==زندگی نامه==
شهید مسلم آقا گلی، روز 22 بهمن، از حوزه قم به طرف 06 اعزام، در روز 23 فروردین از 06 تقسیم، و جزء لشگر 16 زرهی قزوین شد، در روز 24 فروردین در پادگان قزوین تقسیم شد و با ترفندي خود را به تیپ 2 زرهی پیاده زنجان انداخت، در روز 27 فروردین، وارد منطقه ای به نام رقابیه شد حدود 7 روز با هم بودیم که دستور آمد مسلم عزیز برای آموزش توپچی نفربر به منطقه ای دیگر برود، حدود 25 روز توپ و موشک نفربر را آموزش دید.
در بعد از ظهر، روز 14 آذر، گروهان به عقب برای استراحت آمد، در روز 15 آذر دستور آمد که سنگر پدافندی درست کنید چون دشمن قصد ضد حمله دارد و خلاصه گذشت تا صبح روز 17 آذر، هنگامی که سه نفر، کاظم، مسلم و سهرابی مشغول درست کردن سنگر می شوند و سنگر را می پوشانند و می خواهند خاک روی آن بریزد که در ساعت 12، گلوله توپ دشمن مزدور بروی سنگر می خورد و هر سه دوست عزیزم، شهید می شوند و آنها در اين روز لبیک یا حسین (ع) سر دادند و به لقا الله پیوستند و مرا تنها گذاشتند.
مسلم عزیز، همیشه در سنگر، از شهادت سخن می گفت، او می گفت: ما باید 22 ماه، در منطقه بجنگیم و من می دانم طی این دوران شهید می شوم و آرزو و هدف اصلی من همین است و به آرزوی دیرینه خود رسید، او می گفت: اگر شهید شدم به مادرم بگو برای من اشک نریزد که اجر و منزلت خود و من را پایین می آورد، ما همدیگر را در بهشت ملاقات می کنیم، به او بگو به من ناکام نگویند من به آرزویم رسیده ام، به مادر و خواهرانم بگو که جامه سیاه بر تن نکنند، به من فکر نکنند، چون خدا مرا به مهمانی دعوت می کند و نمی توانم قبول نکنم، خداوند و اسلام از پدر و مادر عزیزترند، همیشه می گفت: اسلام پیروز است و لشکر اسلام شکست نمی خورد، او همیشه برای طولانی شدن عمر امام دعا می کرد و همیشه به فکر سربازان زیر دست بود، او مردانه زیست و مردانه هم از دینا رفت، ولی او نمرده است، او زنده است، او آرزو داشت خاک بستان را ببوسد و شهید شود و همین هم شد، در کربلای بستان به شهادت رسید، او مدت 20 سال زندگی کرد که همه اش با سختی و مشقت بود.<ref>[http://%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3159 سایت شهدای ارتش]</ref>
منبع: سایت شهدای ارتشhttp://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails==پانویس== <references /3159>