهای روستا لیمو میچیدیم و برای بچههایی که مریض بودند میآوردیم. نشسته بودیم پشت یک دیوار و داشتیم منطقه را شناسایی میکردیم که شهبازی را دیدیم. یک چتر منور انداخته بود روی سرش. دوید داخل روستا. فکر کردیم حتما [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی]]ها را دیده و وقت نشده به ما خبر بدهد. به همین دلیل ما هم دویدیم پشت سرش. کمی گشتیم تا پیدایش کردیم. توی یکی از خانههای روستا چند تا کندوی عسل پیدا کرده بود. چتر منور را انداخته بود روی کندو و داشت عسلهایش را بیرون میآورد. زنبورها ریخته بودند روی سر و صورتش. صدایش در نمیآمد. در آن وضعیت اگر یک آخ کوچولو میگفت عراقیها مثل شصت تیر میریختند روی سرمان. آن شب بچهها مهمان حاج محمود بودند. عسلها را بین همه تقسیم کرد. با آن صورت پف کرده و سرخ شده میخندید و میگفت: «بخورید. عسلش درجه یک است. تقویت بشوید برای عملیات.» <ref>[http://shahidshahbazi.ir/index.php/1391-02-31-21-37-20/1391-03-09-18-03-55/1391-03-09-15-57-25/1391-04-05-19-31-00 %20 پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی] </ref>- راوی: همرزم شهید
- اما مادر، حرفای یه دقیقه پیشت چیز دیگه ای بود!
و دوباره دستهای مادر را بوسید و گفت: «کسی سر خیابون منتظره، شمام گرمتونه، برید تو.» مادر حرفی نزد؛ اما نتوانست داخل برود. همچنان نگاه به قدمهای او داشت. محمود میرفت و هر چند قدم، سرش را بر میگرداند و از روی دلجویی دستی تکان میداد. بغض مادر آرام آرام ترک برداشت. اشک، چشمانش را خیس کرد. محمود رفت و رفت تا جایی که از تیررس چشمان بارانی او پنهان شد.<ref>[http://shahidshahbazi.ir/index.php/1391-02-31-21-37-20/1391-03-09-18-03-55/1391-03-09-15-57-25 %20 پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی]</ref>
=== چتر منور! ===
شهبازی رو کرد به راننده: «آهای چترباز! اون منور رو واسه تو فرستادن هوا. چترش مال تو.»
جیپ مثل اسبی که خار زیر دمش گذاشته باشند، یکهو شتاب گرفت. نگاه شهبازی روی یک قطعه چوب که داخل کپه خاک نشسته بود، افتاد. دستی به محبت روی شانه راننده جوان زد و گفت: «رسیدیم؛ اما قول بده [[شهر خرمشهر|خرمشهر]] که آزاد شد، دو رکعت نماز برا من تو مسجد جامع به خونی، باشه؟» راننده جا خورد. نفهمید که شهبازی چه میگوید. زد روی ترمز. با صدای کشیده شدن لاستیک روی خاک، [[شهید محمد ابراهیم همت|همت]] از دهانه سنگر بیرون آمد. آستینش را بالا زده بود تا وضو بگیرد. نتوانست خوشحالیاش را پنهان کند. جلوتر آمد: «میدونستم که میای؛ اما [[حاج احمد متوسلیان|حاج احمد]] گفت که...» شهبازی دستش را دور مچ همت حلقه کرد: «آره، می دونم پیغام فرستاده که برگردم. امشب اینجام، فردا برمی گردم.» <ref>[http://shahidshahbazi.ir/index.php/1391-02-31-21-37-20/1391-03-09-18-03-55 پایگاه مجازی شهید مهندس حاج محمود شهبازی]</ref>
شهید شهبازی به عنوان قائم مقام [[لشگر بیستوهفت محمد رسول ا... صلیاللهعلیهوآله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|لشگر بیستوهفت محمد رسول ا...]] (ص) در[[عملیات فتحالمبین]] شرکت کرد.
او در [[عملیات بیت المقدس|عملیات «بیت المقدس»]] حضوری فعال یافت. سرانجام در روز دوم خرداد ماه سال 1361 در سن 24 سالگی و در آستانه فتح خرمشهر، شهبازی بر اثر اصابت ترکش خمپاره برات عشق را از ملائک دریافت کرد و به وصال دوست رسید. <ref name=">وبگاه صبحwww.sobh" .org</ref>
== منابع پانویس==
<references/>