ویرایش‌ها

شهید مصطفی اردستانی

۵٬۶۸۴ بایت اضافه‌شده، ‏۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۴
/* زندگی‌نامه زندگینامه مصطفی اردستانی - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی */
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت = شیر نهاجا
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد = [[الگو:زادروزهای ۱۱ دی|۱۳۲۸/۱۰/۱۱]] ، [[روستای قاسم‌آباد]] ، [[ورامینپیشوا]] ، [[تهران]]|شهادت = [[الگو:یادبودهای شهدای ۱۵ دی|۱۳۷۳/۱۰/۱۵]] ، [[سانحه‌ی هوایی]]
|وفات =
|مرگ =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو = [[پرونده:نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]]
|یگانهای خدمت = [[پایگاه چهارم شکاری دزفول]]{{سخ}}[[پایگاه دوم شکاری تبریز]]{{سخ}}[[پایگاه پنجم شکاری امیدیه]]
|طول خدمت = ۲۳ سال|درجه = [[سرلشکرپرونده:سرلشگر - نیروی هوایی ارتش.png|22px]] [[سرلشگر]]
|سمت‌ها = فرمانده [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه]]{{سخ}}معاون عملیاتی [[پایگاه دوم شکاری تبریز]]{{سخ}}مدیریت آموزش عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]]{{سخ}}معاونت عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت = [[نشان افتخار فتح|فتح]]
|عملیات‌‌ها = دارای چهارصد پرواز برون‌مرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ [[ساعت پرواز]]
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات = دیپلم|تخصص‌ها = خلبان [[هواپیمای F-5]]
|شغل =
|خانواده = '''فرزندان''': دو پسر و دو دختر
}}
[[سرلشکرشهید مصطفی اردستانی]] در [[خلبانالگو:زادروزهای ۱۱ دی|یازدهم دی‌ماه ۱۳۲۸]]، شهید مصطفی اردستانی در سال 1328 در روستای [[قاسم‌آباد ]] از توابع شهرستان ورامین [[پیشوا]] دیده به جهان گشود.پدرش عباس نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسّطه متوسطه را در شهرستان ورامین [[پیشوا]] گذراند. و پس از اخذ دیپلم، در سال 1348 ۱۳۴۸ به خدمت سربازی اعزام شد. در سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر گردید. [[معاون عملیات]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] بود. [[الگو:شهدای ۱۵ دی|پانزدهم دی‌ماه ۱۳۷۳]]، در ۶۴ کیلومتری جنوب [[پایگاه هوایی اصفهان]] بر اثر سانحه هوایی، به شهادت رسید. مزار او در بقعه [[امامزاده جعفر بن موسی الکاظم (ع)]] شهر زادگاهش قرار دارد.
دوران [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]] را به عنوان [[سپاه دانش]] در یکی از روستاهای اسفراین گذراند. شرایط جغرافیایی منطقه در آن زمان برای کشت خشخاش مساعد بود و اهالی روستا به صورت فراگیر به کشت آن مبادرت می‌کردند. شهید اردستانی تا جایی که می‌توانست، آن‌ها را از این کار باز می‌داشت.
پس از پایان [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]]، در سال 1350 وارد دانشکده خلبانی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] شد و پس از گذراندن مقدّمات آموزش پرواز در ایران، به منظور تکمیل دوره خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد و پس از اخذ دانش‌نامه خلبانی به ایران بازگشت و با درجه [[ستوان 2|ستوان‌دومی]] در [[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] به عنوان [[خلبان]] هواپیمای [[Northrop F-5|F-5]] مشغول به خدمت شد. با اوج‌گیری [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب شکوهمند اسلامی]] و حتّی قبل از آن، جزو نخستین [[خلبان|خلبانان]] حزب‌اللهی بود که در به ثمر رسیدن [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] و آگاه کردن سایر کارکنان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نقش بسزایی داشت. شهید اردستانی پس از انقلاب، با جمعی از همکارانش اقدام به انتشار یک نشریه درون‌گروهی به نام «مخلصین» کرده بود که حاوی مطالب اعتقادی و فرهنگی بود و علی‌رغم شمارگان محدود، بسیارجالب‌توجه و در آگاه‌سازی کارکنان موثّر بود.
== زندگی‌نامه==سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی در سال 1359، یازدهم دی‌ماه ۱۳۲۸ در روستای قاسم‌آباد از توابع شهرستان پیشوا دیده به عنوان افسر [[خلبان]] شکاری جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در [[پایگاه دوم شکاری تبریز]] مشغول شهرستان ورامین گذراند و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۸ به خدمت بود که سربازی اعزام شد. دوران [[هشت سال دفاع خدمت مقدسسربازی|جنگ تحمیلی عراق علیه ایرانخدمت سربازی]] آغاز شد. وی علی‌رقم این‌که در روز حمله‌هوایی دشمن به خاک میهن اسلامی، در مرخّصی به سر می‌برد، بلافاصله خود را به پایگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهای جنگی خود را شروع کرد. وی در سال 1360، به عنوان فرمانده [[پایگاه پنجم شکاری امیدیهسپاه دانش]] انتخاب و در این پایگاه مشغول خدمت شدیکی از روستاهای اسفراین گذراند. علاوه بر مسئولیت سخت فرماندهی، خود نیز شخصاً شرایط جغرافیایی منطقه در پروازهای جنگی شرکت می‌جست آن زمان برای کشت خشخاش مساعد بود و نسبت اهالی روستا به صورت فراگیر به خدمات جانبی کشت آن مبادرت می‌کردند. اردستانی تا جایی که می‌توانست، آن‌ها را از جمله رسیدگی به امکانات زیستی و فضای سبز و … پایگاه پنجم نیز همّت می‌گمارداین کار باز می‌داشت.
مصطفی در سال 1363، به سمت معاون عملیاتی پس از پایان [[پایگاه دوم شکاری تبریزخدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]] منصوب شد. پس از سه سال انجام وظیفه در این مسئولیت، ، در سال 1366، به عنوان مدیریت آموزش عملیات ۱۳۵۰ وارد دانشکده خلبانی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] منصوب شد. و پس از شهادت گذراندن مقدمات آموزش پرواز در [[سرلشکرایران]] ، به منظور تکمیل دوره خلبانی به کشور [[آمریکا]] اعزام شد و پس از اخذ دانش‌نامه خلبانی به کشورش بازگشت و با درجه [[ستوان ۲|ستوان‌دومی]] در [[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] به عنوان [[خلبان]] هواپیمای [[شهید عباس باباییNorthrop F-5|عباس باباییF-5]] مشغول به خدمت شد. با اوج‌گیری [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی ایران]] و حتی قبل از آن، جزو نخستین [[خلبان|خلبانان]] [[حزب‌الله|حزب‌اللهی]] بود که معاونت عملیات در به ثمر رسیدن [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] و آگاه کردن سایر کارکنان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] را عهده‌دار بود، نقش بسزایی داشت. شهید اردستانی پس از انقلاب، با جمعی از همکارانش اقدام به این سمت (معاونت عملیات نیروی هوایی) برگزیده شد انتشار یک نشریه درون‌گروهی به نام «[[نشریه مخلصین|مخلصین]]» کرده بود که حاوی مطالب اعتقادی و تا زمان شهادت(1373/10/15) عهده دار این مسئولیت مهم فرهنگی بود و علی‌رغم شمارگان محدود، بسیارجالب‌توجه و در آگاه‌سازی کارکنان موثّر بود.
[[سرلشکرمصطفی اردستانی]] در سال ۱۳۵۹، به عنوان افسر [[خلبان]] شهید اردستانی، شکاری در طول [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ تحمیلیپایگاه دوم شکاری تبریز]]، همواره داوطلب مأموریت‌های دشوار مشغول به خدمت بود و بارها اتّفاق می‌افتاد که در یک روز، هفت بار به خاک دشمن حمله می‌برد و بدون شک، او با انجام دادن چهارصد پرواز برون‌مرزی بر فراز خاک دشمن و 1724 ساعت پروازهای مختلف در خاک میهن اسلامی، یکی از قهرمانان [[هشت سال دفاع مقدسجنگ ایران و عراق|جنگعراق علیه ایران]] آغاز شد. وی علی‌رغم این‌که در روز حمله‌هوایی عراق به حساب می‌آید که چندین بار تا مرز شهادت پیش رفت تا سرانجام ایران، در مورخه 1373/10/15 بر اثر سانحه‌هوایی، مرخصی به همراه سر می‌برد، بلافاصله خود را به پایگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهای جنگی خود را شروع کرد. وی در سال ۱۳۶۰، به عنوان فرمانده فقید [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]]، [[سرلشکر]] [[شهید منصور ستاریپایگاه پنجم شکاری امیدیه]] انتخاب و چند تن دیگر از هم‌رزمانش، در این پایگاه مشغول به آروزی دیرینه‌اش رسید خدمت شد. علاوه بر مسئولیت فرماندهی، خود نیز شخصاً در پروازهای جنگی شرکت می‌جست و نسبت به لقاء معبود پیوست. شهید اردستانی خدمات جانبی از جمله رسیدگی به هنگام شهادت 46 سال سن داشت امکانات زیستی و از وی، دو فرزند پسر فضای سبز و دو فرزند دختر به یادگار مانده است… پایگاه پنجم نیز همّت می‌گمارد.<ref name="shahed">نرم افزار شاهد</ref>
مصطفی در سال ۱۳۶۳، به سمت معاون عملیاتی [[پایگاه دوم شکاری تبریز]] منصوب شد. پس از سه سال انجام وظیفه در این مسئولیت، در سال ۱۳۶۶، به عنوان مدیریت آموزش عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] منصوب شد. پس از شهادت [[سرلشگر]] [[خلبان]] [[شهید عباس بابایی|عباس بابایی]] که معاونت عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] را عهده‌دار بود، [[مصطفی اردستانی|اردستانی]] به این سمت (معاونت عملیات نیروی هوایی) برگزیده شد و تا زمان شهادت عهده دار این مسئولیت مهم بود.
== نگارخانه‌ی تصاویر ==<gallery>پرونده:[[مصطفی اردستانی 01]] بارها در طول یک روز، تا ۱۳ سورتی پرواز عملیاتی داشت که این خود به نوعی یک رکورد در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] ایران محسوب می‌شود.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 02به همین سبب بود که به او "شیرنهاجا" می‌گفتند.jpgپرونده:[[سرلشگر]] [[خلبان]] [[مصطفی اردستانی 03]]، در طول [[جنگ ایران و عراق|جنگ]]، همواره داوطلب مأموریت‌های دشوار بود و بارها اتّفاق می‌افتاد که در یک روز، هفت بار به خاک دشمن حمله می‌برد و بدون شک، او با انجام دادن چهارصد پرواز برون‌مرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ ساعت پروازهای مختلف در خاک ایران، یکی از قهرمانان [[جنگ ایران و عراق|جنگ]] به حساب می‌آید.jpgپرونده:بعد از پایان جنگ، [[مصطفی اردستانی 04.jpgپرونده:مصطفی |اردستانی 05]] و چند تن دیگر از خلبانان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]]، مفتخر به دریافت مدال پرافتخار "[[نشان افتخار فتح|فتح]]" از دستان رهبری شدند و به همراه این نشان، مبلغ یک میلیون تومان نیز به عنوان پاداش نقدی از سوی رهبری جمهوری اسلامی به او و دیگر خلبانان حاضر اهدا شد.jpgپرونده:پس از گذشت چند روز، [[مصطفی اردستانی 06|اردستانی]] برای کمک به ساخت مدرسه‌ای در استان [[سیستان و بلوچستان]]، مبلغ پانصد هزار تومان از پاداش خود را اهدا کرد و پانصد هزار تومان الباقی را نیز به حساب "بیت الزهرا(س)" واریز کرد تا برای خرید البسه جهت نیازمندان اختصاص یابد.jpgپرونده:[[مصطفی اردستانی 07]] در مورخه ۱۳۷۳/۱۰/۱۵ بر اثر سانحه‌هوایی، به همراه فرمانده فقید [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]]، [[سرلشگر]] [[شهید منصور ستاری]] و چند تن دیگر از هم‌رزمانش، به شهادت رسید.jpgپرونده:[[مصطفی اردستانی 08]] به هنگام شهادت ۴۶ سال سن داشت و از وی، دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به یادگار مانده است.jpgپرونده<ref>[http:مصطفی اردستانی 09//hamshahrionline.jpgپرونده:ir/details/205302 زندگینامه مصطفی اردستانی 10.jpg] - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی</galleryref
== خاطرات ==
=== *ورد سلامتی ===
مأموریتی جنگی در پیش بود و تعدادی از دوستان [[خلبان|خلبانمان]] قرار بود در این مأموریت شرکت کنند. هواپیماها در آشیانه آماده شده بودند. من و شهید اردستانی در این عملیات حضور نداشتیم، ولی به دستور ایشان برای بدرقه‌ی دوستان به آشیانه‌های مورد نظر رفتیم. هنوز هیچ یک از [[خلبان|خلبانان]] به محل نیامده بودند. حاج مصطفی رو به من کرد و گفت: «برو سوییچ بمب‌ها را چک کن که درست باشند!»
خندید و پاسخ داد: «هیچی، دعای سلامتی برایشان می‌خواندم. با این دعا، این‌ها بیمه می‌شوند و به سلامت باز می‌گردند.»
تا زمانی که به عنوان فرمانده گردان بودند و ما در خدمتشان بودیم، در کلیه‌ی پروازها این کار شهید اردستانی ادامه داشت و به درستی که آن دعا، تأثیر عجیبی در سالم ماندن هواپیماها و خلبانان داشت! <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی
=== *خشم مقدّس ===
شهید اردستانی علاوه بر این‌که از آسمان ایران اسلامی حفاظت می‌کرد، همانند یک [[بسیجی]] رزمنده در جبهه‌ها حضور می‌یافت و هم‌دوش «نیلوفران خاکی»، خاک پاک میهن را از لوث وجود فرمانبران شیاطین حصانت می‌کرد. سال 65 در منطقه عملیاتی شمال غرب در شهرستان سقّز بودیم. در این منطقه، ستادی با نام «بیت الزهرا» برای کمک‌رسانی به رزمندگان اسلام برپا شده بود که مسئولیت این ستاد به عهده من بود.
این ستاد که یکی از مراکز مهم امدادی رزمندگان اسلام به شمار می‌رفت، در جریان حمله هوایی دشمن مورد هدف قرار گرفت و این بمباران دشمن، خسارات و شهدای زیادی به جا گذاشت. شهید اردستانی که در منطقه حضور داشتند، برای بررسی اثرات این حمله به این ستاد آمدند. از آنجا که ستاد به نام مبارک حضرت زهرا (س) مزین بود، بمباران آنجا او را بسیار متأثّر کرده بود. چهره برافروخته‌اش حکایت از خشمی عمیق داشت. همه دانستیم که او برای تلافی لحظه شماری می‌کند. هر چند ایشان مثل اکثر روزها آن روز نیز روزه بودند، ساعتی به تقویت روحیه نیروها پرداختند؛ آن‌گاه خداحافظی کرده و رفتند. صبح فردای آن روز، به خاطر این حرکت عراق، انتقام سختی از آن‌ها گرفتند. در این مأموریت موفّق، او و همکارانش، نیروهای دشمن را از منطقه «دوپازه» عراق تا مریوان زیر آتش هوایی گرفتند و طبق گزارش‌های منتشره، خسارات سنگینی به دشمن بعثی وارد کردند.
ساعت نه صبح، اندکی پس از پایان مأموریت، با ایشان در پایگاه تبریز تماس تلفنی گرفتم. او پیروزمندانه، اما بی‌ریا گفت: «چطور بود؟» گفتم: «عالی بود! خوب زمین‌گیر شدند. دستتان درد نکند!» گفت: «دشمن باید بداند که ما همواره آماده‌ایم و حملات ناجوانمردانه‌اش را بی‌پاسخ نمی‌گذاریم!» <ref name="shahed" /> - راوی: کارمند میرزا حسن غلامی
=== *لحظه‌های پراضطراب ===
[[عملیات والفجر هشت]] در تاریخ 1364/11/20 در منطقه جنوب شروع شد؛ این عملیات آن‌قدر سریع و تند بود که در اندک زمانی، نیروهای ایرانی از [[اروندرود]] گذشته و [[جزیره فاو]] را به تصرّف خود درآوردند.
شهید اردستانی که شاهد مکالمه بود، آمادگی‌اش را برای انجام این مأموریت اعلام کرد، ولی [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] مخالفت می‌ورزید. نقشه روی میز پهن شده بود و [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همان‌طور که نگاهش به نقشه بود، با تلفن نیز صحبت می‌کرد. حدود چند دقیقه‌ای مکالمه ادامه داشت که یک لحظه، نگاه [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در نگاه یار و هم‌رزم همیشگی‌اش، حاج مصطفی اردستانی، دوخته شد، علی‌رغم این‌که موافق نبود، چون اصرار مسئولان بیش از اندازه بود، با نگاهش اذن مأموریت را به شهید اردستانی داد. حاج مصطفی بلافاصله خارج شد و به سمت آشیانه هواپیما رفت. در همین موقع، هواپیما از آشیانه خارج شد و با سرعت به سوی باند پروازی خزید. [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همان‌طور با پای برهنه بیرون آمد و در رمپ پروازی هواپیما را نظاره گر شد و با حالتی عجیب و مضطرب در آن هوای بارانی روی زمین نشست.
من گفتم: «جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]]! این‌جا خیس می‌شوی، برویم داخل قرارگاه؛ أن شاء الله که اتّفاقی نمی‌افتد.» مضطرب و نگران گفت: «نمی‌توانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم؛ مصطفی رفت! مصطفی از دست رفت!» من هم در کنار [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در آن هوای بارانی، حدود بیست دقیقه زیر شلّاق باران ایستادم، تا این‌که صدای هواپیمایی به گوشمان رسید؛گفتم: «فکر کنم حاج مصطفی برگشت.» با خوشحالی گفت: «آره؛ خودشه!» هواپیما بعد از نشستن روی باند، به سوی آشیانه آمد. شهید اردستانی از هواپیما پیاده شد و جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]] رو کرد به او و گفت: «آخر کار خودتو کردی! حالا بگو ببینم عملیات چطور انجام شد؟» تبسّمی کرد و گفت: «بهتر از این نمی‌شد؛ محل، مورد نظر، با موفّقیت کامل بمباران شد.» <ref name="shahed" /> - راوی: سرتیپ علی غلامی
=== *پروازها را از سر بگیرید ===
چند روزی از عملیات ظفرمندانه [[والفجر هشت]] می‌گذشت. در این عملیات، رزمندگان دلیر اسلام با عبور از [[اروندرود]]، [[جزیره فاو]] و بخش وسیع دیگری از خاک عراق را به تصرّف درآورده بودند. [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نیز چون گذشته، نقش بسزایی در پشتیبانی هوایی و پدافند از آسمان منطقه بر عهده داشت. جنگنده بمب‌افکن‌ها برق‌آسا و پی‌درپی خود را به خطوط مقدّم می‌رساندند و استحکامات دشمن را با بمب‌های آتشین هدف قرار می‌دادند.
* ببخشید مزاحم شدم. لاستیک یکی از هواپیماها در وسط باند ترکیده و طول باند پرواز خیلی کم شده؛ چه دستور می‌فرمایید؟! در ضمن، وضعیت هم قرمز اعلام شده!
او با خونسردی و اعتماد به نفس بالایی که همواره در وجودش موج می‌زد، نگاهی به آسمان کرد و گفت: «پروازها را از سر بگیرید . أن شاء الله مشکلی نخواهیم داشت.» من که تا دقایقی قبل، اضطراب و دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته بود، بار دیگر آرامشم را بازیافتم. به سرعت خود را به رمپ پرواز رساندم و در تماس با برج مراقبت، از آنان خواستم که پرواز را از سر بگیرند. <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده
=== *دقّت عمل در پرواز ===
ساعت نه صبح مورخه 1365/1/6 ، همراه شهید اردستانی، سروان یوسفی و سروان چگنی، با چهار فروند هواپیمای [[Northrop F-5|F-5]] به منطقه عملیاتی «البهار» عراق اعزام شدیم. در آن روز، هوا آبستن ابرهای متراکمی بود و هر لحظه امکان باریدن باران قوّت می‌گرفت. با توکّل به خدا و دل‌گرمی‌هایی که شهید اردستانی در اتاق توجیه به ما داده بود، برای پرواز به سوی هدف مهیّا شدیم.
با صدای شهید اردستانی، دستانمان به شاسی رها کننده بمب‌ها فشرده شد و در چشم‌به‌هم‌زدنی هرآن‌چه مهمّات داشتیم، روی هدف فرو ریختیم. پس از بمباران در مسیر بازگشت قرار گرفته و از منطقه دور می‌شدیم که فرمانده دسته ما را به تماشای محلّ اصابت بمب‌ها فراخواند و گفت: «بچه‌ها! آتش خشمتان را نگاه کنید!»
نگاه‌ها به سمت هدف سوق داده شد؛ شهید اردستانی درست می‌گفت. گویی کوهی از آتش به شکل قارچ، سر از زمین در آورده بود. نکته مهم در این مأموریت، غافل‌گیرشدن عراقی‌ها بود. به‌ویژه در آن شرایط بد جوّی که هرگز انتظار حمله هوایی را نداشتند. البتّه درایت و دقّت عمل فرمانده دسته (شهید اردستانی) نیز در این مأموریت نقش بسزایی داشت. <ref name="shahed" /> - راوی: سروان خلبان قاسمی
 === *یک روح در دو کالبد ===
شهیدان اردستانی و [[شهید عباس بابایی|بابایی]]، از ابتدای آشنایی، ارادت خاصّی به یکدیگر داشتند و همواره یار و مددکار هم بودند. آنان از حیث ایمان، شهامت، شجاعت و ایثار، شباهت‌های بسیاری با یکدیگر داشتند و گویی یک روح بودند در دو کالبد.
ابتدا سکوت کرد و هیچ نگفت. اندکی بعد صدای هق‌هق گریه‌اش به گوشم رسید؛ پرسیدم: «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟!»
گفت: «نه؛! این پوتین‌های عبآس است! تازه از منطقه عملیاتی برگشته و می‌بینی گل‌ولای منطقه، پوتین‌هایش را به چه روزی انداخته! هر چه به او اصرار می‌کنم که برای بازدید منطقه، از هلی‌کوپترهای پایگاه استفاده کند، نمی‌پذیرد. او می‌گوید: "این‌ها برای کارهای ضروری است". حال که دیدم نزدیکی‌های صبح از منطقه بازگشته و ساعتی نیست که از فرط خستگی به خواب رفته، بر خود وظیفه دانستم که خدمتی هر چند اندک، انجام داده باشم.» <ref name="shahed" /> - راوی: سرتیپ خلبان علی‌محمد نادری
=== *تو قهرمان هستی نه من ===
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در سال‌های 54 و 55، شهید اردستانی که درجه [[ستوان 2|ستوان‌دومی]] داشت و از [[خلبان|خلبانان]] تازه فارغ‌التحصیل شده به حساب می‌آمد، برای برگزاری یک سری مسابقات تیراندازی با هواپیما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد.
روز مسابقه فرا می‌رسد و هواپیماهایی که قرار بود در مسابقه شرکت کنند، به آسمان برمی‌خیزند. شهید اردستانی که علی‌رغم جوانی، از مهارت خوبی در فنّ خلبانی برخوردار بوده، تصمیم می‌گیرد که در آسمان با این [[سرگرد]] پاکستانی به یک نبرد هوایی آزمایشی بپردازد.او با اجرای نمایش‌های ماهرانه‌ای، از [[سرگرد]] پاکستانی «شات» می‌گیرد. یعنی وضعیت هواپیمایش را طوری قرار می‌دهد که پشت سر خلبان پاکستانی قرار می‌گیرد. در فنّ خلبانی و نبرد هوایی، این عمل یعنی زدن هواپیمای حریف.
پروازها تمام می‌شود و هواپیماها یکی پس ازدیگری به زمین می‌نشینند. در کمال ناباوری، سرگرد پاکستانی، آستین‌هایش را پایین می‌اندازد و به طرف شهید اردستانی می‌آیدو به زبان انگلیسی به او می‌گوید: «تو قهرمان هستی نه من!» <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی
=== *آتش افروز مهربان ===
شهید اردستانی را از دوران نوجوانی می‌شناختم. با خاطره‌ای که از آن دوران از این شهید بزرگوار در ذهنم نقش بسته است، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستوده‌ام. زمانی که محصّل بودم و درمقطع دبیرستان تحصیل می‌کردم، مجبور بودم از روستا به شهر پیشوا بروم. روستای ما تا پیشوا سه کیلومتر فاصله داشت. هر روز صبح زود باید در سرما و گرما این راه را طی می‌کردم تا به مدرسه می‌رسیدم. روزهای سرد زمستان، پیمودن این مسیر برایم عذاب‌آور بود و از سرما به خود می‌لرزیدم.
وقتی به سه راهی پیشوا – ورامین می‌رسیدم، می‌دیدم آتش بزرگی که حرارت آن تا شعاع چند متری می‌رسید، مهیّا و آماده است، بدون این‌که کسی آن‌جا باشد. من که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، با حرص و ولع تمام، از گرمای آتش بهره می‌بردم و خود را حسابی گرم می‌کردم. تا مدّتی نمی‌دانستم که چه کسی همه روزه این آتش را تهیّه می‌بیند و اصلاً برای چه این کار را می‌کند. بعدها فهمیدم که شهید اردستانی، علی‌رغم این‌که روستایشان تا مدرسه بیش از چند دقیقه پیاده روی فاصله نداشت، برای گرم‌شدن من، آن آتش را آماده می‌کرده و بلافاصله با دیدن من محل را ترک می‌کرده است. <ref name="shahed" /> - راوی:سرهنگ محمدعلی تاجیک
=== *کلاس سوم، ریاضی پنجم ===
برادرم، شهید حاج مصطفی، دو سال از من کوچک‌تر بود، کلاس پنجم ابتدایی در ورامین درس می‌خواندم. برادرم نیز در همان مدرسه، کلاس سوم ابتدایی بود. روزی معلّم ریاضی برای حل‌کردن مسأله‌ای مرا به پای تخته سیاه فرا خواند. تشویش و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت. صورت مسأله را روی تابلو نوشتم، ولی در حلّ آن عاجز مانده بودم. در حالی که گچ را در دستم می‌چرخاندم و گاه‌گاهی هم آن را به تخته سیاه نزدیک می‌کردم که به ظاهر نشان دهم سعی در حل مسأله دارم، فریاد معلّم مرا به خود آورد و گفت: «برو کلاس سوم، برادرت را به یار!»
وقتی وارد کلاس شدیم، معلّم از مصطفی خواست پای تخته سیاه بایستد و مسأله‌ای را که روی تخته نوشته شده، حل کند. مصطفی که تازه متوجّه شده بود علّت حضورش در کلاس ما چیست، متفکّرانه نگاهی به صورت‌مسأله انداخت و با کمی تأمّل و درنگ، به یکباره گویی کشف تازه‌ای کرده باشد، شروع به حلّ مسأله کرد.
چشمان بهت‌زده هم‌شاگردی‌ها با تعجّب به تخته سیاه دوخته شده بود و از این‌که مصطفی توانسته بود مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل کند، ناخودآگاه صدایشان بلند شد. من که در کنار تخته سیاه ایستاده بودم، حالتی عجیب‌تر داشتم؛ زیرا از یک طرف خوشحال بودم که برادرم با این‌که دو سال از من کوچک‌تر است، توانسته مسأله ریاضی کلاس پنجم را به راحتی حل کند؛ و از طرف دیگر ناراحت، چرا که چند ثانیه بعد مصطفی از حلّ مسأله فارغ می‌شد و نبوغش چماقی می‌شد در دست معلّم که بر سر من بکوبد و… . سرانجام همین‌طور شد. مصطفی مسأله را حل کرد. معلّم از او تشکر کرد و او نیز در حالی که از غرور کودکانه داشت بال درمی‌آورد، دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلّم که مرتّب می‌گفت: «درس خواندن را از برادرت یاد بگیر! با این‌که کلاس سوم است، مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل می‌کند!» <ref name="shahed" /> - راوی: مجتبی اردستانی، برادر شهید
=== *کارگر ناشناس ===
[[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] در ابتدای جنگ تحمیلی، محور اصلی حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی محسوب می‌شد. از این رو [[خلبان|خلبانان]] زیادی از سایر یگان‌ها برای انجام پرواز به این پایگاه مأمور می‌شدند. سال اوّل جنگ بود که شهید اردستانی از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] به همراه چند تن از [[خلبان|خلبانان]] به دزفول آمدند. از همان روزهای اول ورودشان به پایگاه، ارتباطی صمیمی با اعضای گروه ضربت داشتند و مرتّب پیش ما می‌آمدند.
- خدای من! چقدر شبیه سروان اردستانی است!
بله درست دیده بودم، شهید اردستانی که پس از پرواز روزانه فرصتی یافته بود ، به طور ناشناس برای کمک به کارگران مدرسه، ملات و مصالح ساختمانی را جابه‌جا می‌کرد. چون مرا می‌شناخت و می‌دانستم که ایشان دوست ندارد شناخته شود، به سرعت مسیرم را عوض کردم. اما غوغایی در درونم به وجود آمده بود و از آن همه خلوص و فروتنی در حیرت ماندم! <ref name="shahed" /> - راوی:ستوان علی‌اصغر شرفی
=== *تصمیم بر اساس تحقیق ===
در [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه|پایگاه امیدیه]] خدمت می‌کردم. چند ساعتی از شروع خدمت گذشته بود که برای انجام‌دادن کاری از محلّ اداری خارج شدم. در حال بازگشت به محلّ کارم بودم و پیاده به در ورودی ستاد نزدیک می‌شدم. نزدیکی‌های در ستاد، شخصی را دیدم شبیه فرمانده پایگاه (شهید اردستانی) که روی زمین کنار باغچه نشسته بود و با تکّه چوبی در دست، خاک گل‌ها را زیر و رو می‌کرد.
انگیزه حضور فرمانده در آن محل ، بررسی گزارشی بود که به وی داده بودند؛ زیرا برخی کارکنان گله‌مند بودند که رانندگان برخی از خودروهای نظامی، علی‌رغم اینکه سرنشینی ندارند، کارکنان را سوار نمی‌کنند؛ لذا آن روز، شهید اردستانی خود به صورت ناشناس و بدون هیچ علامت و درجه‌ای آمده بود تا صحّت و سقم این مسأله را دریابد و آگاهانه تصمیم بگیرد.
از آن پس دستور داد که خودروهای نظامی فاقد سرنشین موظّفند کارکنان پایگاه را در مسیر عبورشان سوار کنند و به مقصد برسانند؛ در غیر این صورت، برابر مقرّرات با آنان رفتار خواهد شد. <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ مسعود گودرزی
=== *تبعیض ممنوع ===
در یکی از یگان‌های نیروی هوایی، مسئول خبّازخانه بودم و برای جیره غذایی سربازان، نان بربری درست می‌کردیم. از فرط علاقه‌ای که به [[تیمسار]] اردستانی داشتم، یک روز برای این‌که بخشی از محبّت‌های ایشان را جبران کنم، چند قرص نان بربری خوب و کنجدزده طبخ کردم و به دفتر کارش بردم تا برای صبحانه میل کند. از آجودان خواستم اجازه بدهد به دفتر [[تیمسار]] بروم. آجودان گفت: «[[تیمسار]] خودشان گفته‌اند که نان بیاورید؟»
* خیر [[تیمسار]]! نان آن‌ها کنجد ندارد و از لحاظ کیفیت هم به خوبی این‌ها نیست.
* خیلی زود این‌ها را برگردان! اگر شما را نمی‌شناختم ،خیلی دل‌گیر می‌شدم و شما را سرزنش می‌کردم. به جای این کارها، سعی کن کیفیت نان سربازها بهتر شود. من که از کار خود شرمنده شده بودم، در حالی که مرتّب از [[تیمسار]] عذرخواهی می‌کردم، اجازه مرخّصی خواسته و اتاق را ترک کردم. <ref name="shahed" /> - راوی:یکی از پرسنل نهاجا
=== *رشادتی که تنبیه به دنبال داشت ===
قبل از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] (زمان طاغوت)، در زنجان رزمایشی برگزار شد که تعدادی از ژنرال‌های آمریکایی هم حضور داشتند. بخشی از رزمایش، مربوط به عملیات آزمایشی جنگنده‌های [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بود. در بخش هوایی، برنامه‌ریزی رزمایش به این صورت بود که هواپیماها از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] برمی‌خاستند و در زنجان، هدف‌های فرضی را بمباران می‌کردند. جناب ناصحی‌پور و شهید اردستانی از جمله [[خلبان|خلبانانی]] بودند که در این مانور شرکت داشتند، من و شهید دل‌حامد نیز به صورت ... بودیم، یعنی مأموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده، با خلبانان شرکت‌کننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم؛ضمن این‌که بررسی کنیم آیا درست هدف‌گیری می‌کنند یا نه.
چون [[خلبان|خلبانان]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در آن زمان، آموزش‌دیده آمریکایی‌ها بودند، ژنرال‌های آمریکایی با دقّت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند. در این هنگام، جناب ناصحی‌پور باشیرجه‌ای دیدنی، هواپیما را به زمین نزدیک و از روی سر آمریکایی‌ها عبور کرد. به دنبال وی، شهید اردستانی که باوجود سابقه کم در فنّ خلبانی، از مهارت بی‌نظیری برخوردار و بسیار نترس بود، با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرال‌های آمریکایی ظاهر شد؛ به طوری که آن‌ها خود را جمع‌و جور کردند و به تعبیری شوکه شدند. یکی از آن‌ها، بی‌درنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دل‌حامد گرفتو به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره ؟(شهید اردستانی) ارتباط برقرار کرد و مرتّب می‌گفت: «خیلی خوب بود!» اما این تعریف و تمجید، ظاهری بود و آن‌ها که تحمّل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانی‌ها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما می‌نگریستند، از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوق‌العاده‌ای را به خرج داده بود، به خشم آمدند؛ به طوری که پس از اتمام رزمایش، آن شهید بزرگوار را یک ماه از پرواز بازداشتند. <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده
=== *یک سوم، سهم حاج محمد ===
در زادگاهمان (روستای قاسم‌آباد)، باغ کوچکی از ارث پدری به برادرم حاج مصطفی رسیده بود. او به سبب مسئولیت مهمّی که در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] داشت و مجبور بود در تهران باشد، برای رسیدگی به باغ، وقت کافی نداشت. از این رو، باغ را به من سپرده بود تا از آن بهره‌برداری کنم و فصل محصول، سهم ایشان را نیز بدهم. در انتهای باغ، چند اصله درخت گردو بود که بخشی از شاخ و برگ آن‌ها وارد حریم باغ بغلی ما – که صاحب آن «حاج محمد آقا» نام داشت – شده بود. برادرم گاه‌گاهی که به ورامین می‌آمد، به باغ سری می‌زد. یک روز که آمده بود، به انتهای باغ رفت. یک لحظه دیدم درخت‌های گردو، دیوار باغ و باغ همسایه را کنجکاوانه برانداز می‌کند. آن‌گاه مرا صدا زد و گفت:
من که از این کار او متعجّب شده بودم، گفتم: «ببین داداش! اینجا روستا است و این حرف‌ها مطرح نیست. اصلاً کسی به این مسایل توجّهی ندارد؛ تازه، حاج محمد هم که بنده خدا گله و شکایتی نکرده.» اما او سری تکان داد و گفت: «همین که گفتم!»
هر کاری کردم، نتوانستم او را قانع کنم. چون او را می‌شناختم و می‌دانستم که کارهایش از روی حکمت است، چاره‌ای جز گردن نهادن به توصیه‌اش نداشتم. از آن به بعد، یک سوم محصول آن چند درخت را به حاج محمّد می‌دادم.<ref name="shahed" /> - راوی:اکبر اردستانی، برادر شهید == وصیت‌نامه ==“اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنوناللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله”الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت می دهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(ص) و امامت علی (ع) و اولاد طاهرین او و از تو می خواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، پنج تن آل عبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی. به حق علی بن حسین زین العابدین به من لذت عبادت و به حق باقرالعلوم لذت علم و به حق امام صادق لذت صداقت و به حق امام کاظم لذت فروبردن غضب و به حق امام رضا لذت رضایت از الله و به حق محمد بن علی لذت جود و ایثار و سخاوت و به حق علی بن محمد لذت هدایت و به حق امام حسن عسکری لذت سرباز و رزمنده اسلام بودن و به حق امام مهدی لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن.حال چند کلامی از خودم. من برای همسر و فرزندانم شوهر خوبی نبودم. چون خودم را مدیون انقلاب و اسلام می دانستم ولی همه را دوست داشتم به خاطر خدا اگر نتوانستم وقتم را صرف آنها بکنم به دلیل نیاز اسلام و ملت مسلمان بود. امیدوارم که مرا ببخشید و برایم دعا کنند. شاید خداوند از گناهان من بگذرد. بعد از من گریه و زاری نکنند و اگر دل شان می سوزد به حال محمد و آل محمد بسوزد.و خواهش می کنم اصلا عکس مرا چاپ نکنید و برای من تبلیغ نکنید و برای محمد و آل محمد و اسلام تبلیغ کنید. اگر از من جنازه ای ماند در بهشت زهرا در بین بسیجی ها دفن کنید و همه چیز مانند آنها باشد. من حاضر نیستم کسی بعد از من در رنج بیفتد. در هیچ مورد. هر چه بنیاد برای یک بسیجی ساده انجام می دهد بدهد و در بقیه امور طبق قوانین اسلام.والسلام، محتاج دعای همه  == نگارخانه‌ ==<gallery>پرونده:مصطفی اردستانی 01.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 02.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 03.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 04.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 05.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 06.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 07.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 08.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 09.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 10.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 11.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 12.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 13.jpgپرونده:مصطفی اردستانی 14.jpg</gallery>
== جستارهای وابسته ==
== منابع ==
<references/>
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش