|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت = شیر نهاجا<ref>[http://hamshahrionline.ir/details/205302 زندگینامه مصطفی اردستانی] - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی</ref>
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد = [[الگو:زادروزهای ۱۱ دی|۱۳۲۸/۱۰/۱۱]] ، [[روستای قاسمآباد]] ، [[پیشوا]] ، [[تهران]]
== زندگینامه <ref>[http://hamshahrionline.ir/details/205302 زندگینامه مصطفی اردستانی] - همشهری آنلاین - محمد ملاحسینی</ref> ==
سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی در یازدهم دیماه ۱۳۲۸ در روستای قاسمآباد از توابع شهرستان پیشوا دیده به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرستان ورامین گذراند و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۸ به خدمت سربازی اعزام شد. دوران [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]] را به عنوان [[سپاه دانش]] در یکی از روستاهای اسفراین گذراند. شرایط جغرافیایی منطقه در آن زمان برای کشت خشخاش مساعد بود و اهالی روستا به صورت فراگیر به کشت آن مبادرت میکردند. اردستانی تا جایی که میتوانست، آنها را از این کار باز میداشت.
پس از پایان [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]]، در سال ۱۳۵۰ وارد دانشکده خلبانی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] شد و پس از گذراندن مقدّمات مقدمات آموزش پرواز در ایران، [[ایران]]، به منظور تکمیل دوره خلبانی به کشور [[آمریکا ]] اعزام شد و پس از اخذ دانشنامه خلبانی به ایران کشورش بازگشت و با درجه [[ستوان ۲|ستواندومی]] در [[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] به عنوان [[خلبان]] هواپیمای [[Northrop F-5|F-5]] مشغول به خدمت شد. با اوجگیری [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب شکوهمند اسلامیایران]] و حتّی حتی قبل از آن، جزو نخستین [[خلبان|خلبانان]] [[حزبالله|حزباللهی ]] بود که در به ثمر رسیدن [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب اسلامی]] و آگاه کردن سایر کارکنان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نقش بسزایی داشت. شهید اردستانی پس از انقلاب، با جمعی از همکارانش اقدام به انتشار یک نشریه درونگروهی به نام «مخلصین» «[[نشریه مخلصین|مخلصین]]» کرده بود که حاوی مطالب اعتقادی و فرهنگی بود و علیرغم شمارگان محدود، بسیارجالبتوجه و در آگاهسازی کارکنان موثّر بود.
شهید [[مصطفی اردستانی ]] در سال ۱۳۵۹، به عنوان افسر [[خلبان]] شکاری در [[پایگاه دوم شکاری تبریز]] مشغول به خدمت بود که [[هشت سال دفاع مقدسجنگ ایران و عراق|جنگ تحمیلی عراق علیه ایران]] آغاز شد. وی علیرقم علیرغم اینکه در روز حملههوایی دشمن عراق به خاک میهن اسلامی، ایران، در مرخّصی مرخصی به سر میبرد، بلافاصله خود را به پایگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهای جنگی خود را شروع کرد. وی در سال 1360، ۱۳۶۰، به عنوان فرمانده [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه]] انتخاب و در این پایگاه مشغول به خدمت شد. علاوه بر مسئولیت سخت فرماندهی، خود نیز شخصاً در پروازهای جنگی شرکت میجست و نسبت به خدمات جانبی از جمله رسیدگی به امکانات زیستی و فضای سبز و … پایگاه پنجم نیز همّت میگمارد.
مصطفی در سال ۱۳۶۳، به سمت معاون عملیاتی [[پایگاه دوم شکاری تبریز]] منصوب شد. پس از سه سال انجام وظیفه در این مسئولیت، در سال ۱۳۶۶، به عنوان مدیریت آموزش عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] منصوب شد. پس از شهادت [[سرلشگر]] [[خلبان]] [[شهید عباس بابایی|عباس بابایی]] که معاونت عملیات [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] را عهدهدار بود، شهید [[مصطفی اردستانی |اردستانی]] به این سمت (معاونت عملیات نیروی هوایی) برگزیده شد و تا زمان شهادت عهده دار این مسئولیت مهم بود.
[[مصطفی اردستانی]] بارها در طول یک روز، تا ۱۳ سورتی پرواز عملیاتی داشت که این خود به نوعی یک رکورد در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] ایران محسوب میشود. به همین سبب بود که به او "شیرنهاجا" میگفتند. [[سرلشگر]] [[خلبان]] شهید اردستانی، [[مصطفی اردستانی]]، در طول [[هشت سال دفاع مقدسجنگ ایران و عراق|جنگ تحمیلی]]، همواره داوطلب مأموریتهای دشوار بود و بارها اتّفاق میافتاد که در یک روز، هفت بار به خاک دشمن حمله میبرد و بدون شک، او با انجام دادن چهارصد پرواز برونمرزی بر فراز خاک دشمن و ۱۷۲۴ ساعت پروازهای مختلف در خاک میهن اسلامی، ایران، یکی از قهرمانان [[هشت سال دفاع مقدسجنگ ایران و عراق|جنگ]] به حساب میآید که چندین بار .بعد از پایان جنگ، [[مصطفی اردستانی|اردستانی]] و چند تن دیگر از خلبانان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]]، مفتخر به دریافت مدال پرافتخار "[[نشان افتخار فتح|فتح]]" از دستان رهبری شدند و به همراه این نشان، مبلغ یک میلیون تومان نیز به عنوان پاداش نقدی از سوی رهبری جمهوری اسلامی به او و دیگر خلبانان حاضر اهدا شد. پس از گذشت چند روز، [[مصطفی اردستانی|اردستانی]] برای کمک به ساخت مدرسهای در استان [[سیستان و بلوچستان]]، مبلغ پانصد هزار تومان از پاداش خود را اهدا کرد و پانصد هزار تومان الباقی را نیز به حساب "بیت الزهرا(س)" واریز کرد تا مرز شهادت پیش رفت تا سرانجام برای خرید البسه جهت نیازمندان اختصاص یابد.[[مصطفی اردستانی]] در مورخه ۱۳۷۳/۱۰/۱۵ بر اثر سانحههوایی، به همراه فرمانده فقید [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]]، [[سرلشگر]] [[شهید منصور ستاری]] و چند تن دیگر از همرزمانش، به آروزی دیرینهاش شهادت رسید و به لقاء معبود پیوست. شهید [[مصطفی اردستانی ]] به هنگام شهادت ۴۶ سال سن داشت و از وی، دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به یادگار مانده است.<ref name="shahed">نرم افزار شاهد</ref>
== خاطرات ==
خندید و پاسخ داد: «هیچی، دعای سلامتی برایشان میخواندم. با این دعا، اینها بیمه میشوند و به سلامت باز میگردند.»
تا زمانی که به عنوان فرمانده گردان بودند و ما در خدمتشان بودیم، در کلیهی پروازها این کار شهید اردستانی ادامه داشت و به درستی که آن دعا، تأثیر عجیبی در سالم ماندن هواپیماها و خلبانان داشت! <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی
=== خشم مقدّس ===
این ستاد که یکی از مراکز مهم امدادی رزمندگان اسلام به شمار میرفت، در جریان حمله هوایی دشمن مورد هدف قرار گرفت و این بمباران دشمن، خسارات و شهدای زیادی به جا گذاشت. شهید اردستانی که در منطقه حضور داشتند، برای بررسی اثرات این حمله به این ستاد آمدند. از آنجا که ستاد به نام مبارک حضرت زهرا (س) مزین بود، بمباران آنجا او را بسیار متأثّر کرده بود. چهره برافروختهاش حکایت از خشمی عمیق داشت. همه دانستیم که او برای تلافی لحظه شماری میکند. هر چند ایشان مثل اکثر روزها آن روز نیز روزه بودند، ساعتی به تقویت روحیه نیروها پرداختند؛ آنگاه خداحافظی کرده و رفتند. صبح فردای آن روز، به خاطر این حرکت عراق، انتقام سختی از آنها گرفتند. در این مأموریت موفّق، او و همکارانش، نیروهای دشمن را از منطقه «دوپازه» عراق تا مریوان زیر آتش هوایی گرفتند و طبق گزارشهای منتشره، خسارات سنگینی به دشمن بعثی وارد کردند.
ساعت نه صبح، اندکی پس از پایان مأموریت، با ایشان در پایگاه تبریز تماس تلفنی گرفتم. او پیروزمندانه، اما بیریا گفت: «چطور بود؟» گفتم: «عالی بود! خوب زمینگیر شدند. دستتان درد نکند!» گفت: «دشمن باید بداند که ما همواره آمادهایم و حملات ناجوانمردانهاش را بیپاسخ نمیگذاریم!» <ref name="shahed" /> - راوی: کارمند میرزا حسن غلامی
شهید اردستانی که شاهد مکالمه بود، آمادگیاش را برای انجام این مأموریت اعلام کرد، ولی [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] مخالفت میورزید. نقشه روی میز پهن شده بود و [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همانطور که نگاهش به نقشه بود، با تلفن نیز صحبت میکرد. حدود چند دقیقهای مکالمه ادامه داشت که یک لحظه، نگاه [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در نگاه یار و همرزم همیشگیاش، حاج مصطفی اردستانی، دوخته شد، علیرغم اینکه موافق نبود، چون اصرار مسئولان بیش از اندازه بود، با نگاهش اذن مأموریت را به شهید اردستانی داد. حاج مصطفی بلافاصله خارج شد و به سمت آشیانه هواپیما رفت. در همین موقع، هواپیما از آشیانه خارج شد و با سرعت به سوی باند پروازی خزید. [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] همانطور با پای برهنه بیرون آمد و در رمپ پروازی هواپیما را نظاره گر شد و با حالتی عجیب و مضطرب در آن هوای بارانی روی زمین نشست.
من گفتم: «جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]]! اینجا خیس میشوی، برویم داخل قرارگاه؛ أن شاء الله که اتّفاقی نمیافتد.» مضطرب و نگران گفت: «نمیتوانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم؛ مصطفی رفت! مصطفی از دست رفت!» من هم در کنار [[شهید عباس بابایی|شهید بابایی]] در آن هوای بارانی، حدود بیست دقیقه زیر شلّاق باران ایستادم، تا اینکه صدای هواپیمایی به گوشمان رسید؛گفتم: «فکر کنم حاج مصطفی برگشت.» با خوشحالی گفت: «آره؛ خودشه!» هواپیما بعد از نشستن روی باند، به سوی آشیانه آمد. شهید اردستانی از هواپیما پیاده شد و جناب [[شهید عباس بابایی|بابایی]] رو کرد به او و گفت: «آخر کار خودتو کردی! حالا بگو ببینم عملیات چطور انجام شد؟» تبسّمی کرد و گفت: «بهتر از این نمیشد؛ محل، مورد نظر، با موفّقیت کامل بمباران شد.» <ref name="shahed" /> - راوی: سرتیپ علی غلامی
* ببخشید مزاحم شدم. لاستیک یکی از هواپیماها در وسط باند ترکیده و طول باند پرواز خیلی کم شده؛ چه دستور میفرمایید؟! در ضمن، وضعیت هم قرمز اعلام شده!
او با خونسردی و اعتماد به نفس بالایی که همواره در وجودش موج میزد، نگاهی به آسمان کرد و گفت: «پروازها را از سر بگیرید . أن شاء الله مشکلی نخواهیم داشت.» من که تا دقایقی قبل، اضطراب و دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته بود، بار دیگر آرامشم را بازیافتم. به سرعت خود را به رمپ پرواز رساندم و در تماس با برج مراقبت، از آنان خواستم که پرواز را از سر بگیرند. <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده
با صدای شهید اردستانی، دستانمان به شاسی رها کننده بمبها فشرده شد و در چشمبههمزدنی هرآنچه مهمّات داشتیم، روی هدف فرو ریختیم. پس از بمباران در مسیر بازگشت قرار گرفته و از منطقه دور میشدیم که فرمانده دسته ما را به تماشای محلّ اصابت بمبها فراخواند و گفت: «بچهها! آتش خشمتان را نگاه کنید!»
نگاهها به سمت هدف سوق داده شد؛ شهید اردستانی درست میگفت. گویی کوهی از آتش به شکل قارچ، سر از زمین در آورده بود. نکته مهم در این مأموریت، غافلگیرشدن عراقیها بود. بهویژه در آن شرایط بد جوّی که هرگز انتظار حمله هوایی را نداشتند. البتّه درایت و دقّت عمل فرمانده دسته (شهید اردستانی) نیز در این مأموریت نقش بسزایی داشت. <ref name="shahed" /> - راوی: سروان خلبان قاسمی
ابتدا سکوت کرد و هیچ نگفت. اندکی بعد صدای هقهق گریهاش به گوشم رسید؛ پرسیدم: «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟!»
گفت: «نه؛! این پوتینهای عبآس است! تازه از منطقه عملیاتی برگشته و میبینی گلولای منطقه، پوتینهایش را به چه روزی انداخته! هر چه به او اصرار میکنم که برای بازدید منطقه، از هلیکوپترهای پایگاه استفاده کند، نمیپذیرد. او میگوید: "اینها برای کارهای ضروری است". حال که دیدم نزدیکیهای صبح از منطقه بازگشته و ساعتی نیست که از فرط خستگی به خواب رفته، بر خود وظیفه دانستم که خدمتی هر چند اندک، انجام داده باشم.» <ref name="shahed" /> - راوی: سرتیپ خلبان علیمحمد نادری
روز مسابقه فرا میرسد و هواپیماهایی که قرار بود در مسابقه شرکت کنند، به آسمان برمیخیزند. شهید اردستانی که علیرغم جوانی، از مهارت خوبی در فنّ خلبانی برخوردار بوده، تصمیم میگیرد که در آسمان با این [[سرگرد]] پاکستانی به یک نبرد هوایی آزمایشی بپردازد.او با اجرای نمایشهای ماهرانهای، از [[سرگرد]] پاکستانی «شات» میگیرد. یعنی وضعیت هواپیمایش را طوری قرار میدهد که پشت سر خلبان پاکستانی قرار میگیرد. در فنّ خلبانی و نبرد هوایی، این عمل یعنی زدن هواپیمای حریف.
پروازها تمام میشود و هواپیماها یکی پس ازدیگری به زمین مینشینند. در کمال ناباوری، سرگرد پاکستانی، آستینهایش را پایین میاندازد و به طرف شهید اردستانی میآیدو به زبان انگلیسی به او میگوید: «تو قهرمان هستی نه من!» <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی
شهید اردستانی را از دوران نوجوانی میشناختم. با خاطرهای که از آن دوران از این شهید بزرگوار در ذهنم نقش بسته است، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستودهام. زمانی که محصّل بودم و درمقطع دبیرستان تحصیل میکردم، مجبور بودم از روستا به شهر پیشوا بروم. روستای ما تا پیشوا سه کیلومتر فاصله داشت. هر روز صبح زود باید در سرما و گرما این راه را طی میکردم تا به مدرسه میرسیدم. روزهای سرد زمستان، پیمودن این مسیر برایم عذابآور بود و از سرما به خود میلرزیدم.
وقتی به سه راهی پیشوا – ورامین میرسیدم، میدیدم آتش بزرگی که حرارت آن تا شعاع چند متری میرسید، مهیّا و آماده است، بدون اینکه کسی آنجا باشد. من که سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، با حرص و ولع تمام، از گرمای آتش بهره میبردم و خود را حسابی گرم میکردم. تا مدّتی نمیدانستم که چه کسی همه روزه این آتش را تهیّه میبیند و اصلاً برای چه این کار را میکند. بعدها فهمیدم که شهید اردستانی، علیرغم اینکه روستایشان تا مدرسه بیش از چند دقیقه پیاده روی فاصله نداشت، برای گرمشدن من، آن آتش را آماده میکرده و بلافاصله با دیدن من محل را ترک میکرده است. <ref name="shahed" /> - راوی:سرهنگ محمدعلی تاجیک
وقتی وارد کلاس شدیم، معلّم از مصطفی خواست پای تخته سیاه بایستد و مسألهای را که روی تخته نوشته شده، حل کند. مصطفی که تازه متوجّه شده بود علّت حضورش در کلاس ما چیست، متفکّرانه نگاهی به صورتمسأله انداخت و با کمی تأمّل و درنگ، به یکباره گویی کشف تازهای کرده باشد، شروع به حلّ مسأله کرد.
چشمان بهتزده همشاگردیها با تعجّب به تخته سیاه دوخته شده بود و از اینکه مصطفی توانسته بود مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل کند، ناخودآگاه صدایشان بلند شد. من که در کنار تخته سیاه ایستاده بودم، حالتی عجیبتر داشتم؛ زیرا از یک طرف خوشحال بودم که برادرم با اینکه دو سال از من کوچکتر است، توانسته مسأله ریاضی کلاس پنجم را به راحتی حل کند؛ و از طرف دیگر ناراحت، چرا که چند ثانیه بعد مصطفی از حلّ مسأله فارغ میشد و نبوغش چماقی میشد در دست معلّم که بر سر من بکوبد و… . سرانجام همینطور شد. مصطفی مسأله را حل کرد. معلّم از او تشکر کرد و او نیز در حالی که از غرور کودکانه داشت بال درمیآورد، دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلّم که مرتّب میگفت: «درس خواندن را از برادرت یاد بگیر! با اینکه کلاس سوم است، مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل میکند!» <ref name="shahed" /> - راوی: مجتبی اردستانی، برادر شهید
=== کارگر ناشناس ===
- خدای من! چقدر شبیه سروان اردستانی است!
بله درست دیده بودم، شهید اردستانی که پس از پرواز روزانه فرصتی یافته بود ، به طور ناشناس برای کمک به کارگران مدرسه، ملات و مصالح ساختمانی را جابهجا میکرد. چون مرا میشناخت و میدانستم که ایشان دوست ندارد شناخته شود، به سرعت مسیرم را عوض کردم. اما غوغایی در درونم به وجود آمده بود و از آن همه خلوص و فروتنی در حیرت ماندم! <ref name="shahed" /> - راوی:ستوان علیاصغر شرفی
=== تصمیم بر اساس تحقیق ===
انگیزه حضور فرمانده در آن محل ، بررسی گزارشی بود که به وی داده بودند؛ زیرا برخی کارکنان گلهمند بودند که رانندگان برخی از خودروهای نظامی، علیرغم اینکه سرنشینی ندارند، کارکنان را سوار نمیکنند؛ لذا آن روز، شهید اردستانی خود به صورت ناشناس و بدون هیچ علامت و درجهای آمده بود تا صحّت و سقم این مسأله را دریابد و آگاهانه تصمیم بگیرد.
از آن پس دستور داد که خودروهای نظامی فاقد سرنشین موظّفند کارکنان پایگاه را در مسیر عبورشان سوار کنند و به مقصد برسانند؛ در غیر این صورت، برابر مقرّرات با آنان رفتار خواهد شد. <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ مسعود گودرزی
=== تبعیض ممنوع ===
* خیر [[تیمسار]]! نان آنها کنجد ندارد و از لحاظ کیفیت هم به خوبی اینها نیست.
* خیلی زود اینها را برگردان! اگر شما را نمیشناختم ،خیلی دلگیر میشدم و شما را سرزنش میکردم. به جای این کارها، سعی کن کیفیت نان سربازها بهتر شود. من که از کار خود شرمنده شده بودم، در حالی که مرتّب از [[تیمسار]] عذرخواهی میکردم، اجازه مرخّصی خواسته و اتاق را ترک کردم. <ref name="shahed" /> - راوی:یکی از پرسنل نهاجا
=== رشادتی که تنبیه به دنبال داشت ===
قبل از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] (زمان طاغوت)، در زنجان رزمایشی برگزار شد که تعدادی از ژنرالهای آمریکایی هم حضور داشتند. بخشی از رزمایش، مربوط به عملیات آزمایشی جنگندههای [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بود. در بخش هوایی، برنامهریزی رزمایش به این صورت بود که هواپیماها از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] برمیخاستند و در زنجان، هدفهای فرضی را بمباران میکردند. جناب ناصحیپور و شهید اردستانی از جمله [[خلبان|خلبانانی]] بودند که در این مانور شرکت داشتند، من و شهید دلحامد نیز به صورت ... بودیم، یعنی مأموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده، با خلبانان شرکتکننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم؛ضمن اینکه بررسی کنیم آیا درست هدفگیری میکنند یا نه.
چون [[خلبان|خلبانان]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در آن زمان، آموزشدیده آمریکاییها بودند، ژنرالهای آمریکایی با دقّت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند. در این هنگام، جناب ناصحیپور باشیرجهای دیدنی، هواپیما را به زمین نزدیک و از روی سر آمریکاییها عبور کرد. به دنبال وی، شهید اردستانی که باوجود سابقه کم در فنّ خلبانی، از مهارت بینظیری برخوردار و بسیار نترس بود، با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرالهای آمریکایی ظاهر شد؛ به طوری که آنها خود را جمعو جور کردند و به تعبیری شوکه شدند. یکی از آنها، بیدرنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دلحامد گرفتو به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره ؟(شهید اردستانی) ارتباط برقرار کرد و مرتّب میگفت: «خیلی خوب بود!» اما این تعریف و تمجید، ظاهری بود و آنها که تحمّل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانیها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما مینگریستند، از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوقالعادهای را به خرج داده بود، به خشم آمدند؛ به طوری که پس از اتمام رزمایش، آن شهید بزرگوار را یک ماه از پرواز بازداشتند. <ref name="shahed" /> - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده
=== یک سوم، سهم حاج محمد ===
من که از این کار او متعجّب شده بودم، گفتم: «ببین داداش! اینجا روستا است و این حرفها مطرح نیست. اصلاً کسی به این مسایل توجّهی ندارد؛ تازه، حاج محمد هم که بنده خدا گله و شکایتی نکرده.» اما او سری تکان داد و گفت: «همین که گفتم!»
هر کاری کردم، نتوانستم او را قانع کنم. چون او را میشناختم و میدانستم که کارهایش از روی حکمت است، چارهای جز گردن نهادن به توصیهاش نداشتم. از آن به بعد، یک سوم محصول آن چند درخت را به حاج محمّد میدادم.<ref name="shahed" /> - راوی:اکبر اردستانی، برادر شهید
== آثار ==
=== وصیتنامه ===
پرونده:مصطفی اردستانی 09.jpg
پرونده:مصطفی اردستانی 10.jpg
پرونده:مصطفی اردستانی 11.jpg
پرونده:مصطفی اردستانی 12.jpg
پرونده:مصطفی اردستانی 13.jpg
پرونده:مصطفی اردستانی 14.jpg
</gallery>