زمانى که امام به ایران آمد بسیار خوشحال شد. بعد از پیروزى انقلاب اسلامى با عضو شدن در بسیج به نگهبانى و گشت مىپرداخت. بعد از مدّتى به استخدام سپاه در آمد. زمانى که در استخدام سپاه بود، اگر از سپاه براى او موادّ غذایى مىآوردند،بسیار ناراحت مىشد و آنها را پس مىداد. سیّد عبّاس بابلى توت در 20 سالگى با خانم عصمت صهبایى فردوس پیمان مقدّس ازدواج بست. مدّت زندگى مشترک آنها 6 ماه بود. همچنین مىگوید: «به من توصیه مىکرد که زهرا گونه باشم. از غیبت بیزار بود. یک شب در خانه برادرم دعوت بودیم. بعد از اینکه از خانه بیرون آمدیم، گفتم: برنجشان خمیر بود. شهید گفت: برو به خانه شان و بگو چه گفتهاى؟ من از غیبت متنفّر هستم.» به روحانیّت علاقه داشت. از آدمهاى لاابالى بدش مىآمد. سعى مىکرد مشکلات و گرفتارىهاى مردم را تا جایى که امکان دارد،حلّ و فصل کند. اخلاق خوبى داشت. با برادران و خواهران خود به تندى صحبت نمىکرد. به خواهران خود توصیه مىکرد که حجاب خود رارعایت کنند. نمازش را سر وقت مىخواند. پشت سر پدر و مادرش راه مىرفت. صبح هاى جمعه دعاى ندبه مىخواند. نماز شبش ترک نمىشد. پدر شهید سیّد حسین حسینى نژاد مىگوید: «زمانى که بنى صدر رئیس جمهور بود، شهید مىگفت: بنى صدر خوب نیست. ولى ما مىگفتیم: چون رهبر او را قبول دارد، ما هم او را قبول داریم ومىگوییم خوب است. ولى او از همان ابتدا او را مىشناخت.» براى حفظ انقلاب و اسلام سفارش زیادى مىکرد. با شروع جنگ تحمیلى به پیام امام لبیک گفت و عازم جبهه شد.مىگفت: «مىرویم تا پیروز شویم.» شعار «تا خون در رگ ماست،خمینى رهبر ماست» را مدام تکرار مىکرد. همسر شهید مىگوید: «من او را از رفتن به جبهه منع مىکردم،ولى او مىگفت: به خاطر دینم باید به جبهه بروم و اگر نروم جواب حضرت على(ع) و حضرت فاطمه(س) را بعدا چه بدهم. او با من صحبت کرد و مرا راضى نمود.» پدر شهید مىگوید: «اوّلین بارى که از جبهه آمد، یک گوسفندبراى او قربانى کردیم. او گفت: جبهه براى من مثل دانشگاهاست.»
از جبهه که مىآمد به «صله رحم» مىپرداخت. در پشت جبهه به رزمندگان کمک مىکرد. مهمّات و اسلحه براى آنها مىبرد و کم و کسرىهاى آنها را رفع مىکرد. حبیب کربلایى همرزم شهید مىگوید: «شب عملیّات که در کانال بودیم. باران گلوله مىریخت و ما مهمّات به تیربار مىرساندیم.آنجا غیر از خاک چیزى نبود و کسى شناخته نمىشد. در آنجا سیّدعبّاس مهمّات براى رزمندگان مىبرد.» پدر شهید مىگوید: «شهید به ما سفارش مىکرد که اسلحهى مرازمین نگذارید.» عصمت صهبایى فردوس همسر شهید مىگوید: «ایشان مىگفتند: چند نوع شهید داریم. یکى شهید مىشود تا غنیمت بگیرد،یکى براى حقوق، یکى براى این که اسمش باقى بماند و یکى براى رضاى خدا شهید مىشود.» پدر شهید مىگوید: «زمانى که برادر بزرگ ایشان سیّداکبر به شهادت رسید، سر قبر او نشسته بود و مىگفت: خدا کند من هم به شهادت برسم که این آرزوى من است. بعد از سه سال از این جریان شهید شد.»همچنین مىگوید: «بار آخرى که مىخواست برود، به او گفتم:نرو. گفت: جبهه به ما نیاز دارد. ما به اصول جنگ مسلّط شدهایم و بایدبرویم. گفتم: برو. خدا پشت و پناهت. رفت و دیگر برنگشت.» همسر شهید مىگوید: «شب آخرى که مىخواست به جبهه برود،نماز شب مىخواند و بسیار گریه مىکرد. او عاشق شهادت بود.دفعهى آخرى که به جبهه رفت، به ایشان گفتم: مرا حلال کنید.گفتند: این چه حرفى است. من از شما راضى هستم، خدا هم راضى باشد.» سیّد حسین حسینى نژاد پدر شهید مىگوید: «خواب دیدم سیّد عبّاس با یک عباى سفید و کلاه سفید آمد. گفتم: چرا دیر آمدى؟گفت: درگیر بودم. صبح به بنیاد شهید رفتم که خبر شهادت او را به من دادند.» سیّد عبّاس بابلى توت در تاریخ 25/4/1363، در عملیّات بدر،در منطقهى «هورالعظیم» مفقود الأثر گردید. در تاریخ 12/4/1376جسد وى پس از کشف و تشییع، در بهشت رضا(ع) مشهد به خاک سپرده شد. شهید در وصیّت نامه خود مىگوید: «آمدنم به جبهه از روى آگاهى و شناخت، نسبت به اسلام و احساس وظیفه شرعى و الهى بوده است. و مرگ را هم عاشقانه، مخلصانه و براى رضاى خداى متعال پذیرا هستم. از این که در سنین جوانى دار فانى را وداع مىکنم وافتخار نوشیدن شربت شهادت را در راه خدا کسب نمودهام،خوشحال بوده و آرزومندم که خونم در راه اعتلاى اسلام و آگاهى هرچه بیش از پیش مؤثّر واقع گردد.»همچنین مىگوید: «پدر جان، مرا ببخش. مادر جان، شما تنهاکسى هستى که بیش از همه برایم ناراحتى. فقط شما را به صبرراهنمایى مىکنم و با خوشحالى خود در مرگم، مشت محکمى به دهان دشمنان انقلاب بزنید. از نور چشمانم، پدر و مادرم، حلالیّت، ازبرادرانم التماس دعا و از خواهرانم صبر و شکیبایى و استقامت مىخواهم.»<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3394منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس==http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3394>