ویرایش‌ها

شهیدابراهیم بیدی

۴۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۳۶
• دیکروز به پادگان بسیج رفتم که ایشان را آنجا دیدم. مانند یک پرنده ای که از قفس آزاد شده بود جلو آمد و دستش را در گردن من انداخت و با خوشحالی گفت: اسمم را برای رفتن به جبهه نوشتم.
• یک شب خواب دیدم که در یک جلسه قرآن هستم . در همین لحظه ابراهیم وارد شد . من از دین او خیلی خوشحال شدم ، چون خیلی منتظر او بودم تا بیاید . وقتی از در وارد شد من بلند شدن و با او احوال پرسی کردم و به او گفتم چرا زود تر نیامدی ؟ او گفت : یک شب بیشتر نیستم ، آمدم تا شما را ببینم و بروم .
• چند شب قبل از شهادت پسرم خواب دیدم که از پایین ده می آیم که ابراهیم مرا صدا زد و روی زمین افتاد وقتی من به پایین رسیدم و او را در بغل گرفتم دیدم که از دهانش خون می آید . در این لحظه ا ز خواب بیدار شدم بعد از چند روز خبر شهادت او را برایم آوردند .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=45534553منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش