شهید مصطفی اردستانی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «شهید مصطفی اردستانی == زندگینامه == س...» ایجاد کرد) |
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←زندگینامه زندگینامه مصطفی اردستانی - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی) |
||
| (۱۵ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | == | + | |نام فرد = مصطفی اردستانی |
| − | [[ | + | |تصویر = مصطفی اردستانی 09.jpg |
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = شیر نهاجا | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[الگو:زادروزهای ۱۱ دی|۱۳۲۸/۱۰/۱۱]] ، [[روستای قاسمآباد]] ، [[پیشوا]] ، [[تهران]] | ||
| + | |شهادت = [[الگو:شهدای ۱۵ دی|۱۳۷۳/۱۰/۱۵]] ، [[سانحهی هوایی]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = بقعه [[امامزاده جعفر بن موسی الکاظم (ع)]]، [[پیشوا]]، [[تهران]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = [[پرونده:نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] | ||
| + | |یگانهای خدمت = [[پایگاه چهارم شکاری دزفول]]{{سخ}}[[پایگاه دوم شکاری تبریز]]{{سخ}}[[پایگاه پنجم شکاری امیدیه]] | ||
| + | |طول خدمت = ۲۳ سال | ||
| + | |درجه = [[پرونده:سرلشگر - نیروی هوایی ارتش.png|22px]] [[سرلشگر]] | ||
| + | |سمتها = فرمانده [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه]]{{سخ}}معاون عملیاتی [[پایگاه دوم شکاری تبریز]]{{سخ}}مدیریت آموزش عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]]{{سخ}}معاونت عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = [[نشان افتخار فتح|فتح]] | ||
| + | |عملیاتها = دارای چهارصد پرواز برونمرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ [[ساعت پرواز]] | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = دیپلم | ||
| + | |تخصصها = خلبان [[هواپیمای F-5]] | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = '''فرزندان''': دو پسر و دو دختر | ||
| + | }} | ||
| − | + | [[شهید مصطفی اردستانی]] در [[الگو:زادروزهای ۱۱ دی|یازدهم دیماه ۱۳۲۸]] در روستای [[قاسمآباد]] از توابع شهرستان [[پیشوا]] دیده به جهان گشود.پدرش عباس نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در [[پیشوا]] گذراند و پس از اخذ دیپلم، در سال ۱۳۴۸ به خدمت سربازی اعزام شد. در سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر گردید. [[معاون عملیات]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] بود. [[الگو:شهدای ۱۵ دی|پانزدهم دیماه ۱۳۷۳]]، در ۶۴ کیلومتری جنوب [[پایگاه هوایی اصفهان]] بر اثر سانحه هوایی، به شهادت رسید. مزار او در بقعه [[امامزاده جعفر بن موسی الکاظم (ع)]] شهر زادگاهش قرار دارد. | |
| − | |||
| − | |||
| − | مصطفی در | + | == زندگینامه== |
| + | سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی در یازدهم دیماه ۱۳۲۸ در روستای قاسمآباد از توابع شهرستان پیشوا دیده به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرستان ورامین گذراند و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۸ به خدمت سربازی اعزام شد. دوران [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]] را به عنوان [[سپاه دانش]] در یکی از روستاهای اسفراین گذراند. شرایط جغرافیایی منطقه در آن زمان برای کشت خشخاش مساعد بود و اهالی روستا به صورت فراگیر به کشت آن مبادرت میکردند. اردستانی تا جایی که میتوانست، آنها را از این کار باز میداشت. | ||
| − | [[ | + | پس از پایان [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]]، در سال ۱۳۵۰ وارد دانشکده خلبانی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] شد و پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در [[ایران]]، به منظور تکمیل دوره خلبانی به کشور [[آمریکا]] اعزام شد و پس از اخذ دانشنامه خلبانی به کشورش بازگشت و با درجه [[ستوان ۲|ستواندومی]] در [[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] به عنوان [[خلبان]] هواپیمای [[Northrop F-5|F-5]] مشغول به خدمت شد. با اوجگیری [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی ایران]] و حتی قبل از آن، جزو نخستین [[خلبان|خلبانان]] [[حزبالله|حزباللهی]] بود که در به ثمر رسیدن [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] و آگاه کردن سایر کارکنان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نقش بسزایی داشت. شهید اردستانی پس از انقلاب، با جمعی از همکارانش اقدام به انتشار یک نشریه درونگروهی به نام «[[نشریه مخلصین|مخلصین]]» کرده بود که حاوی مطالب اعتقادی و فرهنگی بود و علیرغم شمارگان محدود، بسیارجالبتوجه و در آگاهسازی کارکنان موثّر بود. |
| + | [[مصطفی اردستانی]] در سال ۱۳۵۹، به عنوان افسر [[خلبان]] شکاری در [[پایگاه دوم شکاری تبریز]] مشغول به خدمت بود که [[جنگ ایران و عراق|جنگ عراق علیه ایران]] آغاز شد. وی علیرغم اینکه در روز حملههوایی عراق به ایران، در مرخصی به سر میبرد، بلافاصله خود را به پایگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهای جنگی خود را شروع کرد. وی در سال ۱۳۶۰، به عنوان فرمانده [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه]] انتخاب و در این پایگاه مشغول به خدمت شد. علاوه بر مسئولیت فرماندهی، خود نیز شخصاً در پروازهای جنگی شرکت میجست و نسبت به خدمات جانبی از جمله رسیدگی به امکانات زیستی و فضای سبز و … پایگاه پنجم نیز همّت میگمارد. | ||
| − | + | مصطفی در سال ۱۳۶۳، به سمت معاون عملیاتی [[پایگاه دوم شکاری تبریز]] منصوب شد. پس از سه سال انجام وظیفه در این مسئولیت، در سال ۱۳۶۶، به عنوان مدیریت آموزش عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] منصوب شد. پس از شهادت [[سرلشگر]] [[خلبان]] [[شهید عباس بابایی|عباس بابایی]] که معاونت عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] را عهدهدار بود، [[مصطفی اردستانی|اردستانی]] به این سمت (معاونت عملیات نیروی هوایی) برگزیده شد و تا زمان شهادت عهده دار این مسئولیت مهم بود. | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| + | [[مصطفی اردستانی]] بارها در طول یک روز، تا ۱۳ سورتی پرواز عملیاتی داشت که این خود به نوعی یک رکورد در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] ایران محسوب میشود. به همین سبب بود که به او "شیرنهاجا" میگفتند. [[سرلشگر]] [[خلبان]] [[مصطفی اردستانی]]، در طول [[جنگ ایران و عراق|جنگ]]، همواره داوطلب مأموریتهای دشوار بود و بارها اتّفاق میافتاد که در یک روز، هفت بار به خاک دشمن حمله میبرد و بدون شک، او با انجام دادن چهارصد پرواز برونمرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ ساعت پروازهای مختلف در خاک ایران، یکی از قهرمانان [[جنگ ایران و عراق|جنگ]] به حساب میآید.بعد از پایان جنگ، [[مصطفی اردستانی|اردستانی]] و چند تن دیگر از خلبانان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]]، مفتخر به دریافت مدال پرافتخار "[[نشان افتخار فتح|فتح]]" از دستان رهبری شدند و به همراه این نشان، مبلغ یک میلیون تومان نیز به عنوان پاداش نقدی از سوی رهبری جمهوری اسلامی به او و دیگر خلبانان حاضر اهدا شد. پس از گذشت چند روز، [[مصطفی اردستانی|اردستانی]] برای کمک به ساخت مدرسهای در استان [[سیستان و بلوچستان]]، مبلغ پانصد هزار تومان از پاداش خود را اهدا کرد و پانصد هزار تومان الباقی را نیز به حساب "بیت الزهرا(س)" واریز کرد تا برای خرید البسه جهت نیازمندان اختصاص یابد. | ||
| + | [[مصطفی اردستانی]] در مورخه ۱۳۷۳/۱۰/۱۵ بر اثر سانحههوایی، به همراه فرمانده فقید [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]]، [[سرلشگر]] [[شهید منصور ستاری]] و چند تن دیگر از همرزمانش، به شهادت رسید. [[مصطفی اردستانی]] به هنگام شهادت ۴۶ سال سن داشت و از وی، دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به یادگار مانده است. <ref>[http://hamshahrionline.ir/details/205302 زندگینامه مصطفی اردستانی] - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی</ref> | ||
== خاطرات == | == خاطرات == | ||
| − | + | *ورد سلامتی | |
مأموریتی جنگی در پیش بود و تعدادی از دوستان [[خلبان|خلبانمان]] قرار بود در این مأموریت شرکت کنند. هواپیماها در آشیانه آماده شده بودند. من و شهید اردستانی در این عملیات حضور نداشتیم، ولی به دستور ایشان برای بدرقهی دوستان به آشیانههای مورد نظر رفتیم. هنوز هیچ یک از [[خلبان|خلبانان]] به محل نیامده بودند. حاج مصطفی رو به من کرد و گفت: «برو سوییچ بمبها را چک کن که درست باشند!» | مأموریتی جنگی در پیش بود و تعدادی از دوستان [[خلبان|خلبانمان]] قرار بود در این مأموریت شرکت کنند. هواپیماها در آشیانه آماده شده بودند. من و شهید اردستانی در این عملیات حضور نداشتیم، ولی به دستور ایشان برای بدرقهی دوستان به آشیانههای مورد نظر رفتیم. هنوز هیچ یک از [[خلبان|خلبانان]] به محل نیامده بودند. حاج مصطفی رو به من کرد و گفت: «برو سوییچ بمبها را چک کن که درست باشند!» | ||
| سطر ۳۷: | سطر ۵۳: | ||
خندید و پاسخ داد: «هیچی، دعای سلامتی برایشان میخواندم. با این دعا، اینها بیمه میشوند و به سلامت باز میگردند.» | خندید و پاسخ داد: «هیچی، دعای سلامتی برایشان میخواندم. با این دعا، اینها بیمه میشوند و به سلامت باز میگردند.» | ||
| − | تا زمانی که به عنوان فرمانده گردان بودند و ما در خدمتشان بودیم، در کلیهی پروازها این کار شهید اردستانی ادامه داشت و به درستی که آن دعا، تأثیر عجیبی در سالم ماندن هواپیماها و خلبانان داشت! | + | تا زمانی که به عنوان فرمانده گردان بودند و ما در خدمتشان بودیم، در کلیهی پروازها این کار شهید اردستانی ادامه داشت و به درستی که آن دعا، تأثیر عجیبی در سالم ماندن هواپیماها و خلبانان داشت! - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی |
| − | + | *خشم مقدّس | |
شهید اردستانی علاوه بر اینکه از آسمان ایران اسلامی حفاظت میکرد، همانند یک [[بسیجی]] رزمنده در جبههها حضور مییافت و همدوش «نیلوفران خاکی»، خاک پاک میهن را از لوث وجود فرمانبران شیاطین حصانت میکرد. سال 65 در منطقه عملیاتی شمال غرب در شهرستان سقّز بودیم. در این منطقه، ستادی با نام «بیت الزهرا» برای کمکرسانی به رزمندگان اسلام برپا شده بود که مسئولیت این ستاد به عهده من بود. | شهید اردستانی علاوه بر اینکه از آسمان ایران اسلامی حفاظت میکرد، همانند یک [[بسیجی]] رزمنده در جبههها حضور مییافت و همدوش «نیلوفران خاکی»، خاک پاک میهن را از لوث وجود فرمانبران شیاطین حصانت میکرد. سال 65 در منطقه عملیاتی شمال غرب در شهرستان سقّز بودیم. در این منطقه، ستادی با نام «بیت الزهرا» برای کمکرسانی به رزمندگان اسلام برپا شده بود که مسئولیت این ستاد به عهده من بود. | ||
این ستاد که یکی از مراکز مهم امدادی رزمندگان اسلام به شمار میرفت، در جریان حمله هوایی دشمن مورد هدف قرار گرفت و این بمباران دشمن، خسارات و شهدای زیادی به جا گذاشت. شهید اردستانی که در منطقه حضور داشتند، برای بررسی اثرات این حمله به این ستاد آمدند. از آنجا که ستاد به نام مبارک حضرت زهرا (س) مزین بود، بمباران آنجا او را بسیار متأثّر کرده بود. چهره برافروختهاش حکایت از خشمی عمیق داشت. همه دانستیم که او برای تلافی لحظه شماری میکند. هر چند ایشان مثل اکثر روزها آن روز نیز روزه بودند، ساعتی به تقویت روحیه نیروها پرداختند؛ آنگاه خداحافظی کرده و رفتند. صبح فردای آن روز، به خاطر این حرکت عراق، انتقام سختی از آنها گرفتند. در این مأموریت موفّق، او و همکارانش، نیروهای دشمن را از منطقه «دوپازه» عراق تا مریوان زیر آتش هوایی گرفتند و طبق گزارشهای منتشره، خسارات سنگینی به دشمن بعثی وارد کردند. | این ستاد که یکی از مراکز مهم امدادی رزمندگان اسلام به شمار میرفت، در جریان حمله هوایی دشمن مورد هدف قرار گرفت و این بمباران دشمن، خسارات و شهدای زیادی به جا گذاشت. شهید اردستانی که در منطقه حضور داشتند، برای بررسی اثرات این حمله به این ستاد آمدند. از آنجا که ستاد به نام مبارک حضرت زهرا (س) مزین بود، بمباران آنجا او را بسیار متأثّر کرده بود. چهره برافروختهاش حکایت از خشمی عمیق داشت. همه دانستیم که او برای تلافی لحظه شماری میکند. هر چند ایشان مثل اکثر روزها آن روز نیز روزه بودند، ساعتی به تقویت روحیه نیروها پرداختند؛ آنگاه خداحافظی کرده و رفتند. صبح فردای آن روز، به خاطر این حرکت عراق، انتقام سختی از آنها گرفتند. در این مأموریت موفّق، او و همکارانش، نیروهای دشمن را از منطقه «دوپازه» عراق تا مریوان زیر آتش هوایی گرفتند و طبق گزارشهای منتشره، خسارات سنگینی به دشمن بعثی وارد کردند. | ||
| − | ساعت نه صبح، اندکی پس از پایان مأموریت، با ایشان در پایگاه تبریز تماس تلفنی گرفتم. او پیروزمندانه، اما بیریا گفت: «چطور بود؟» گفتم: «عالی بود! خوب زمینگیر شدند. دستتان درد نکند!» گفت: «دشمن باید بداند که ما همواره آمادهایم و حملات ناجوانمردانهاش را بیپاسخ نمیگذاریم!» | + | ساعت نه صبح، اندکی پس از پایان مأموریت، با ایشان در پایگاه تبریز تماس تلفنی گرفتم. او پیروزمندانه، اما بیریا گفت: «چطور بود؟» گفتم: «عالی بود! خوب زمینگیر شدند. دستتان درد نکند!» گفت: «دشمن باید بداند که ما همواره آمادهایم و حملات ناجوانمردانهاش را بیپاسخ نمیگذاریم!» - راوی: کارمند میرزا حسن غلامی |
| − | + | *لحظههای پراضطراب | |
[[عملیات والفجر هشت]] در تاریخ 1364/11/20 در منطقه جنوب شروع شد؛ این عملیات آنقدر سریع و تند بود که در اندک زمانی، نیروهای ایرانی از [[اروندرود]] گذشته و [[جزیره فاو]] را به تصرّف خود درآوردند. | [[عملیات والفجر هشت]] در تاریخ 1364/11/20 در منطقه جنوب شروع شد؛ این عملیات آنقدر سریع و تند بود که در اندک زمانی، نیروهای ایرانی از [[اروندرود]] گذشته و [[جزیره فاو]] را به تصرّف خود درآوردند. | ||
| سطر ۶۰: | سطر ۷۶: | ||
شهید اردستانی که شاهد مکالمه بود، آمادگیاش را برای انجام این مأموریت اعلام کرد، ولی [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] مخالفت میورزید. نقشه روی میز پهن شده بود و [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همانطور که نگاهش به نقشه بود، با تلفن نیز صحبت میکرد. حدود چند دقیقهای مکالمه ادامه داشت که یک لحظه، نگاه [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در نگاه یار و همرزم همیشگیاش، حاج مصطفی اردستانی، دوخته شد، علیرغم اینکه موافق نبود، چون اصرار مسئولان بیش از اندازه بود، با نگاهش اذن مأموریت را به شهید اردستانی داد. حاج مصطفی بلافاصله خارج شد و به سمت آشیانه هواپیما رفت. در همین موقع، هواپیما از آشیانه خارج شد و با سرعت به سوی باند پروازی خزید. [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همانطور با پای برهنه بیرون آمد و در رمپ پروازی هواپیما را نظاره گر شد و با حالتی عجیب و مضطرب در آن هوای بارانی روی زمین نشست. | شهید اردستانی که شاهد مکالمه بود، آمادگیاش را برای انجام این مأموریت اعلام کرد، ولی [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] مخالفت میورزید. نقشه روی میز پهن شده بود و [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همانطور که نگاهش به نقشه بود، با تلفن نیز صحبت میکرد. حدود چند دقیقهای مکالمه ادامه داشت که یک لحظه، نگاه [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در نگاه یار و همرزم همیشگیاش، حاج مصطفی اردستانی، دوخته شد، علیرغم اینکه موافق نبود، چون اصرار مسئولان بیش از اندازه بود، با نگاهش اذن مأموریت را به شهید اردستانی داد. حاج مصطفی بلافاصله خارج شد و به سمت آشیانه هواپیما رفت. در همین موقع، هواپیما از آشیانه خارج شد و با سرعت به سوی باند پروازی خزید. [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همانطور با پای برهنه بیرون آمد و در رمپ پروازی هواپیما را نظاره گر شد و با حالتی عجیب و مضطرب در آن هوای بارانی روی زمین نشست. | ||
| − | من گفتم: «جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]]! اینجا خیس میشوی، برویم داخل قرارگاه؛ أن شاء الله که اتّفاقی نمیافتد.» مضطرب و نگران گفت: «نمیتوانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم؛ مصطفی رفت! مصطفی از دست رفت!» من هم در کنار [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در آن هوای بارانی، حدود بیست دقیقه زیر شلّاق باران ایستادم، تا اینکه صدای هواپیمایی به گوشمان رسید؛گفتم: «فکر کنم حاج مصطفی برگشت.» با خوشحالی گفت: «آره؛ خودشه!» هواپیما بعد از نشستن روی باند، به سوی آشیانه آمد. شهید اردستانی از هواپیما پیاده شد و جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]] رو کرد به او و گفت: «آخر کار خودتو کردی! حالا بگو ببینم عملیات چطور انجام شد؟» تبسّمی کرد و گفت: «بهتر از این نمیشد؛ محل، مورد نظر، با موفّقیت کامل بمباران شد.» | + | من گفتم: «جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]]! اینجا خیس میشوی، برویم داخل قرارگاه؛ أن شاء الله که اتّفاقی نمیافتد.» مضطرب و نگران گفت: «نمیتوانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم؛ مصطفی رفت! مصطفی از دست رفت!» من هم در کنار [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در آن هوای بارانی، حدود بیست دقیقه زیر شلّاق باران ایستادم، تا اینکه صدای هواپیمایی به گوشمان رسید؛گفتم: «فکر کنم حاج مصطفی برگشت.» با خوشحالی گفت: «آره؛ خودشه!» هواپیما بعد از نشستن روی باند، به سوی آشیانه آمد. شهید اردستانی از هواپیما پیاده شد و جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]] رو کرد به او و گفت: «آخر کار خودتو کردی! حالا بگو ببینم عملیات چطور انجام شد؟» تبسّمی کرد و گفت: «بهتر از این نمیشد؛ محل، مورد نظر، با موفّقیت کامل بمباران شد.» - راوی: سرتیپ علی غلامی |
| − | + | *پروازها را از سر بگیرید | |
چند روزی از عملیات ظفرمندانه [[والفجر هشت]] میگذشت. در این عملیات، رزمندگان دلیر اسلام با عبور از [[اروندرود]]، [[جزیره فاو]] و بخش وسیع دیگری از خاک عراق را به تصرّف درآورده بودند. [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نیز چون گذشته، نقش بسزایی در پشتیبانی هوایی و پدافند از آسمان منطقه بر عهده داشت. جنگنده بمبافکنها برقآسا و پیدرپی خود را به خطوط مقدّم میرساندند و استحکامات دشمن را با بمبهای آتشین هدف قرار میدادند. | چند روزی از عملیات ظفرمندانه [[والفجر هشت]] میگذشت. در این عملیات، رزمندگان دلیر اسلام با عبور از [[اروندرود]]، [[جزیره فاو]] و بخش وسیع دیگری از خاک عراق را به تصرّف درآورده بودند. [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نیز چون گذشته، نقش بسزایی در پشتیبانی هوایی و پدافند از آسمان منطقه بر عهده داشت. جنگنده بمبافکنها برقآسا و پیدرپی خود را به خطوط مقدّم میرساندند و استحکامات دشمن را با بمبهای آتشین هدف قرار میدادند. | ||
| سطر ۷۴: | سطر ۹۰: | ||
* ببخشید مزاحم شدم. لاستیک یکی از هواپیماها در وسط باند ترکیده و طول باند پرواز خیلی کم شده؛ چه دستور میفرمایید؟! در ضمن، وضعیت هم قرمز اعلام شده! | * ببخشید مزاحم شدم. لاستیک یکی از هواپیماها در وسط باند ترکیده و طول باند پرواز خیلی کم شده؛ چه دستور میفرمایید؟! در ضمن، وضعیت هم قرمز اعلام شده! | ||
| − | او با خونسردی و اعتماد به نفس بالایی که همواره در وجودش موج میزد، نگاهی به آسمان کرد و گفت: «پروازها را از سر بگیرید . أن شاء الله مشکلی نخواهیم داشت.» من که تا دقایقی قبل، اضطراب و دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته بود، بار دیگر آرامشم را بازیافتم. به سرعت خود را به رمپ پرواز رساندم و در تماس با برج مراقبت، از آنان خواستم که پرواز را از سر بگیرند. | + | او با خونسردی و اعتماد به نفس بالایی که همواره در وجودش موج میزد، نگاهی به آسمان کرد و گفت: «پروازها را از سر بگیرید . أن شاء الله مشکلی نخواهیم داشت.» من که تا دقایقی قبل، اضطراب و دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته بود، بار دیگر آرامشم را بازیافتم. به سرعت خود را به رمپ پرواز رساندم و در تماس با برج مراقبت، از آنان خواستم که پرواز را از سر بگیرند. - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده |
| − | + | *دقّت عمل در پرواز | |
ساعت نه صبح مورخه 1365/1/6 ، همراه شهید اردستانی، سروان یوسفی و سروان چگنی، با چهار فروند هواپیمای [[Northrop F-5|F-5]] به منطقه عملیاتی «البهار» عراق اعزام شدیم. در آن روز، هوا آبستن ابرهای متراکمی بود و هر لحظه امکان باریدن باران قوّت میگرفت. با توکّل به خدا و دلگرمیهایی که شهید اردستانی در اتاق توجیه به ما داده بود، برای پرواز به سوی هدف مهیّا شدیم. | ساعت نه صبح مورخه 1365/1/6 ، همراه شهید اردستانی، سروان یوسفی و سروان چگنی، با چهار فروند هواپیمای [[Northrop F-5|F-5]] به منطقه عملیاتی «البهار» عراق اعزام شدیم. در آن روز، هوا آبستن ابرهای متراکمی بود و هر لحظه امکان باریدن باران قوّت میگرفت. با توکّل به خدا و دلگرمیهایی که شهید اردستانی در اتاق توجیه به ما داده بود، برای پرواز به سوی هدف مهیّا شدیم. | ||
| سطر ۸۶: | سطر ۱۰۲: | ||
با صدای شهید اردستانی، دستانمان به شاسی رها کننده بمبها فشرده شد و در چشمبههمزدنی هرآنچه مهمّات داشتیم، روی هدف فرو ریختیم. پس از بمباران در مسیر بازگشت قرار گرفته و از منطقه دور میشدیم که فرمانده دسته ما را به تماشای محلّ اصابت بمبها فراخواند و گفت: «بچهها! آتش خشمتان را نگاه کنید!» | با صدای شهید اردستانی، دستانمان به شاسی رها کننده بمبها فشرده شد و در چشمبههمزدنی هرآنچه مهمّات داشتیم، روی هدف فرو ریختیم. پس از بمباران در مسیر بازگشت قرار گرفته و از منطقه دور میشدیم که فرمانده دسته ما را به تماشای محلّ اصابت بمبها فراخواند و گفت: «بچهها! آتش خشمتان را نگاه کنید!» | ||
| − | نگاهها به سمت هدف سوق داده شد؛ شهید اردستانی درست میگفت. گویی کوهی از آتش به شکل قارچ، سر از زمین در آورده بود. نکته مهم در این مأموریت، غافلگیرشدن عراقیها بود. بهویژه در آن شرایط بد جوّی که هرگز انتظار حمله هوایی را نداشتند. البتّه درایت و دقّت عمل فرمانده دسته (شهید اردستانی) نیز در این مأموریت نقش بسزایی داشت. | + | نگاهها به سمت هدف سوق داده شد؛ شهید اردستانی درست میگفت. گویی کوهی از آتش به شکل قارچ، سر از زمین در آورده بود. نکته مهم در این مأموریت، غافلگیرشدن عراقیها بود. بهویژه در آن شرایط بد جوّی که هرگز انتظار حمله هوایی را نداشتند. البتّه درایت و دقّت عمل فرمانده دسته (شهید اردستانی) نیز در این مأموریت نقش بسزایی داشت. - راوی: سروان خلبان قاسمی |
| − | + | *یک روح در دو کالبد | |
| − | + | ||
شهیدان اردستانی و [[شهید عباس بابایی|بابایی]]، از ابتدای آشنایی، ارادت خاصّی به یکدیگر داشتند و همواره یار و مددکار هم بودند. آنان از حیث ایمان، شهامت، شجاعت و ایثار، شباهتهای بسیاری با یکدیگر داشتند و گویی یک روح بودند در دو کالبد. | شهیدان اردستانی و [[شهید عباس بابایی|بابایی]]، از ابتدای آشنایی، ارادت خاصّی به یکدیگر داشتند و همواره یار و مددکار هم بودند. آنان از حیث ایمان، شهامت، شجاعت و ایثار، شباهتهای بسیاری با یکدیگر داشتند و گویی یک روح بودند در دو کالبد. | ||
| سطر ۹۶: | سطر ۱۱۱: | ||
ابتدا سکوت کرد و هیچ نگفت. اندکی بعد صدای هقهق گریهاش به گوشم رسید؛ پرسیدم: «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟!» | ابتدا سکوت کرد و هیچ نگفت. اندکی بعد صدای هقهق گریهاش به گوشم رسید؛ پرسیدم: «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟!» | ||
| − | گفت: «نه؛! این پوتینهای عبآس است! تازه از منطقه عملیاتی برگشته و میبینی گلولای منطقه، پوتینهایش را به چه روزی انداخته! هر چه به او اصرار میکنم که برای بازدید منطقه، از هلیکوپترهای پایگاه استفاده کند، نمیپذیرد. او میگوید: "اینها برای کارهای ضروری است". حال که دیدم نزدیکیهای صبح از منطقه بازگشته و ساعتی نیست که از فرط خستگی به خواب رفته، بر خود وظیفه دانستم که خدمتی هر چند اندک، انجام داده باشم.» | + | گفت: «نه؛! این پوتینهای عبآس است! تازه از منطقه عملیاتی برگشته و میبینی گلولای منطقه، پوتینهایش را به چه روزی انداخته! هر چه به او اصرار میکنم که برای بازدید منطقه، از هلیکوپترهای پایگاه استفاده کند، نمیپذیرد. او میگوید: "اینها برای کارهای ضروری است". حال که دیدم نزدیکیهای صبح از منطقه بازگشته و ساعتی نیست که از فرط خستگی به خواب رفته، بر خود وظیفه دانستم که خدمتی هر چند اندک، انجام داده باشم.» - راوی: سرتیپ خلبان علیمحمد نادری |
| − | + | *تو قهرمان هستی نه من | |
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در سالهای 54 و 55، شهید اردستانی که درجه [[ستوان 2|ستواندومی]] داشت و از [[خلبان|خلبانان]] تازه فارغالتحصیل شده به حساب میآمد، برای برگزاری یک سری مسابقات تیراندازی با هواپیما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد. | قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در سالهای 54 و 55، شهید اردستانی که درجه [[ستوان 2|ستواندومی]] داشت و از [[خلبان|خلبانان]] تازه فارغالتحصیل شده به حساب میآمد، برای برگزاری یک سری مسابقات تیراندازی با هواپیما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد. | ||
| سطر ۱۰۶: | سطر ۱۲۱: | ||
روز مسابقه فرا میرسد و هواپیماهایی که قرار بود در مسابقه شرکت کنند، به آسمان برمیخیزند. شهید اردستانی که علیرغم جوانی، از مهارت خوبی در فنّ خلبانی برخوردار بوده، تصمیم میگیرد که در آسمان با این [[سرگرد]] پاکستانی به یک نبرد هوایی آزمایشی بپردازد.او با اجرای نمایشهای ماهرانهای، از [[سرگرد]] پاکستانی «شات» میگیرد. یعنی وضعیت هواپیمایش را طوری قرار میدهد که پشت سر خلبان پاکستانی قرار میگیرد. در فنّ خلبانی و نبرد هوایی، این عمل یعنی زدن هواپیمای حریف. | روز مسابقه فرا میرسد و هواپیماهایی که قرار بود در مسابقه شرکت کنند، به آسمان برمیخیزند. شهید اردستانی که علیرغم جوانی، از مهارت خوبی در فنّ خلبانی برخوردار بوده، تصمیم میگیرد که در آسمان با این [[سرگرد]] پاکستانی به یک نبرد هوایی آزمایشی بپردازد.او با اجرای نمایشهای ماهرانهای، از [[سرگرد]] پاکستانی «شات» میگیرد. یعنی وضعیت هواپیمایش را طوری قرار میدهد که پشت سر خلبان پاکستانی قرار میگیرد. در فنّ خلبانی و نبرد هوایی، این عمل یعنی زدن هواپیمای حریف. | ||
| − | پروازها تمام میشود و هواپیماها یکی پس ازدیگری به زمین مینشینند. در کمال ناباوری، سرگرد پاکستانی، آستینهایش را پایین میاندازد و به طرف شهید اردستانی میآیدو به زبان انگلیسی به او میگوید: «تو قهرمان هستی نه من!» | + | پروازها تمام میشود و هواپیماها یکی پس ازدیگری به زمین مینشینند. در کمال ناباوری، سرگرد پاکستانی، آستینهایش را پایین میاندازد و به طرف شهید اردستانی میآیدو به زبان انگلیسی به او میگوید: «تو قهرمان هستی نه من!» - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی |
| − | + | *آتش افروز مهربان | |
شهید اردستانی را از دوران نوجوانی میشناختم. با خاطرهای که از آن دوران از این شهید بزرگوار در ذهنم نقش بسته است، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستودهام. زمانی که محصّل بودم و درمقطع دبیرستان تحصیل میکردم، مجبور بودم از روستا به شهر پیشوا بروم. روستای ما تا پیشوا سه کیلومتر فاصله داشت. هر روز صبح زود باید در سرما و گرما این راه را طی میکردم تا به مدرسه میرسیدم. روزهای سرد زمستان، پیمودن این مسیر برایم عذابآور بود و از سرما به خود میلرزیدم. | شهید اردستانی را از دوران نوجوانی میشناختم. با خاطرهای که از آن دوران از این شهید بزرگوار در ذهنم نقش بسته است، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستودهام. زمانی که محصّل بودم و درمقطع دبیرستان تحصیل میکردم، مجبور بودم از روستا به شهر پیشوا بروم. روستای ما تا پیشوا سه کیلومتر فاصله داشت. هر روز صبح زود باید در سرما و گرما این راه را طی میکردم تا به مدرسه میرسیدم. روزهای سرد زمستان، پیمودن این مسیر برایم عذابآور بود و از سرما به خود میلرزیدم. | ||
| − | وقتی به سه راهی پیشوا – ورامین میرسیدم، میدیدم آتش بزرگی که حرارت آن تا شعاع چند متری میرسید، مهیّا و آماده است، بدون اینکه کسی آنجا باشد. من که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، با حرص و ولع تمام، از گرمای آتش بهره میبردم و خود را حسابی گرم میکردم. تا مدّتی نمیدانستم که چه کسی همه روزه این آتش را تهیّه میبیند و اصلاً برای چه این کار را میکند. بعدها فهمیدم که شهید اردستانی، علیرغم اینکه روستایشان تا مدرسه بیش از چند دقیقه پیاده روی فاصله نداشت، برای گرمشدن من، آن آتش را آماده میکرده و بلافاصله با دیدن من محل را ترک میکرده است. | + | وقتی به سه راهی پیشوا – ورامین میرسیدم، میدیدم آتش بزرگی که حرارت آن تا شعاع چند متری میرسید، مهیّا و آماده است، بدون اینکه کسی آنجا باشد. من که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، با حرص و ولع تمام، از گرمای آتش بهره میبردم و خود را حسابی گرم میکردم. تا مدّتی نمیدانستم که چه کسی همه روزه این آتش را تهیّه میبیند و اصلاً برای چه این کار را میکند. بعدها فهمیدم که شهید اردستانی، علیرغم اینکه روستایشان تا مدرسه بیش از چند دقیقه پیاده روی فاصله نداشت، برای گرمشدن من، آن آتش را آماده میکرده و بلافاصله با دیدن من محل را ترک میکرده است. - راوی:سرهنگ محمدعلی تاجیک |
| − | + | *کلاس سوم، ریاضی پنجم | |
برادرم، شهید حاج مصطفی، دو سال از من کوچکتر بود، کلاس پنجم ابتدایی در ورامین درس میخواندم. برادرم نیز در همان مدرسه، کلاس سوم ابتدایی بود. روزی معلّم ریاضی برای حلکردن مسألهای مرا به پای تخته سیاه فرا خواند. تشویش و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت. صورت مسأله را روی تابلو نوشتم، ولی در حلّ آن عاجز مانده بودم. در حالی که گچ را در دستم میچرخاندم و گاهگاهی هم آن را به تخته سیاه نزدیک میکردم که به ظاهر نشان دهم سعی در حل مسأله دارم، فریاد معلّم مرا به خود آورد و گفت: «برو کلاس سوم، برادرت را به یار!» | برادرم، شهید حاج مصطفی، دو سال از من کوچکتر بود، کلاس پنجم ابتدایی در ورامین درس میخواندم. برادرم نیز در همان مدرسه، کلاس سوم ابتدایی بود. روزی معلّم ریاضی برای حلکردن مسألهای مرا به پای تخته سیاه فرا خواند. تشویش و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت. صورت مسأله را روی تابلو نوشتم، ولی در حلّ آن عاجز مانده بودم. در حالی که گچ را در دستم میچرخاندم و گاهگاهی هم آن را به تخته سیاه نزدیک میکردم که به ظاهر نشان دهم سعی در حل مسأله دارم، فریاد معلّم مرا به خود آورد و گفت: «برو کلاس سوم، برادرت را به یار!» | ||
| سطر ۱۲۲: | سطر ۱۳۷: | ||
وقتی وارد کلاس شدیم، معلّم از مصطفی خواست پای تخته سیاه بایستد و مسألهای را که روی تخته نوشته شده، حل کند. مصطفی که تازه متوجّه شده بود علّت حضورش در کلاس ما چیست، متفکّرانه نگاهی به صورتمسأله انداخت و با کمی تأمّل و درنگ، به یکباره گویی کشف تازهای کرده باشد، شروع به حلّ مسأله کرد. | وقتی وارد کلاس شدیم، معلّم از مصطفی خواست پای تخته سیاه بایستد و مسألهای را که روی تخته نوشته شده، حل کند. مصطفی که تازه متوجّه شده بود علّت حضورش در کلاس ما چیست، متفکّرانه نگاهی به صورتمسأله انداخت و با کمی تأمّل و درنگ، به یکباره گویی کشف تازهای کرده باشد، شروع به حلّ مسأله کرد. | ||
| − | چشمان بهتزده همشاگردیها با تعجّب به تخته سیاه دوخته شده بود و از اینکه مصطفی توانسته بود مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل کند، ناخودآگاه صدایشان بلند شد. من که در کنار تخته سیاه ایستاده بودم، حالتی عجیبتر داشتم؛ زیرا از یک طرف خوشحال بودم که برادرم با اینکه دو سال از من کوچکتر است، توانسته مسأله ریاضی کلاس پنجم را به راحتی حل کند؛ و از طرف دیگر ناراحت، چرا که چند ثانیه بعد مصطفی از حلّ مسأله فارغ میشد و نبوغش چماقی میشد در دست معلّم که بر سر من بکوبد و… . سرانجام همینطور شد. مصطفی مسأله را حل کرد. معلّم از او تشکر کرد و او نیز در حالی که از غرور کودکانه داشت بال درمیآورد، دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلّم که مرتّب میگفت: «درس خواندن را از برادرت یاد بگیر! با اینکه کلاس سوم است، مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل میکند!» | + | چشمان بهتزده همشاگردیها با تعجّب به تخته سیاه دوخته شده بود و از اینکه مصطفی توانسته بود مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل کند، ناخودآگاه صدایشان بلند شد. من که در کنار تخته سیاه ایستاده بودم، حالتی عجیبتر داشتم؛ زیرا از یک طرف خوشحال بودم که برادرم با اینکه دو سال از من کوچکتر است، توانسته مسأله ریاضی کلاس پنجم را به راحتی حل کند؛ و از طرف دیگر ناراحت، چرا که چند ثانیه بعد مصطفی از حلّ مسأله فارغ میشد و نبوغش چماقی میشد در دست معلّم که بر سر من بکوبد و… . سرانجام همینطور شد. مصطفی مسأله را حل کرد. معلّم از او تشکر کرد و او نیز در حالی که از غرور کودکانه داشت بال درمیآورد، دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلّم که مرتّب میگفت: «درس خواندن را از برادرت یاد بگیر! با اینکه کلاس سوم است، مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل میکند!» - راوی: مجتبی اردستانی، برادر شهید |
| − | + | *کارگر ناشناس | |
[[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] در ابتدای جنگ تحمیلی، محور اصلی حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی محسوب میشد. از این رو [[خلبان|خلبانان]] زیادی از سایر یگانها برای انجام پرواز به این پایگاه مأمور میشدند. سال اوّل جنگ بود که شهید اردستانی از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] به همراه چند تن از [[خلبان|خلبانان]] به دزفول آمدند. از همان روزهای اول ورودشان به پایگاه، ارتباطی صمیمی با اعضای گروه ضربت داشتند و مرتّب پیش ما میآمدند. | [[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] در ابتدای جنگ تحمیلی، محور اصلی حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی محسوب میشد. از این رو [[خلبان|خلبانان]] زیادی از سایر یگانها برای انجام پرواز به این پایگاه مأمور میشدند. سال اوّل جنگ بود که شهید اردستانی از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] به همراه چند تن از [[خلبان|خلبانان]] به دزفول آمدند. از همان روزهای اول ورودشان به پایگاه، ارتباطی صمیمی با اعضای گروه ضربت داشتند و مرتّب پیش ما میآمدند. | ||
| سطر ۱۳۳: | سطر ۱۴۸: | ||
- خدای من! چقدر شبیه سروان اردستانی است! | - خدای من! چقدر شبیه سروان اردستانی است! | ||
| − | بله درست دیده بودم، شهید اردستانی که پس از پرواز روزانه فرصتی یافته بود ، به طور ناشناس برای کمک به کارگران مدرسه، ملات و مصالح ساختمانی را جابهجا میکرد. چون مرا میشناخت و میدانستم که ایشان دوست ندارد شناخته شود، به سرعت مسیرم را عوض کردم. اما غوغایی در درونم به وجود آمده بود و از آن همه خلوص و فروتنی در حیرت ماندم! | + | بله درست دیده بودم، شهید اردستانی که پس از پرواز روزانه فرصتی یافته بود ، به طور ناشناس برای کمک به کارگران مدرسه، ملات و مصالح ساختمانی را جابهجا میکرد. چون مرا میشناخت و میدانستم که ایشان دوست ندارد شناخته شود، به سرعت مسیرم را عوض کردم. اما غوغایی در درونم به وجود آمده بود و از آن همه خلوص و فروتنی در حیرت ماندم! - راوی:ستوان علیاصغر شرفی |
| − | + | *تصمیم بر اساس تحقیق | |
در [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه|پایگاه امیدیه]] خدمت میکردم. چند ساعتی از شروع خدمت گذشته بود که برای انجامدادن کاری از محلّ اداری خارج شدم. در حال بازگشت به محلّ کارم بودم و پیاده به در ورودی ستاد نزدیک میشدم. نزدیکیهای در ستاد، شخصی را دیدم شبیه فرمانده پایگاه (شهید اردستانی) که روی زمین کنار باغچه نشسته بود و با تکّه چوبی در دست، خاک گلها را زیر و رو میکرد. | در [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه|پایگاه امیدیه]] خدمت میکردم. چند ساعتی از شروع خدمت گذشته بود که برای انجامدادن کاری از محلّ اداری خارج شدم. در حال بازگشت به محلّ کارم بودم و پیاده به در ورودی ستاد نزدیک میشدم. نزدیکیهای در ستاد، شخصی را دیدم شبیه فرمانده پایگاه (شهید اردستانی) که روی زمین کنار باغچه نشسته بود و با تکّه چوبی در دست، خاک گلها را زیر و رو میکرد. | ||
| سطر ۱۴۴: | سطر ۱۵۹: | ||
انگیزه حضور فرمانده در آن محل ، بررسی گزارشی بود که به وی داده بودند؛ زیرا برخی کارکنان گلهمند بودند که رانندگان برخی از خودروهای نظامی، علیرغم اینکه سرنشینی ندارند، کارکنان را سوار نمیکنند؛ لذا آن روز، شهید اردستانی خود به صورت ناشناس و بدون هیچ علامت و درجهای آمده بود تا صحّت و سقم این مسأله را دریابد و آگاهانه تصمیم بگیرد. | انگیزه حضور فرمانده در آن محل ، بررسی گزارشی بود که به وی داده بودند؛ زیرا برخی کارکنان گلهمند بودند که رانندگان برخی از خودروهای نظامی، علیرغم اینکه سرنشینی ندارند، کارکنان را سوار نمیکنند؛ لذا آن روز، شهید اردستانی خود به صورت ناشناس و بدون هیچ علامت و درجهای آمده بود تا صحّت و سقم این مسأله را دریابد و آگاهانه تصمیم بگیرد. | ||
| − | از آن پس دستور داد که خودروهای نظامی فاقد سرنشین موظّفند کارکنان پایگاه را در مسیر عبورشان سوار کنند و به مقصد برسانند؛ در غیر این صورت، برابر مقرّرات با آنان رفتار خواهد شد. | + | از آن پس دستور داد که خودروهای نظامی فاقد سرنشین موظّفند کارکنان پایگاه را در مسیر عبورشان سوار کنند و به مقصد برسانند؛ در غیر این صورت، برابر مقرّرات با آنان رفتار خواهد شد. - راوی: سرهنگ مسعود گودرزی |
| − | + | *تبعیض ممنوع | |
در یکی از یگانهای نیروی هوایی، مسئول خبّازخانه بودم و برای جیره غذایی سربازان، نان بربری درست میکردیم. از فرط علاقهای که به [[تیمسار]] اردستانی داشتم، یک روز برای اینکه بخشی از محبّتهای ایشان را جبران کنم، چند قرص نان بربری خوب و کنجدزده طبخ کردم و به دفتر کارش بردم تا برای صبحانه میل کند. از آجودان خواستم اجازه بدهد به دفتر [[تیمسار]] بروم. آجودان گفت: «[[تیمسار]] خودشان گفتهاند که نان بیاورید؟» | در یکی از یگانهای نیروی هوایی، مسئول خبّازخانه بودم و برای جیره غذایی سربازان، نان بربری درست میکردیم. از فرط علاقهای که به [[تیمسار]] اردستانی داشتم، یک روز برای اینکه بخشی از محبّتهای ایشان را جبران کنم، چند قرص نان بربری خوب و کنجدزده طبخ کردم و به دفتر کارش بردم تا برای صبحانه میل کند. از آجودان خواستم اجازه بدهد به دفتر [[تیمسار]] بروم. آجودان گفت: «[[تیمسار]] خودشان گفتهاند که نان بیاورید؟» | ||
| سطر ۱۵۹: | سطر ۱۷۴: | ||
* خیر [[تیمسار]]! نان آنها کنجد ندارد و از لحاظ کیفیت هم به خوبی اینها نیست. | * خیر [[تیمسار]]! نان آنها کنجد ندارد و از لحاظ کیفیت هم به خوبی اینها نیست. | ||
| − | * خیلی زود اینها را برگردان! اگر شما را نمیشناختم ،خیلی دلگیر میشدم و شما را سرزنش میکردم. به جای این کارها، سعی کن کیفیت نان سربازها بهتر شود. من که از کار خود شرمنده شده بودم، در حالی که مرتّب از [[تیمسار]] عذرخواهی میکردم، اجازه مرخّصی خواسته و اتاق را ترک کردم. | + | * خیلی زود اینها را برگردان! اگر شما را نمیشناختم ،خیلی دلگیر میشدم و شما را سرزنش میکردم. به جای این کارها، سعی کن کیفیت نان سربازها بهتر شود. من که از کار خود شرمنده شده بودم، در حالی که مرتّب از [[تیمسار]] عذرخواهی میکردم، اجازه مرخّصی خواسته و اتاق را ترک کردم. - راوی:یکی از پرسنل نهاجا |
| − | + | *رشادتی که تنبیه به دنبال داشت | |
قبل از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] (زمان طاغوت)، در زنجان رزمایشی برگزار شد که تعدادی از ژنرالهای آمریکایی هم حضور داشتند. بخشی از رزمایش، مربوط به عملیات آزمایشی جنگندههای [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بود. در بخش هوایی، برنامهریزی رزمایش به این صورت بود که هواپیماها از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] برمیخاستند و در زنجان، هدفهای فرضی را بمباران میکردند. جناب ناصحیپور و شهید اردستانی از جمله [[خلبان|خلبانانی]] بودند که در این مانور شرکت داشتند، من و شهید دلحامد نیز به صورت ... بودیم، یعنی مأموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده، با خلبانان شرکتکننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم؛ضمن اینکه بررسی کنیم آیا درست هدفگیری میکنند یا نه. | قبل از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] (زمان طاغوت)، در زنجان رزمایشی برگزار شد که تعدادی از ژنرالهای آمریکایی هم حضور داشتند. بخشی از رزمایش، مربوط به عملیات آزمایشی جنگندههای [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بود. در بخش هوایی، برنامهریزی رزمایش به این صورت بود که هواپیماها از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] برمیخاستند و در زنجان، هدفهای فرضی را بمباران میکردند. جناب ناصحیپور و شهید اردستانی از جمله [[خلبان|خلبانانی]] بودند که در این مانور شرکت داشتند، من و شهید دلحامد نیز به صورت ... بودیم، یعنی مأموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده، با خلبانان شرکتکننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم؛ضمن اینکه بررسی کنیم آیا درست هدفگیری میکنند یا نه. | ||
| − | چون [[خلبان|خلبانان]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در آن زمان، آموزشدیده آمریکاییها بودند، ژنرالهای آمریکایی با دقّت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند. در این هنگام، جناب ناصحیپور باشیرجهای دیدنی، هواپیما را به زمین نزدیک و از روی سر آمریکاییها عبور کرد. به دنبال وی، شهید اردستانی که باوجود سابقه کم در فنّ خلبانی، از مهارت بینظیری برخوردار و بسیار نترس بود، با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرالهای آمریکایی ظاهر شد؛ به طوری که آنها خود را جمعو جور کردند و به تعبیری شوکه شدند. یکی از آنها، بیدرنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دلحامد گرفتو به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره ؟(شهید اردستانی) ارتباط برقرار کرد و مرتّب میگفت: «خیلی خوب بود!» اما این تعریف و تمجید، ظاهری بود و آنها که تحمّل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانیها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما مینگریستند، از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوقالعادهای را به خرج داده بود، به خشم آمدند؛ به طوری که پس از اتمام رزمایش، آن شهید بزرگوار را یک ماه از پرواز بازداشتند. | + | چون [[خلبان|خلبانان]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در آن زمان، آموزشدیده آمریکاییها بودند، ژنرالهای آمریکایی با دقّت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند. در این هنگام، جناب ناصحیپور باشیرجهای دیدنی، هواپیما را به زمین نزدیک و از روی سر آمریکاییها عبور کرد. به دنبال وی، شهید اردستانی که باوجود سابقه کم در فنّ خلبانی، از مهارت بینظیری برخوردار و بسیار نترس بود، با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرالهای آمریکایی ظاهر شد؛ به طوری که آنها خود را جمعو جور کردند و به تعبیری شوکه شدند. یکی از آنها، بیدرنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دلحامد گرفتو به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره ؟(شهید اردستانی) ارتباط برقرار کرد و مرتّب میگفت: «خیلی خوب بود!» اما این تعریف و تمجید، ظاهری بود و آنها که تحمّل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانیها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما مینگریستند، از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوقالعادهای را به خرج داده بود، به خشم آمدند؛ به طوری که پس از اتمام رزمایش، آن شهید بزرگوار را یک ماه از پرواز بازداشتند. - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده |
| − | + | *یک سوم، سهم حاج محمد | |
در زادگاهمان (روستای قاسمآباد)، باغ کوچکی از ارث پدری به برادرم حاج مصطفی رسیده بود. او به سبب مسئولیت مهمّی که در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] داشت و مجبور بود در تهران باشد، برای رسیدگی به باغ، وقت کافی نداشت. از این رو، باغ را به من سپرده بود تا از آن بهرهبرداری کنم و فصل محصول، سهم ایشان را نیز بدهم. در انتهای باغ، چند اصله درخت گردو بود که بخشی از شاخ و برگ آنها وارد حریم باغ بغلی ما – که صاحب آن «حاج محمد آقا» نام داشت – شده بود. برادرم گاهگاهی که به ورامین میآمد، به باغ سری میزد. یک روز که آمده بود، به انتهای باغ رفت. یک لحظه دیدم درختهای گردو، دیوار باغ و باغ همسایه را کنجکاوانه برانداز میکند. آنگاه مرا صدا زد و گفت: | در زادگاهمان (روستای قاسمآباد)، باغ کوچکی از ارث پدری به برادرم حاج مصطفی رسیده بود. او به سبب مسئولیت مهمّی که در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] داشت و مجبور بود در تهران باشد، برای رسیدگی به باغ، وقت کافی نداشت. از این رو، باغ را به من سپرده بود تا از آن بهرهبرداری کنم و فصل محصول، سهم ایشان را نیز بدهم. در انتهای باغ، چند اصله درخت گردو بود که بخشی از شاخ و برگ آنها وارد حریم باغ بغلی ما – که صاحب آن «حاج محمد آقا» نام داشت – شده بود. برادرم گاهگاهی که به ورامین میآمد، به باغ سری میزد. یک روز که آمده بود، به انتهای باغ رفت. یک لحظه دیدم درختهای گردو، دیوار باغ و باغ همسایه را کنجکاوانه برانداز میکند. آنگاه مرا صدا زد و گفت: | ||
| سطر ۱۷۷: | سطر ۱۹۲: | ||
من که از این کار او متعجّب شده بودم، گفتم: «ببین داداش! اینجا روستا است و این حرفها مطرح نیست. اصلاً کسی به این مسایل توجّهی ندارد؛ تازه، حاج محمد هم که بنده خدا گله و شکایتی نکرده.» اما او سری تکان داد و گفت: «همین که گفتم!» | من که از این کار او متعجّب شده بودم، گفتم: «ببین داداش! اینجا روستا است و این حرفها مطرح نیست. اصلاً کسی به این مسایل توجّهی ندارد؛ تازه، حاج محمد هم که بنده خدا گله و شکایتی نکرده.» اما او سری تکان داد و گفت: «همین که گفتم!» | ||
| − | هر کاری کردم، نتوانستم او را قانع کنم. چون او را میشناختم و میدانستم که کارهایش از روی حکمت است، چارهای جز گردن نهادن به توصیهاش نداشتم. از آن به بعد، یک سوم محصول آن چند درخت را به حاج محمّد میدادم. | + | هر کاری کردم، نتوانستم او را قانع کنم. چون او را میشناختم و میدانستم که کارهایش از روی حکمت است، چارهای جز گردن نهادن به توصیهاش نداشتم. از آن به بعد، یک سوم محصول آن چند درخت را به حاج محمّد میدادم. - راوی:اکبر اردستانی، برادر شهید |
| + | |||
| + | == وصیتنامه == | ||
| + | “اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون | ||
| + | اللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله” | ||
| + | الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت می دهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(ص) و امامت علی (ع) و اولاد طاهرین او و از تو می خواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، پنج تن آل عبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی. به حق علی بن حسین زین العابدین به من لذت عبادت و به حق باقرالعلوم لذت علم و به حق امام صادق لذت صداقت و به حق امام کاظم لذت فروبردن غضب و به حق امام رضا لذت رضایت از الله و به حق محمد بن علی لذت جود و ایثار و سخاوت و به حق علی بن محمد لذت هدایت و به حق امام حسن عسکری لذت سرباز و رزمنده اسلام بودن و به حق امام مهدی لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن. | ||
| + | حال چند کلامی از خودم. من برای همسر و فرزندانم شوهر خوبی نبودم. چون خودم را مدیون انقلاب و اسلام می دانستم ولی همه را دوست داشتم به خاطر خدا اگر نتوانستم وقتم را صرف آنها بکنم به دلیل نیاز اسلام و ملت مسلمان بود. امیدوارم که مرا ببخشید و برایم دعا کنند. شاید خداوند از گناهان من بگذرد. بعد از من گریه و زاری نکنند و اگر دل شان می سوزد به حال محمد و آل محمد بسوزد. | ||
| + | و خواهش می کنم اصلا عکس مرا چاپ نکنید و برای من تبلیغ نکنید و برای محمد و آل محمد و اسلام تبلیغ کنید. اگر از من جنازه ای ماند در بهشت زهرا در بین بسیجی ها دفن کنید و همه چیز مانند آنها باشد. من حاضر نیستم کسی بعد از من در رنج بیفتد. در هیچ مورد. هر چه بنیاد برای یک بسیجی ساده انجام می دهد بدهد و در بقیه امور طبق قوانین اسلام. | ||
| + | والسلام، محتاج دعای همه | ||
| + | |||
| + | |||
| + | == نگارخانه == | ||
| + | <gallery> | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 01.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 02.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 03.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 04.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 05.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 06.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 07.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 08.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 09.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 10.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 11.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 12.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 13.jpg | ||
| + | پرونده:مصطفی اردستانی 14.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
| + | == جستارهای وابسته == | ||
== منابع == | == منابع == | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۴
| مصطفی اردستانی | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| شهرت | شیر نهاجا |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | ۱۳۲۸/۱۰/۱۱ ، روستای قاسمآباد ، پیشوا ، تهران |
| شهادت | ۱۳۷۳/۱۰/۱۵ ، سانحهی هوایی |
| محل دفن | بقعه امامزاده جعفر بن موسی الکاظم (ع)، پیشوا، تهران |
| نیرو | |
| یگانهای خدمت | پایگاه چهارم شکاری دزفول پایگاه دوم شکاری تبریز پایگاه پنجم شکاری امیدیه |
| طول خدمت | ۲۳ سال |
| درجه | |
| سمتها | فرمانده پایگاه پنجم شکاری امیدیه معاون عملیاتی پایگاه دوم شکاری تبریز مدیریت آموزش عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران معاونت عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| نشانهای لیاقت | فتح |
| تحصیلات | دیپلم |
| تخصصها | خلبان هواپیمای F-5 |
| خانواده | فرزندان: دو پسر و دو دختر |
شهید مصطفی اردستانی در یازدهم دیماه ۱۳۲۸ در روستای قاسمآباد از توابع شهرستان پیشوا دیده به جهان گشود.پدرش عباس نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در پیشوا گذراند و پس از اخذ دیپلم، در سال ۱۳۴۸ به خدمت سربازی اعزام شد. در سال ۱۳۵۶ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر گردید. معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود. پانزدهم دیماه ۱۳۷۳، در ۶۴ کیلومتری جنوب پایگاه هوایی اصفهان بر اثر سانحه هوایی، به شهادت رسید. مزار او در بقعه امامزاده جعفر بن موسی الکاظم (ع) شهر زادگاهش قرار دارد.
زندگینامه
سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی در یازدهم دیماه ۱۳۲۸ در روستای قاسمآباد از توابع شهرستان پیشوا دیده به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرستان ورامین گذراند و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۸ به خدمت سربازی اعزام شد. دوران خدمت سربازی را به عنوان سپاه دانش در یکی از روستاهای اسفراین گذراند. شرایط جغرافیایی منطقه در آن زمان برای کشت خشخاش مساعد بود و اهالی روستا به صورت فراگیر به کشت آن مبادرت میکردند. اردستانی تا جایی که میتوانست، آنها را از این کار باز میداشت.
پس از پایان خدمت سربازی، در سال ۱۳۵۰ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، به منظور تکمیل دوره خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد و پس از اخذ دانشنامه خلبانی به کشورش بازگشت و با درجه ستواندومی در پایگاه چهارم شکاری دزفول به عنوان خلبان هواپیمای F-5 مشغول به خدمت شد. با اوجگیری انقلاب اسلامی ایران و حتی قبل از آن، جزو نخستین خلبانان حزباللهی بود که در به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی و آگاه کردن سایر کارکنان نیروی هوایی نقش بسزایی داشت. شهید اردستانی پس از انقلاب، با جمعی از همکارانش اقدام به انتشار یک نشریه درونگروهی به نام «مخلصین» کرده بود که حاوی مطالب اعتقادی و فرهنگی بود و علیرغم شمارگان محدود، بسیارجالبتوجه و در آگاهسازی کارکنان موثّر بود.
مصطفی اردستانی در سال ۱۳۵۹، به عنوان افسر خلبان شکاری در پایگاه دوم شکاری تبریز مشغول به خدمت بود که جنگ عراق علیه ایران آغاز شد. وی علیرغم اینکه در روز حملههوایی عراق به ایران، در مرخصی به سر میبرد، بلافاصله خود را به پایگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهای جنگی خود را شروع کرد. وی در سال ۱۳۶۰، به عنوان فرمانده پایگاه پنجم شکاری امیدیه انتخاب و در این پایگاه مشغول به خدمت شد. علاوه بر مسئولیت فرماندهی، خود نیز شخصاً در پروازهای جنگی شرکت میجست و نسبت به خدمات جانبی از جمله رسیدگی به امکانات زیستی و فضای سبز و … پایگاه پنجم نیز همّت میگمارد.
مصطفی در سال ۱۳۶۳، به سمت معاون عملیاتی پایگاه دوم شکاری تبریز منصوب شد. پس از سه سال انجام وظیفه در این مسئولیت، در سال ۱۳۶۶، به عنوان مدیریت آموزش عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران منصوب شد. پس از شهادت سرلشگر خلبان عباس بابایی که معاونت عملیات نیروی هوایی را عهدهدار بود، اردستانی به این سمت (معاونت عملیات نیروی هوایی) برگزیده شد و تا زمان شهادت عهده دار این مسئولیت مهم بود.
مصطفی اردستانی بارها در طول یک روز، تا ۱۳ سورتی پرواز عملیاتی داشت که این خود به نوعی یک رکورد در نیروی هوایی ایران محسوب میشود. به همین سبب بود که به او "شیرنهاجا" میگفتند. سرلشگر خلبان مصطفی اردستانی، در طول جنگ، همواره داوطلب مأموریتهای دشوار بود و بارها اتّفاق میافتاد که در یک روز، هفت بار به خاک دشمن حمله میبرد و بدون شک، او با انجام دادن چهارصد پرواز برونمرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ ساعت پروازهای مختلف در خاک ایران، یکی از قهرمانان جنگ به حساب میآید.بعد از پایان جنگ، اردستانی و چند تن دیگر از خلبانان نیروی هوایی، مفتخر به دریافت مدال پرافتخار "فتح" از دستان رهبری شدند و به همراه این نشان، مبلغ یک میلیون تومان نیز به عنوان پاداش نقدی از سوی رهبری جمهوری اسلامی به او و دیگر خلبانان حاضر اهدا شد. پس از گذشت چند روز، اردستانی برای کمک به ساخت مدرسهای در استان سیستان و بلوچستان، مبلغ پانصد هزار تومان از پاداش خود را اهدا کرد و پانصد هزار تومان الباقی را نیز به حساب "بیت الزهرا(س)" واریز کرد تا برای خرید البسه جهت نیازمندان اختصاص یابد. مصطفی اردستانی در مورخه ۱۳۷۳/۱۰/۱۵ بر اثر سانحههوایی، به همراه فرمانده فقید نیروی هوایی، سرلشگر شهید منصور ستاری و چند تن دیگر از همرزمانش، به شهادت رسید. مصطفی اردستانی به هنگام شهادت ۴۶ سال سن داشت و از وی، دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به یادگار مانده است. [۱]
خاطرات
- ورد سلامتی
مأموریتی جنگی در پیش بود و تعدادی از دوستان خلبانمان قرار بود در این مأموریت شرکت کنند. هواپیماها در آشیانه آماده شده بودند. من و شهید اردستانی در این عملیات حضور نداشتیم، ولی به دستور ایشان برای بدرقهی دوستان به آشیانههای مورد نظر رفتیم. هنوز هیچ یک از خلبانان به محل نیامده بودند. حاج مصطفی رو به من کرد و گفت: «برو سوییچ بمبها را چک کن که درست باشند!»
وقتی برای این کار به داخل کابین هواپیماها میرفتم، میدیدم که ایشان همان پایین ایستاده و پای هر هواپیما، دعایی میخواند که من از مضمون آن چیزی به خاطر ندارم. این کار را برای تکتک هواپیماها تکرار کرد. وقتی بررسی آخرین هواپیما به پایان رسید و از پلّکان پایین آمدم. از ایشان پرسیدم: «ببخشید حاجی! ممکن است بفرمایید پای هر هواپیما چه زمزمه میکردید؟»
خندید و پاسخ داد: «هیچی، دعای سلامتی برایشان میخواندم. با این دعا، اینها بیمه میشوند و به سلامت باز میگردند.»
تا زمانی که به عنوان فرمانده گردان بودند و ما در خدمتشان بودیم، در کلیهی پروازها این کار شهید اردستانی ادامه داشت و به درستی که آن دعا، تأثیر عجیبی در سالم ماندن هواپیماها و خلبانان داشت! - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی
- خشم مقدّس
شهید اردستانی علاوه بر اینکه از آسمان ایران اسلامی حفاظت میکرد، همانند یک بسیجی رزمنده در جبههها حضور مییافت و همدوش «نیلوفران خاکی»، خاک پاک میهن را از لوث وجود فرمانبران شیاطین حصانت میکرد. سال 65 در منطقه عملیاتی شمال غرب در شهرستان سقّز بودیم. در این منطقه، ستادی با نام «بیت الزهرا» برای کمکرسانی به رزمندگان اسلام برپا شده بود که مسئولیت این ستاد به عهده من بود.
این ستاد که یکی از مراکز مهم امدادی رزمندگان اسلام به شمار میرفت، در جریان حمله هوایی دشمن مورد هدف قرار گرفت و این بمباران دشمن، خسارات و شهدای زیادی به جا گذاشت. شهید اردستانی که در منطقه حضور داشتند، برای بررسی اثرات این حمله به این ستاد آمدند. از آنجا که ستاد به نام مبارک حضرت زهرا (س) مزین بود، بمباران آنجا او را بسیار متأثّر کرده بود. چهره برافروختهاش حکایت از خشمی عمیق داشت. همه دانستیم که او برای تلافی لحظه شماری میکند. هر چند ایشان مثل اکثر روزها آن روز نیز روزه بودند، ساعتی به تقویت روحیه نیروها پرداختند؛ آنگاه خداحافظی کرده و رفتند. صبح فردای آن روز، به خاطر این حرکت عراق، انتقام سختی از آنها گرفتند. در این مأموریت موفّق، او و همکارانش، نیروهای دشمن را از منطقه «دوپازه» عراق تا مریوان زیر آتش هوایی گرفتند و طبق گزارشهای منتشره، خسارات سنگینی به دشمن بعثی وارد کردند.
ساعت نه صبح، اندکی پس از پایان مأموریت، با ایشان در پایگاه تبریز تماس تلفنی گرفتم. او پیروزمندانه، اما بیریا گفت: «چطور بود؟» گفتم: «عالی بود! خوب زمینگیر شدند. دستتان درد نکند!» گفت: «دشمن باید بداند که ما همواره آمادهایم و حملات ناجوانمردانهاش را بیپاسخ نمیگذاریم!» - راوی: کارمند میرزا حسن غلامی
- لحظههای پراضطراب
عملیات والفجر هشت در تاریخ 1364/11/20 در منطقه جنوب شروع شد؛ این عملیات آنقدر سریع و تند بود که در اندک زمانی، نیروهای ایرانی از اروندرود گذشته و جزیره فاو را به تصرّف خود درآوردند.
نیروهای ما، در آن طرف رودخانه مواضع خود را تحکیم کردند و نیروهای عراقی هم برای بازپسگیری این جزیره مهم، ضدّحمله سنگینی را تدارک دیده بودند.
یک هفتهای از انجام عملیات گذشته بود که هوا متلاطم شد؛ ابر سیاه رنگی همه جا را پوشانده بود و باران، تمام منطقه را زیر شلّاق خود گرفته بود. ساعت هشت صبح، نیروهای عراقی ضدّحملهای را آغاز کردند و در حدود ساعت ده و نیم صبح بود که خبر رسید، نیروهای دشمن در میانهی سدّ دفاعی ما رخنه کرده و توانستهاند از نقطهای نفوذ کنند. وضعیت فوقالعاده خطرناکی برای نیروهای خودی در خطّ مقدّم ایجاد شده بود. مسئولانی که در قرارگاه زمینی (قرارگاه شهید همّت) بودند، با اصرار زیادی درخواست میکردند که نیروی هوایی، هواپیما بفرستد و نوک حملهی آنها را بکوبد.
در آن زمان، من بهاتّفاق شهید بابایی و شهید اردستانی در قرارگاه رعد، در پایگاه پنجم شکاری امیدیه بودیم. شهید بابایی – که مسئولیت عملیات نیرو را عهده دار بود – در مقابل پافشاری مسئولان قرارگاه میگفت: «دراین شرایط بد جوّی، اصلاً چنین امری ممکن نیست!»
هرچه آنان اصرار میکردند، شهید بابایی در جواب میگفت: «احتمال اینکه هواپیما در این شرایط جوّی سانحه ببیند، خیلی زیاد است؛ نمیتوانیم چنین خطری را بپذیریم.»
شهید اردستانی که شاهد مکالمه بود، آمادگیاش را برای انجام این مأموریت اعلام کرد، ولی شهید بابایی مخالفت میورزید. نقشه روی میز پهن شده بود و شهید بابایی همانطور که نگاهش به نقشه بود، با تلفن نیز صحبت میکرد. حدود چند دقیقهای مکالمه ادامه داشت که یک لحظه، نگاه شهید بابایی در نگاه یار و همرزم همیشگیاش، حاج مصطفی اردستانی، دوخته شد، علیرغم اینکه موافق نبود، چون اصرار مسئولان بیش از اندازه بود، با نگاهش اذن مأموریت را به شهید اردستانی داد. حاج مصطفی بلافاصله خارج شد و به سمت آشیانه هواپیما رفت. در همین موقع، هواپیما از آشیانه خارج شد و با سرعت به سوی باند پروازی خزید. شهید بابایی همانطور با پای برهنه بیرون آمد و در رمپ پروازی هواپیما را نظاره گر شد و با حالتی عجیب و مضطرب در آن هوای بارانی روی زمین نشست.
من گفتم: «جناب بابایی! اینجا خیس میشوی، برویم داخل قرارگاه؛ أن شاء الله که اتّفاقی نمیافتد.» مضطرب و نگران گفت: «نمیتوانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم؛ مصطفی رفت! مصطفی از دست رفت!» من هم در کنار شهید بابایی در آن هوای بارانی، حدود بیست دقیقه زیر شلّاق باران ایستادم، تا اینکه صدای هواپیمایی به گوشمان رسید؛گفتم: «فکر کنم حاج مصطفی برگشت.» با خوشحالی گفت: «آره؛ خودشه!» هواپیما بعد از نشستن روی باند، به سوی آشیانه آمد. شهید اردستانی از هواپیما پیاده شد و جناب بابایی رو کرد به او و گفت: «آخر کار خودتو کردی! حالا بگو ببینم عملیات چطور انجام شد؟» تبسّمی کرد و گفت: «بهتر از این نمیشد؛ محل، مورد نظر، با موفّقیت کامل بمباران شد.» - راوی: سرتیپ علی غلامی
- پروازها را از سر بگیرید
چند روزی از عملیات ظفرمندانه والفجر هشت میگذشت. در این عملیات، رزمندگان دلیر اسلام با عبور از اروندرود، جزیره فاو و بخش وسیع دیگری از خاک عراق را به تصرّف درآورده بودند. نیروی هوایی نیز چون گذشته، نقش بسزایی در پشتیبانی هوایی و پدافند از آسمان منطقه بر عهده داشت. جنگنده بمبافکنها برقآسا و پیدرپی خود را به خطوط مقدّم میرساندند و استحکامات دشمن را با بمبهای آتشین هدف قرار میدادند.
تیمسار شهید اردستانی از جمله رادمردانی بود که گاه در طول روز هفت بار پرواز انجام میداد. او برای لحظهای آرام نمیگرفت و ضمن برنامهریزی پروازها، سعی مینمود تا با پروازهای پیدرپی روحیه جنگاوری را در سایرین تقویت کند؛ به آتش پاتکهای دشمن پاسخ مناسب بدهد و از حجم سنگین آتش روی بچّهها بکاهد.
در این عملیات غرورآفرین، هواپیماهای C-130 و 747 نقش بسزایی در تخلیه مجروحین ایفا میکردند. ساعت دو بعدازظهر یکی از روزها، در حالی که گرمای هوا به اوج خود رسیده بود، لاستیک چرخ یکی از هواپیماهای C-130 در حال فرود و در وسط باند ترکید و از حرکت بازایستاد. درهمین حال، سه فروند دیگر از این نوع هواپیما، مملوّ از مجروح و آماده پرواز بودند و دو سه فروند دیگر هم قصد فرود در باند پایگاه را داشتند. با مسدود شدن باند پرواز، حمل مجروحین مختل شده بود. مانده بودیم چه کنیم. برای کسب تکلیف به پست فرماندهی رفتم. وارد اتاق شدم. شهید اردستانی و بابایی از آغاز عملیات پلک روی هم نگذاشته بودند و از فرط خستگی در حال استراحت بودند. با صدای بازشدن در، شهید اردستانی چشم گشود و از جا برخاست.
- جناب عالی زاده! کاری داشتید؟
- ببخشید مزاحم شدم. لاستیک یکی از هواپیماها در وسط باند ترکیده و طول باند پرواز خیلی کم شده؛ چه دستور میفرمایید؟! در ضمن، وضعیت هم قرمز اعلام شده!
او با خونسردی و اعتماد به نفس بالایی که همواره در وجودش موج میزد، نگاهی به آسمان کرد و گفت: «پروازها را از سر بگیرید . أن شاء الله مشکلی نخواهیم داشت.» من که تا دقایقی قبل، اضطراب و دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته بود، بار دیگر آرامشم را بازیافتم. به سرعت خود را به رمپ پرواز رساندم و در تماس با برج مراقبت، از آنان خواستم که پرواز را از سر بگیرند. - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده
- دقّت عمل در پرواز
ساعت نه صبح مورخه 1365/1/6 ، همراه شهید اردستانی، سروان یوسفی و سروان چگنی، با چهار فروند هواپیمای F-5 به منطقه عملیاتی «البهار» عراق اعزام شدیم. در آن روز، هوا آبستن ابرهای متراکمی بود و هر لحظه امکان باریدن باران قوّت میگرفت. با توکّل به خدا و دلگرمیهایی که شهید اردستانی در اتاق توجیه به ما داده بود، برای پرواز به سوی هدف مهیّا شدیم.
تراکم ابرها به گونهای بود که ما هیچ چیزی غیر از ابر نمیدیدیم و تنها میبایست به دستگاه ناوبری درون هواپیما تکیه میکردیم. هر چند متکی بودن به این دستگاه که مسیر پروازی را مشخّص میکند، تا حدودی اطمینانبخش است؛ هیچگاه جای دید چشمی را که درآن انسان از نزدیک هدف را مشاهده میکند، نمیگیرد.
طبق محاسبه، بالای هدف رسیده بودیم، ولی مرحله سخت این مأموریت، زدن دقیق هدف بود که آن هم از پس ابرهای غلیظ غیرممکن به نظر میرسید. به یکباره صدای فرمانده دسته در رادیوی هواپیماهای ما به گوش رسید که میگفت: «بچّهها حمله کنید! بمبهایتان را روی هدف بریزید. شما الآن روی هدف هستید.»
با صدای شهید اردستانی، دستانمان به شاسی رها کننده بمبها فشرده شد و در چشمبههمزدنی هرآنچه مهمّات داشتیم، روی هدف فرو ریختیم. پس از بمباران در مسیر بازگشت قرار گرفته و از منطقه دور میشدیم که فرمانده دسته ما را به تماشای محلّ اصابت بمبها فراخواند و گفت: «بچهها! آتش خشمتان را نگاه کنید!»
نگاهها به سمت هدف سوق داده شد؛ شهید اردستانی درست میگفت. گویی کوهی از آتش به شکل قارچ، سر از زمین در آورده بود. نکته مهم در این مأموریت، غافلگیرشدن عراقیها بود. بهویژه در آن شرایط بد جوّی که هرگز انتظار حمله هوایی را نداشتند. البتّه درایت و دقّت عمل فرمانده دسته (شهید اردستانی) نیز در این مأموریت نقش بسزایی داشت. - راوی: سروان خلبان قاسمی
- یک روح در دو کالبد
شهیدان اردستانی و بابایی، از ابتدای آشنایی، ارادت خاصّی به یکدیگر داشتند و همواره یار و مددکار هم بودند. آنان از حیث ایمان، شهامت، شجاعت و ایثار، شباهتهای بسیاری با یکدیگر داشتند و گویی یک روح بودند در دو کالبد.
زمانی که در پایگاه پنجم شکاری امیدیه خدمت میکردم، برخی شبها بهاتّفاق شهیدان اردستانی و بابایی در مهمانسرای پایگاه استراحت میکردیم. روزی صبح زود، برای رفتن به عملیات، از ساختمان خارج میشدم که شهید اردستانی را مشغول شستوشوی پوتینی گلی دیدم؛ کمی جلوتر رفتم و گفتم: «حاجی مصطفی! کجا رفتی که این قدر پوتینهات گلی شده؟!»
ابتدا سکوت کرد و هیچ نگفت. اندکی بعد صدای هقهق گریهاش به گوشم رسید؛ پرسیدم: «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟!»
گفت: «نه؛! این پوتینهای عبآس است! تازه از منطقه عملیاتی برگشته و میبینی گلولای منطقه، پوتینهایش را به چه روزی انداخته! هر چه به او اصرار میکنم که برای بازدید منطقه، از هلیکوپترهای پایگاه استفاده کند، نمیپذیرد. او میگوید: "اینها برای کارهای ضروری است". حال که دیدم نزدیکیهای صبح از منطقه بازگشته و ساعتی نیست که از فرط خستگی به خواب رفته، بر خود وظیفه دانستم که خدمتی هر چند اندک، انجام داده باشم.» - راوی: سرتیپ خلبان علیمحمد نادری
- تو قهرمان هستی نه من
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در سالهای 54 و 55، شهید اردستانی که درجه ستواندومی داشت و از خلبانان تازه فارغالتحصیل شده به حساب میآمد، برای برگزاری یک سری مسابقات تیراندازی با هواپیما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد.
در بین خلبانان پاکستانی، سرگرد خلبانی بود که در جنگ بین هندوستان و پاکستان، چند هواپیمای هندی را سرنگون کرده بود و قهرمان آن برهه از نیروی هوایی این کشور به حساب میآمد. همین امر باعث شده بود که بین خلبانان مشهور شود؛ لذا با غرور خاصّی راه میرفت و آستینهایش را بالا میزد و هنگام عبور از کنار دیگران به عالم و آدم فخر میفروخت.
روز مسابقه فرا میرسد و هواپیماهایی که قرار بود در مسابقه شرکت کنند، به آسمان برمیخیزند. شهید اردستانی که علیرغم جوانی، از مهارت خوبی در فنّ خلبانی برخوردار بوده، تصمیم میگیرد که در آسمان با این سرگرد پاکستانی به یک نبرد هوایی آزمایشی بپردازد.او با اجرای نمایشهای ماهرانهای، از سرگرد پاکستانی «شات» میگیرد. یعنی وضعیت هواپیمایش را طوری قرار میدهد که پشت سر خلبان پاکستانی قرار میگیرد. در فنّ خلبانی و نبرد هوایی، این عمل یعنی زدن هواپیمای حریف.
پروازها تمام میشود و هواپیماها یکی پس ازدیگری به زمین مینشینند. در کمال ناباوری، سرگرد پاکستانی، آستینهایش را پایین میاندازد و به طرف شهید اردستانی میآیدو به زبان انگلیسی به او میگوید: «تو قهرمان هستی نه من!» - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی
- آتش افروز مهربان
شهید اردستانی را از دوران نوجوانی میشناختم. با خاطرهای که از آن دوران از این شهید بزرگوار در ذهنم نقش بسته است، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستودهام. زمانی که محصّل بودم و درمقطع دبیرستان تحصیل میکردم، مجبور بودم از روستا به شهر پیشوا بروم. روستای ما تا پیشوا سه کیلومتر فاصله داشت. هر روز صبح زود باید در سرما و گرما این راه را طی میکردم تا به مدرسه میرسیدم. روزهای سرد زمستان، پیمودن این مسیر برایم عذابآور بود و از سرما به خود میلرزیدم.
وقتی به سه راهی پیشوا – ورامین میرسیدم، میدیدم آتش بزرگی که حرارت آن تا شعاع چند متری میرسید، مهیّا و آماده است، بدون اینکه کسی آنجا باشد. من که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، با حرص و ولع تمام، از گرمای آتش بهره میبردم و خود را حسابی گرم میکردم. تا مدّتی نمیدانستم که چه کسی همه روزه این آتش را تهیّه میبیند و اصلاً برای چه این کار را میکند. بعدها فهمیدم که شهید اردستانی، علیرغم اینکه روستایشان تا مدرسه بیش از چند دقیقه پیاده روی فاصله نداشت، برای گرمشدن من، آن آتش را آماده میکرده و بلافاصله با دیدن من محل را ترک میکرده است. - راوی:سرهنگ محمدعلی تاجیک
- کلاس سوم، ریاضی پنجم
برادرم، شهید حاج مصطفی، دو سال از من کوچکتر بود، کلاس پنجم ابتدایی در ورامین درس میخواندم. برادرم نیز در همان مدرسه، کلاس سوم ابتدایی بود. روزی معلّم ریاضی برای حلکردن مسألهای مرا به پای تخته سیاه فرا خواند. تشویش و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت. صورت مسأله را روی تابلو نوشتم، ولی در حلّ آن عاجز مانده بودم. در حالی که گچ را در دستم میچرخاندم و گاهگاهی هم آن را به تخته سیاه نزدیک میکردم که به ظاهر نشان دهم سعی در حل مسأله دارم، فریاد معلّم مرا به خود آورد و گفت: «برو کلاس سوم، برادرت را به یار!»
بدون معطّلی از در کلاس خارج شدم و به طرف کلاس سوم که مصطفی در آن بود، به راه افتادم. با خود فکر میکردم که «خدایا ! معلم با برادرم چهکار دارد ؟» به خودم گفتم: «حتماً میخواهد مطلبی را به او بگوید تا به پدر و مادرم برساند و از ضعف من در درس ریاضی آنها را مطلع کند.» وقتی به پشت در کلاس رسیدم، در زدم و از معلّم اجازه خواستم تا مصطفی را همراه من به کلاس ما بفرستد. با اشاره معلّم، مصطفی که از همان کودکی چابک و باهوش بود، جستی زد و از کلاس خارج شد. مصطفی نیز تعجّب کرده بود که به چه علّت او را به کلاس ما احضار کردهاند. من نیز چون بیاطلاع بودم، در مقابل سؤال وی که پرسید: «داداش چی شده ؟ چرا باید به کلاس شما بیایم ؟»، جز سکوت جوابی برایش نداشتم.
وقتی وارد کلاس شدیم، معلّم از مصطفی خواست پای تخته سیاه بایستد و مسألهای را که روی تخته نوشته شده، حل کند. مصطفی که تازه متوجّه شده بود علّت حضورش در کلاس ما چیست، متفکّرانه نگاهی به صورتمسأله انداخت و با کمی تأمّل و درنگ، به یکباره گویی کشف تازهای کرده باشد، شروع به حلّ مسأله کرد.
چشمان بهتزده همشاگردیها با تعجّب به تخته سیاه دوخته شده بود و از اینکه مصطفی توانسته بود مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل کند، ناخودآگاه صدایشان بلند شد. من که در کنار تخته سیاه ایستاده بودم، حالتی عجیبتر داشتم؛ زیرا از یک طرف خوشحال بودم که برادرم با اینکه دو سال از من کوچکتر است، توانسته مسأله ریاضی کلاس پنجم را به راحتی حل کند؛ و از طرف دیگر ناراحت، چرا که چند ثانیه بعد مصطفی از حلّ مسأله فارغ میشد و نبوغش چماقی میشد در دست معلّم که بر سر من بکوبد و… . سرانجام همینطور شد. مصطفی مسأله را حل کرد. معلّم از او تشکر کرد و او نیز در حالی که از غرور کودکانه داشت بال درمیآورد، دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلّم که مرتّب میگفت: «درس خواندن را از برادرت یاد بگیر! با اینکه کلاس سوم است، مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل میکند!» - راوی: مجتبی اردستانی، برادر شهید
- کارگر ناشناس
پایگاه چهارم شکاری دزفول در ابتدای جنگ تحمیلی، محور اصلی حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی محسوب میشد. از این رو خلبانان زیادی از سایر یگانها برای انجام پرواز به این پایگاه مأمور میشدند. سال اوّل جنگ بود که شهید اردستانی از پایگاه تبریز به همراه چند تن از خلبانان به دزفول آمدند. از همان روزهای اول ورودشان به پایگاه، ارتباطی صمیمی با اعضای گروه ضربت داشتند و مرتّب پیش ما میآمدند.
به علّت اینکه نیروهای دشمن به سرعت در حال پیشروی به داخل خاک جمهوری اسلامی بودند، خلبانان پایگاه برای جلوگیری از پیشروی آنها، روزانه پروازهای زیادی انجام میدادند. شهید اردستانی از جمله خلبانانی بود که برای هر مأموریتی داوطلب میشد و اصلاً خستگی در قاموس این سردار دلاور اسلام جایی نداشت.
روزهایی بود که چندین بار پرواز میکرد و با بمبارانهای کوبنده خود، دشمن لجامگسیخته را در دشتهای خوزستان زمینگیر میکرد. چون به صورت مأمور به پایگاه دزفول آمده بود، معدود افرادی از کارکنان پایگاه او را میشناختند. در اوقات فراغت، با لباس ساده و شخصی در سطح پایگاه رفت و آمد میکرد؛ لذا کسی او را نمیشناخت؛ مگر کسانی که با او رابطهای نزدیک داشتند. روزی برای خرید عازم فروشگاه اتکا شدم. مسیر منزل تا فروشگاه را پیاده طیکردم. وقتی به نزدیکیهای فروشگاه رسیدم، جلو مدرسه دخترانه ، جنب فروشگاه ،که در دست تعمیر بود، شخصی را دیدم که با فرغون مشغول بردن ملات به درون مدرسه بود. برای لحظهای نگاهم را به سمت او متمرکز کردم.
- خدای من! چقدر شبیه سروان اردستانی است!
بله درست دیده بودم، شهید اردستانی که پس از پرواز روزانه فرصتی یافته بود ، به طور ناشناس برای کمک به کارگران مدرسه، ملات و مصالح ساختمانی را جابهجا میکرد. چون مرا میشناخت و میدانستم که ایشان دوست ندارد شناخته شود، به سرعت مسیرم را عوض کردم. اما غوغایی در درونم به وجود آمده بود و از آن همه خلوص و فروتنی در حیرت ماندم! - راوی:ستوان علیاصغر شرفی
- تصمیم بر اساس تحقیق
در پایگاه امیدیه خدمت میکردم. چند ساعتی از شروع خدمت گذشته بود که برای انجامدادن کاری از محلّ اداری خارج شدم. در حال بازگشت به محلّ کارم بودم و پیاده به در ورودی ستاد نزدیک میشدم. نزدیکیهای در ستاد، شخصی را دیدم شبیه فرمانده پایگاه (شهید اردستانی) که روی زمین کنار باغچه نشسته بود و با تکّه چوبی در دست، خاک گلها را زیر و رو میکرد.
کمی جلوتر رفتم؛ خود فرمانده بود که در عین ناباوری و در حالی که درجههایش را برداشته بود، در آن محل نشسته بود. چون با روحیهاش آشنایی داشتم و میدانستم که ماندنش در آن محل تدبیری را در پی دارد، قدمها را کند کردم تا شاید انگیزه این حضور غیرمنتظره ایشان را دریابم. در همین اثنا، یک دستگاه وانت که رانندگیاش را سربازی به عهده داشت، به سرعت از کنار شهید اردستانی گذشت. علیرغم اینکه ایشان دست بلند کرد، سرباز توقّف نکرد و بیاعتنا و به سرعت دور شد. راننده کمی جلو رفت؛ به یکباره ترمزی شدید زد و ماشین را متوقّف کرد؛ دنده عقب گرفت و جلوی پای شهید اردستانی ترمز کرد؛ در حالی که نگران و مشوّش به نظر میرسید، از ماشین پیاده شد و گفت: «ببخشید، قربان! شما را نشناختم. سوییچ خدمتتان.»
شهید اردستانی با لحنی آرام ولی باصلابت گفت: «نه؛ الآن که مرا شناختی، دیگر ارزش ندارد؛ آن موقع که دست بلند کردم، اگر سوار میکردی ارزش داشت.» راننده که از این بیتوجّهی خود، بسیار خجالتزده شده بود، به خیال اینکه الآن فرمانده دستور تنبیه او را خواهد داد، مرتب عذرخواهی و طلب بخشش میکرد. ولی شهید اردستانی با مهربانی به او گفت: «ببین برادرم! حتماً نباید کسی را بشناسی که او را سوار کنی. وقتی بدون سرنشین میروی، چه عیبی دارد که در این گرما دیگران را هم سوار کنی؟»
انگیزه حضور فرمانده در آن محل ، بررسی گزارشی بود که به وی داده بودند؛ زیرا برخی کارکنان گلهمند بودند که رانندگان برخی از خودروهای نظامی، علیرغم اینکه سرنشینی ندارند، کارکنان را سوار نمیکنند؛ لذا آن روز، شهید اردستانی خود به صورت ناشناس و بدون هیچ علامت و درجهای آمده بود تا صحّت و سقم این مسأله را دریابد و آگاهانه تصمیم بگیرد.
از آن پس دستور داد که خودروهای نظامی فاقد سرنشین موظّفند کارکنان پایگاه را در مسیر عبورشان سوار کنند و به مقصد برسانند؛ در غیر این صورت، برابر مقرّرات با آنان رفتار خواهد شد. - راوی: سرهنگ مسعود گودرزی
- تبعیض ممنوع
در یکی از یگانهای نیروی هوایی، مسئول خبّازخانه بودم و برای جیره غذایی سربازان، نان بربری درست میکردیم. از فرط علاقهای که به تیمسار اردستانی داشتم، یک روز برای اینکه بخشی از محبّتهای ایشان را جبران کنم، چند قرص نان بربری خوب و کنجدزده طبخ کردم و به دفتر کارش بردم تا برای صبحانه میل کند. از آجودان خواستم اجازه بدهد به دفتر تیمسار بروم. آجودان گفت: «تیمسار خودشان گفتهاند که نان بیاورید؟»
- نه، من خودم آوردهام.
- با شناختی که من از تیمسار دارم، فکر نمیکنم بپذیرد. ولی به هر حال الآن هماهنگ میکنم.
آجودان با اکراه، گوشی تلفن را برداشت و به تیمسار ورود مرا اطّلاع داد و کسب اجازه کرد؛ اما از اینکه برای چه کاری آمدهام، هیچ نگفت. تیمسار نیز موافقتش را اعلام کرد. در زدم و با نانهایی که در دست داشتم، وارد اتاق شدم. تیمسار خیلی گرم مرا تحویل گرفت و گفت: « بفرمایید! کاری داشتید؟ مشکلی پیش آمده؟»
- خیر تیمسار! هیچ مشکلی نیست. فقط چند قرص نان برای شما آوردهام تا برای صبحانه میل کنید. وقتی این حرف را شنید، چهره خندانش به یکباره تغییر حالت داد و یکی از نانها را از دستم گرفت و به دقّت برانداز کرد. در حالی که چهرهاش در هم شد، رو به من کرد و گفت: «آیا نان سربازها هم همینطور است؟»
- خیر تیمسار! نان آنها کنجد ندارد و از لحاظ کیفیت هم به خوبی اینها نیست.
- خیلی زود اینها را برگردان! اگر شما را نمیشناختم ،خیلی دلگیر میشدم و شما را سرزنش میکردم. به جای این کارها، سعی کن کیفیت نان سربازها بهتر شود. من که از کار خود شرمنده شده بودم، در حالی که مرتّب از تیمسار عذرخواهی میکردم، اجازه مرخّصی خواسته و اتاق را ترک کردم. - راوی:یکی از پرسنل نهاجا
- رشادتی که تنبیه به دنبال داشت
قبل از پیروزی انقلاب (زمان طاغوت)، در زنجان رزمایشی برگزار شد که تعدادی از ژنرالهای آمریکایی هم حضور داشتند. بخشی از رزمایش، مربوط به عملیات آزمایشی جنگندههای نیروی هوایی بود. در بخش هوایی، برنامهریزی رزمایش به این صورت بود که هواپیماها از پایگاه تبریز برمیخاستند و در زنجان، هدفهای فرضی را بمباران میکردند. جناب ناصحیپور و شهید اردستانی از جمله خلبانانی بودند که در این مانور شرکت داشتند، من و شهید دلحامد نیز به صورت ... بودیم، یعنی مأموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده، با خلبانان شرکتکننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم؛ضمن اینکه بررسی کنیم آیا درست هدفگیری میکنند یا نه.
چون خلبانان نیروی هوایی در آن زمان، آموزشدیده آمریکاییها بودند، ژنرالهای آمریکایی با دقّت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند. در این هنگام، جناب ناصحیپور باشیرجهای دیدنی، هواپیما را به زمین نزدیک و از روی سر آمریکاییها عبور کرد. به دنبال وی، شهید اردستانی که باوجود سابقه کم در فنّ خلبانی، از مهارت بینظیری برخوردار و بسیار نترس بود، با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرالهای آمریکایی ظاهر شد؛ به طوری که آنها خود را جمعو جور کردند و به تعبیری شوکه شدند. یکی از آنها، بیدرنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دلحامد گرفتو به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره ؟(شهید اردستانی) ارتباط برقرار کرد و مرتّب میگفت: «خیلی خوب بود!» اما این تعریف و تمجید، ظاهری بود و آنها که تحمّل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانیها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما مینگریستند، از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوقالعادهای را به خرج داده بود، به خشم آمدند؛ به طوری که پس از اتمام رزمایش، آن شهید بزرگوار را یک ماه از پرواز بازداشتند. - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده
- یک سوم، سهم حاج محمد
در زادگاهمان (روستای قاسمآباد)، باغ کوچکی از ارث پدری به برادرم حاج مصطفی رسیده بود. او به سبب مسئولیت مهمّی که در نیروی هوایی داشت و مجبور بود در تهران باشد، برای رسیدگی به باغ، وقت کافی نداشت. از این رو، باغ را به من سپرده بود تا از آن بهرهبرداری کنم و فصل محصول، سهم ایشان را نیز بدهم. در انتهای باغ، چند اصله درخت گردو بود که بخشی از شاخ و برگ آنها وارد حریم باغ بغلی ما – که صاحب آن «حاج محمد آقا» نام داشت – شده بود. برادرم گاهگاهی که به ورامین میآمد، به باغ سری میزد. یک روز که آمده بود، به انتهای باغ رفت. یک لحظه دیدم درختهای گردو، دیوار باغ و باغ همسایه را کنجکاوانه برانداز میکند. آنگاه مرا صدا زد و گفت:
«اکبر! این درختهای گردو را دیدهای؟»
-بله داداش! مگه چی شده؟
-هیچ دقت کردهای؟ بخشی از درختها وارد حریم باغ همسایه شده؛ بنابراین میوههای آن بخش، سهم «حاج محمد» است. موقع برداشت محصول هر چه از این چند درخت گردو به دست آمد، یک سوم آن را به حاج محمد بده!
من که از این کار او متعجّب شده بودم، گفتم: «ببین داداش! اینجا روستا است و این حرفها مطرح نیست. اصلاً کسی به این مسایل توجّهی ندارد؛ تازه، حاج محمد هم که بنده خدا گله و شکایتی نکرده.» اما او سری تکان داد و گفت: «همین که گفتم!»
هر کاری کردم، نتوانستم او را قانع کنم. چون او را میشناختم و میدانستم که کارهایش از روی حکمت است، چارهای جز گردن نهادن به توصیهاش نداشتم. از آن به بعد، یک سوم محصول آن چند درخت را به حاج محمّد میدادم. - راوی:اکبر اردستانی، برادر شهید
وصیتنامه
“اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون اللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله” الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت می دهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(ص) و امامت علی (ع) و اولاد طاهرین او و از تو می خواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، پنج تن آل عبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی. به حق علی بن حسین زین العابدین به من لذت عبادت و به حق باقرالعلوم لذت علم و به حق امام صادق لذت صداقت و به حق امام کاظم لذت فروبردن غضب و به حق امام رضا لذت رضایت از الله و به حق محمد بن علی لذت جود و ایثار و سخاوت و به حق علی بن محمد لذت هدایت و به حق امام حسن عسکری لذت سرباز و رزمنده اسلام بودن و به حق امام مهدی لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن. حال چند کلامی از خودم. من برای همسر و فرزندانم شوهر خوبی نبودم. چون خودم را مدیون انقلاب و اسلام می دانستم ولی همه را دوست داشتم به خاطر خدا اگر نتوانستم وقتم را صرف آنها بکنم به دلیل نیاز اسلام و ملت مسلمان بود. امیدوارم که مرا ببخشید و برایم دعا کنند. شاید خداوند از گناهان من بگذرد. بعد از من گریه و زاری نکنند و اگر دل شان می سوزد به حال محمد و آل محمد بسوزد. و خواهش می کنم اصلا عکس مرا چاپ نکنید و برای من تبلیغ نکنید و برای محمد و آل محمد و اسلام تبلیغ کنید. اگر از من جنازه ای ماند در بهشت زهرا در بین بسیجی ها دفن کنید و همه چیز مانند آنها باشد. من حاضر نیستم کسی بعد از من در رنج بیفتد. در هیچ مورد. هر چه بنیاد برای یک بسیجی ساده انجام می دهد بدهد و در بقیه امور طبق قوانین اسلام. والسلام، محتاج دعای همه
نگارخانه
جستارهای وابسته
منابع
- ↑ زندگینامه مصطفی اردستانی - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی