ویرایش‌ها

شهید سلمان برجسته

۲۱ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۴
و اما در باره سلمان / به روایت از پدرش رسول برجسته:
سلمان 22 ساله بود. در [[بندرعباس]] و [[شیراز]] و شهرهای دیگر کارگری می‌کرد و کمک خرج خانواده بود. به او گفتم: تو بمان و کنار خانواده باش، من می‌روم، اما سلمان می‌گفت: من جوانم و از تو زرنگ‌تر هستم، تو بمان پیرمرد.
قبول نکرد. می‌خواست او هم رزمنده اسلام باشد. بالاخره باهم رفتیم. ما یک نگاه مشترک به این حضور داشتیم: اگر در جنگ بر دشمن غلبه کنیم که پیروزیم و اگر شهید شویم باز هم پیروزیم��پیروزیم
در شهرداری [[بِنت]] مشغول به کار بودم که متوجه شدم می‌شود گروهی داوطلبانه برای دفاع از اسلام به سوریه می‌روند. از شهرداری استعفا داده و به عشق اسلام وارد دسته‌های رزمندگان شدم.
از بخش بِنت به [[فَنّوج]] و از آنجا به [[زاهدان]] رفتیم و پس از آن راهی سوریه شدیم. ابتدا به [[دمشق]] رفتیم و مزار بی بی زینب(سلام الله علیها) را زیارت کردیم. این زیارت قسمت هرکسی نمی‌شود. ما اولاد رسول الله(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان را دوست داریم.
در راه اسلام جهاد کردیم و هدف دیگری نداشتیم. برخی گفتند [[داعشی‌ها]] اهل سنتند و نباید با آنها جنگید اما آنها مسلمان نیستند. ما آنجا بودیم و دیدیم. مسلمان ماشه اسلحه‌اش را در دهان کودک شش ساله نمی‌چکاند. آنجا وطن سوری‌هاست اما چرا سر آنها در وطنشان بریده می‌شود؟ چرا فرزندان و ناموس سوری‌ها آنجا به حراج گذاشته می‌شوند؟ جبهه مقابل ما در سوریه هیچ مسلمانی نداشت. این را مطمئن هستم. ما تا پیروزی دست از جهاد نمی‌کشیم.
خانواده و فرزندانم هنوز حال خوبی ندارند. من مشتاق جهادم اما آنها می‌گویند که پسر بزرگمان شهید شده و بعد از من کسی را ندارند. فعلا باید کنار خانواده باشم اما دست از جهاد نمی‌کشم.
[[مولوی‌ها]] و برادران اهل سنتمان از این اقدام حمایت کردند. این روزها مولوی‌های سنت با من تماس می‌گیرند و می‌گویند: «سلمان شهید اسلام است. پسرت در بهشت است». من از حضور در این جهاد ناراضی نیستم و خوشحالم. بقیه نیز همین نگاه را دارند.
از اول انقلاب رزمنده و جانفدا بودم و از همان موقع خودم را برای شهادت آماده کرده‌ام. آن روزها توفیق نشد و حالا بعد از سال‌ها دوباره این فرصت پیش آمده تا در میدان حق و باطل برای اسلام بجنگم. این جهاد تا پیروزی ادامه دارد. من از شهادت سلمان ناراحت نیستم. خدا قسمت همه‌مان کند تا اینطور به شهادت برسیم.
گریه نمی‌کنم. پسرم شهید شده و جایش در بهشت است. چرا باید گریه کنم؟ برای اسلام قربانی داده‌ام و پیش خدا سربلندم. شهید زنده است. خدا در قرآن می‌گوید که :«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»
عده ای فکر می کردند لابد من برای پول به سوریه رفته ام. اما سلمان چقدر می‌ارزد؟ او را چقدر باید بفروشم تا بتوانم جواب مادرش را بدهم؟ من بخاطر پول نرفتم. برای اسلام رفتم. حتی کارم را در بِنت رها کردم و رفتم. اینجا پول داشتم، چه نیازی به پول دیگر داشتم؟ بگذارید شایعه کنند که بخاطر پول رفته‌ایم اما ما برای پیروزی اسلام رفتیم. الله بالای سر ماست و همه چیز را می‌داند. ما برای جهاد و شهادت رفتیم و حالا سلمان را فدا کرده‌ایم. پول و روزی را خدا می‌رساند.<ref>سایت نوید شاهد</ref>��
 
 
منبع:سایت نویدشاهد==پانویس==  <references />
۲٬۹۹۷
ویرایش