شهید علی خیاط: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شهيد علي خياط ==زندگینامه== ((شهنيا)) در سال ۱۳۴۰ هجري خورشيدي به بازيار...» ایجاد کرد)
 
 
(۴ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
شهيد علي خياط
+
شهید علی خیاط
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
 +
(شهنیا)) در  سال  ۱۳۴۰  هجری  خورشیدی  به  بازیار خسته ای می مانست ،كه در حاشیه خرمن زرد خویش به پهلو دراز كشیده،دست خویش بر زیر سر گذارده و در خوابی خوش فرو رفته باشد . از دو كیلومتری غرب(([[مغدان]] ))تا چهار كیلو متری شمال شرقی [[بردخون]] و ((احشام كهنه))به طول ۲/۵ كیلومتر،خانه های كاهگلی شهنیاییها ،یك به یك ،در یك ردیف قرار گرفته و همچون واگن های قطاری فرسوده ،به صف ایستاده بودند . روستای طولانی بدون عرضی كه از شمال هاشوری سبز از نخلها را در حاشیه خود می د ید و از جنوب تپه های زرد رویایی ماسه های بادی  …
  
((شهنيا)) در  سال  ۱۳۴۰  هجري  خورشيدي  به  بازيار خسته اي مي مانست ،كه در حاشيه خرمن زرد خويش به پهلو دراز كشيده،دست خويش بر زير سر گذارده و در خوابي خوش فرو رفته باشد . از دو كيلو متري غرب((مغدان))تا چهار كيلو متري شمال شرقي بردخون و ((احشام كهنه))به طول ۲/۵ كيلومتر،خانه هاي كاهگلي شهنياييها ،يك به يك ،در يك رديف قرار گرفته و همچون واگن هاي قطاري فرسوده ،به صف ايستاده بودند . روستاي طولاني بدون عرضي كه از شمال هاشوري سبز از نخلها را در حاشيه خود مي د يد و از جنوب تپه هاي زرد رويايي ماسه هاي بادي  …
+
شهنیا و نخل های حاشیه اش مرز سراب های تفتیده و ماسه های نرم و داغ بود . باران های زمستانی، سراب ها (سبخ زارها)ی شمال آن را از ((كاكل)) سبز می پوشاندند و تپه ماسه های بادیش را در جنوب چون تپه ماهورهایی از ((خپه))،((توله))و …  چشم اندازی زیبا می بخشیدند .با آغاز تابستان طولانی منطقه جامه های نگارین و سبز شهنیا از تنش بیرون می آمد و لخت و عور در موازات تنهایی و خشكی اندوهناك خود ،تن به تازیانه بادهای موسمی می سپرد .
  
شهنيا و نخل هاي حاشيه اش مرز سراب هاي تفتيده و ماسه هاي نرم و داغ بود . باران هاي زمستاني، سراب ها (سبخ زارها)ي شمال آن را از ((كاكل)) سبز مي پوشاندند و تپه ماسه هاي باديش را در جنوب چون تپه ماهورهايي از ((خپه))،((توله))و …  چشم اندازي زيبا مي بخشيدند .با آغاز تابستان طولاني منطقه جامه هاي نگارين و سبز شهنيا از تنش بيرون مي آمد و لخت و عور در موازات تنهايي و خشكي اندوهناك خود ،تن به تازيانه بادهاي موسمي مي سپرد .
+
در منتهی الیه غرب این روستا ،دو ،سه خانه مانده به پایان طولانی آن، خانه ای گلی،سایه بر ((شاشی)) محقری انداخته و در حیاطی از خارهای خشك ((اشك)) محصور شده بود .
  
در منتهي اليه غرب اين روستا ،دو ،سه خانه مانده به پايان طولاني آن، خانه اي گلي،سايه بر ((شاشي)) محقري انداخته و در حياطي از خارهاي خشك ((اشك)) محصور شده بود .
+
((حسین))با دست های پینه بسته ای كه مهارت حصیر بافی را در حركات آهسته خود پنهان كرده بود،بی اعتنا به آفتاب اریب و آزارنده شهریور،كارگاه كوچك و ساده اش رادر هوای گذر بادی  –  هرچند داغ  –  در بیرون شاشی به كار آورده بود. انبوهی از بسته های خمه (خومه)كه شب پیش خیسانده شده بودند ،در كنار او آرام گرفته و مردان میان سال هم سن و سال او نیز ،به نوشیدن استكانی چای و كشیدن قلیانی در سایه آفتاب،تكیه بر دیواره چوبی شاشی داده و نشسته بودند …  و دستان حسین در كار بافتن حصیر  …
  
((حسين))با دست هاي پينه بسته اي كه مهارت حصير بافي را در حركات آهسته خود پنهان كرده بود،بي اعتنا به آفتاب اريب و آزارنده شهريور،كارگاه كوچك و ساده اش رادر هواي گذر بادي  –  هرچند داغ  –  در بيرون شاشي به كار آورده بود. انبوهي از بسته هاي خمه (خومه)كه شب پيش خيسانده شده بودند ،در كنار او آرام گرفته و مردان ميان سال هم سن و سال او نيز ،به نوشيدن استكاني چاي و كشيدن قلياني در سايه آفتاب،تكيه بر ديواره چوبي شاشي داده و نشسته بودند  …  و دستان حسين در كار بافتن حصير 
+
آفتاب كه با تمام بی خیالی سر و دوش حسین و میهمانان را لگدكوب كرده بود ،بر بالاترین نقطه میدان تابش داغ خود رفت تا حسین را به تجدید وضویی و میهمانانش را به بدرود آمیخته با((مرحمت زیاد)) ی،همنوا با صدای اذان ظهر وادارد . خوردن چند كله خرما پیش از نان و دوغ سفره نهار ((مدینه)) پس از گذراندن نماز ظهر و عصر كام((حسین)) را شیرین كرد
  
آفتاب كه با تمام بي خيالي سر و دوش حسين و ميهمانان را لگدكوب كرده بود ،بر بالاترين نقطه ميدان تابش داغ خود رفت تا حسين را به تجديد وضويي و ميهمانانش را به بدرود آميخته با((مرحمت زياد)) ي،همنوا با صداي اذان ظهر وادارد . خوردن چند كله خرما پيش از نان و دوغ سفره نهار ((مدينه)) پس از گذراندن نماز ظهر و عصر كام((حسين)) را شيرين كرد …
+
آخرین روز شهریورماه و پایان ((پنگ بر))بود. آفتاب در حال فرود از پلكان آسمان بود ،((حسین)) خستگی ناپذیر،اما خواب عرق آلوده ظهر را محتاج! بالشت نیمه فرسوده را مرتب كرد و كمر به زبری گلیم دادتا بیاساید . ((مدینه)) هم ،كاسه تهی از دوغ را برداشت و به همراه سفره((بلی)) از كنار همسر آرام گرفته دور كرد
  
آخرين روز شهريورماه و پايان ((پنگ بر))بود. آفتاب در حال فرود از پلكان آسمان بود ،((حسين)) خستگي ناپذير،اما خواب عرق آلوده ظهر را محتاج! بالشت نيمه فرسوده را مرتب كرد و كمر به زبري گليم دادتا بياسايد . ((مدينه)) هم ،كاسه تهي از دوغ را برداشت و به همراه سفره((بلي)) از كنار همسر آرام گرفته دور كرد
+
خواب عصر حسین به پایان خود نزدیك شد . مدینه كه آن روز هم بچه ها را به حریم استراحت حسین راه نداده بود – تا تنها شاشی را جولانگاه بازی های كودكانه قرار دهند- خود به بیدار كردن ناخودآگاه حسین آمد !
  
خواب عصر حسين به پايان خود نزديك شد . مدينه كه آن روز هم بچه ها را به حريم استراحت حسين راه نداده بود – تا تنها شاشي را جولانگاه بازي هاي كودكانه قرار دهند- خود به بيدار كردن ناخودآگاه حسين آمد !
+
درد آمیخته با انتظار زاییدن ،مدینه را وادار به ناله های شیرین ساخت  …  دردی كه زن كهنه كار شهنیایی آن را درمانی گوارا می دانست و اشتیاق نه ماهه اش را به پایانی شوق انگیز می رساند  … درد زا را تا غروب بر خود هموار كرد  …
  
درد آميخته با انتظار زاييدن ،مدينه را وادار به ناله هاي شيرين ساخت …  دردي كه زن كهنه كار شهنيايي آن را درماني گوارا مي دانست و اشتياق نه ماهه اش را به پاياني شوق انگيز مي رساند  … درد زا را تا غروب بر خود هموار كرد 
+
خورشید سر در لحاف سرخ رنگش كشید  …  شب،شریك ادامه درد روشن مدینه شد تب و تاب حسین در برون و صداهای درهم فرو پیچیده و نامفهوم زن های هم ولایتی از درون …  خانه را پرده ای تاریك از سیاهی شب فرو پوشانده بود كه ناگهان گریه شیرین نوزادی همچون آذرخشی كوچك كه شبی دیجور را بشكافد ،صداهای مبهم زن ها را شكافت و صدای صلواتی زنانه به گوش رسید … و بدین سان ((علی))در حریم درد((مدینه)) پای به خانه گلی((حسین)) گذارد 
  
خورشيد سر در لحاف سرخ رنگش كشيد …  شب،شريك ادامه درد روشن مدينه شد تب و تاب حسين در برون و صداهاي درهم فرو پيچيده و نامفهوم زن هاي هم ولايتي از درون  …  خانه را پرده اي تاريك از سياهي شب فرو پوشانده بود كه ناگهان گريه شيرين نوزادي همچون آذرخشي كوچك كه شبي ديجور را بشكافد ،صداهاي مبهم زن ها را شكافت و صداي صلواتي زنانه به گوش رسيد … و بدين سان ((علي))در حريم درد((مدينه)) پاي به خانه گلي((حسين)) گذارد
+
هفت تابستان پیاپی  را بر ترت ماسه های بادی شهنیا گذراند . بازی شادی، دویدن ها، افتادن ها و …  را با پاهای كودكانه به تجربه نشست . در همین سالها بود،كه با ذكاوتی تمام روزگار را ادراك كرد و جای حال و روز پدر و معیشت در خانه او را ،در طاقچه های رنگ به رنگ روزگار مشخص ساخت . هم گیوه چوپانی را به پا كرد و هم گرسنگی گاه گاه شب های بی نان را تجربه نمود .پدر و مادر را در قلب كوچك خود به سلطانی نشانده بود و خود را گدای مهربانی دست های پینه بسته اشان می دید خلق و خلقش  – حتی نسبت به برادرانش دیگرگونه تر بود .
  
هفت تابستان پياپي  را بر ترت ماسه هاي بادي شهنيا گذراند . بازي شادي، دويدن ها، افتادن ها و …  را با پاهاي كودكانه به تجربه نشست . در همين سالها بود،كه با ذكاوتي تمام روزگار را ادراك كرد و جاي حال و روز پدر و معيشت در خانه او را ،در طاقچه هاي رنگ به رنگ روزگار مشخص ساخت . هم گيوه چوپاني را به پا كرد و هم گرسنگي گاه گاه شب هاي بي نان را تجربه نمود .پدر و مادر را در قلب كوچك خود به سلطاني نشانده بود و خود را گداي مهرباني دست هاي پينه بسته اشان مي ديد خلق و خلقش – حتي نسبت به برادرانش ديگرگونه تر بود  .
+
خوش قد و قامت،دوست داشتنی و مودب . و حسین چه می خواست از خدا ،جز آنچه عنایت ازلیش بود و چنین جلوه كرده بود  در سایه دیوار خاری حیاطش - …
  
خوش قد و قامت،دوست داشتني و مودب . و حسين چه مي خواست از خدا ،جز آنچه عنايت ازليش بود و چنين جلوه كرده بود در سايه ديوار خاري حياطش -
+
مرحوم ((ملا علی زارعی))كتاب خوانده با سواد ده بود . همسایه و همدل  اهل خانه اش  …  مرحوم((مشهدی غلامرضا الوندی)) یكی دو خانه آن طرف تر ،مكتب دار و روضه خوان و دعانویس شهنیاییها مرحوم ((مشهدی حیدر حیدری)) نیزهمچنین  …  توفیقی برای ((علی))تا به امر پدربه خانه آن سه مرد با سواد برود و بوی خوش دانستن را در خانه های ساده آن خوبان با عطر خوش فراگیری قران درآمیزد
  
مرحوم ((ملا علي زارعي))كتاب خوانده با سواد ده بود . همسايه و همدل  اهل خانه اش  …  مرحوم((مشهدي غلامرضا الوندي)) يكي دو خانه آن طرف تر ،مكتب دار و روضه خوان و دعانويس شهنياييها مرحوم ((مشهدي حيدر حيدري)) نيزهمچنين  …  توفيقي براي ((علي))تا به امر پدربه خانه آن سه مرد با سواد برود و بوي خوش دانستن را در خانه هاي ساده آن خوبان با عطر خوش فراگيري قران درآميزد
+
مدرسه((حافظ)) میزبان نخستین روزهای هفت سالگی ((علی)) شد پنجمین سال دبستان رادر حال آغاز كردن بود كه رنج بی غنج روزگار،پدرش را بی دست و پای ،در گوشه خانه انداخت . كیف و كتاب را در طاقچه خانه كاهگلی اشان گذاشت تا چرخ كارگاه حصیر بافی پدراز كار نایستد . روزگاری چند گذشت و پدر مفلوج او رخت به سرایی دیگر كشید،تا علی به استقبال یتیمی هم پای پیش بگذارد . با خلق و خوی شیرینی كه داشت،برای هر كاری كه اراده می كرد دست پیش رویش نمی گذاشتند : شاگردی مینی بوس ((حاج ماندنی))(1)،كار بنایی به همراه بناهای معروف منطقه و  …   تا به جای ((بابا)) ((نان)) خانواده را تامین كند .
  
مدرسه((حافظ)) ميزبان نخستين روزهاي هفت سالگي ((علي)) شد پنجمين سال دبستان رادر حال آغاز كردن بود كه رنج بي غنج روزگار،پدرش را بي دست و پاي ،در گوشه خانه انداخت . كيف و كتاب را در طاقچه خانه كاهگلي اشان گذاشت تا چرخ كارگاه حصير بافي پدراز كار نايستد . روزگاري چند گذشت و پدر مفلوج او رخت به سرايي ديگر كشيد،تا علي به استقبال يتيمي هم پاي پيش بگذارد . با خلق و خوي شيريني كه داشت،براي هر كاري كه اراده مي كرد دست پيش رويش نمي گذاشتند : شاگردي ميني بوس ((حاج ماندني))(1)،كار بنايي به همراه بناهاي معروف منطقه و  …  تا به جاي ((بابا)) ((نان)) خانواده را تامين كند  .
+
((علی)) مجموعه ای از شوخ طبعی،دوستی با مردم و بی آزاری بود كه در لفافه ای از ایمان و اعتقادی ساده پیچیده شده بود . با آغاز جنگ تحمیلی،شور و شوق حضور در میادین دفاع از میهن اسلامی در وجود او
  
((علي)) مجموعه اي از شوخ طبعي،دوستي با مردم و بي آزاري بود كه در لفافه اي از ايمان و اعتقادي ساده پيچيده شده بود . با آغاز جنگ تحميلي،شور و شوق حضور در ميادين دفاع از ميهن اسلامي در وجود او
+
نیز به جنبش آمد . هرچند به عنوان سرباز پای به جبهه گذارده بود باید به نوعی حضور او را داوطلبانه بدانیم، چرا كه فرصتی و بهانه ای جز این نبود،تا او خود را برای تنها گذاردن خانواده در گرفتاری و اندیشناكی روزگار راضی سازد  .
  
نيز به جنبش آمد . هرچند به عنوان سرباز پاي به جبهه گذارده بود بايد به نوعي حضور او را داوطلبانه بدانيم، چرا كه فرصتي و بهانه اي جز اين نبود،تا او خود را براي تنها گذاردن خانواده در گرفتاري و انديشناكي روزگار راضي سازد .
+
سربازی علی از تاریخ ۱۵/۸/۱۳۶۰ آغاز شد . پس  از اتمام  دوره آموزش نظامی به مد ت ۲ ماه در كردستان خدمت كرد . نزدیك به ۹ ماه از خدمت سربازی را بدین منوال گذرانده بود كه در تاریخ ۲۱/۴/۶۱ سر را به چوگان عشق به امام (ره) و نظام اسلامی در میدان رضا به بازی تقدیر سپرد و به شهادت رسید .
  
سربازي علي از تاريخ ۱۵/۸/۱۳۶۰ آغاز شد . پس  از اتمام  دوره آموزش نظامي به مد ت ۲ ماه در كردستان خدمت كرد . نزديك به ۹ ماه از خدمت سربازي را بدين منوال گذرانده بود كه در تاريخ ۲۱/۴/۶۱ سر را به چوگان عشق به امام (ره) و نظام اسلامي در ميدان رضا به بازي تقدير سپرد و به شهادت رسيد .
+
پیكر پاك آن شهید،پس از چند روز به شهنیا باز گردانده شد و بر روی دست های مردم ده و آبادیهای اطراف در میان نوحه و عزاداری زایدالوصفی در كنار مقبره شاهزاده محمد به خاك سپرده شد . همان جایی كه از آن پس،نام ((گلزار شهدای شهنیا )) به خود گرفت .
  
پيكر پاك آن شهيد،پس از چند روز به شهنيا باز گردانده شد و بر روي دست هاي مردم ده و آباديهاي اطراف در ميان نوحه و عزاداري زايدالوصفي در كنار مقبره شاهزاده محمد به خاك سپرده شد . همان جايي كه از آن پس،نام ((گلزار شهداي شهنيا )) به خود گرفت  .
+
((علی خیاط)) در سادگی خود،در حالی كه محبوبیت خاصی در میان مردم ساده دل شهنیا داشت، نخستین بوی شهادت را در هوای شرجی آلوده شهنیا پیچاند،تا((همیدون ها))(1)،((لیموها))،((سپستان ها)) و ((بلنزیرها))ی شهنیا،نامش را به خاطر بسپارند.
  
((علي خياط)) در سادگي خود،در حالي كه محبوبيت خاصي در ميان مردم ساده دل شهنيا داشت، نخستين بوي شهادت را در هواي شرجي آلوده شهنيا پيچاند،تا((هميدون ها))(1)،((ليموها))،((سپستان ها)) و ((بلنزيرها))ي شهنيا،نامش را به خاطر بسپارند.
+
كردو كار تقسیم چای بین مستمعین را انجام می داد . از موقعی كه به سربازی رفت تا هنگام شهادتش،جایش در همه مجلس ها و مراسم های مذهبی خالی بود، اما جالب بود كه در ماه رمضان،ایام شهادت حضرت علی(ع) خبر شهادتش را به ما دادند . آن زمان من گفتم : مولایش علی(ع) در چنین ایامی شهید شده و ((علی)) من هم در چنین ایامی . معلوم است كه همان خدمت های ناچیزش (خدمتگزاری در مراسم ماه رمضان) مورد قبول حق و عنایت مولا امیرالمومنین (ع) بوده است  …
 
+
كردو كار تقسيم چاي بين مستمعين را انجام مي داد . از موقعي كه به سربازي رفت تا هنگام شهادتش،جايش در همه مجلس ها و مراسم هاي مذهبي خالي بود، اما جالب بود كه در ماه رمضان،ايام شهادت حضرت علي(ع) خبر شهادتش را به ما دادند . آن زمان من گفتم : مولايش علي(ع) در چنين ايامي شهيد شده و ((علي)) من هم در چنين ايامي . معلوم است كه همان خدمت هاي ناچيزش (خدمتگزاري در مراسم ماه رمضان) مورد قبول حق و عنايت مولا اميرالمومنين (ع) بوده است  …
+
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
-    عيسي خياط (برادر شهيد) :
+
* راوی عیسی خیاط برادر شهید:
 
+
چیزی كه باید بگویم مهربانیهای اوست . من از او كوچكتر بودم . یادم می آید پولی كه از كار كردن به دست می آورد،هیچگاه برای خودش خرج نمی كرد . از كار كه برمی گشت هیچ منتی بر كسی نمی گذاشت،حتی پس از كار روزانه اش،در خانه هم به كارهای منزل می پرداخت بدون اینكه اظهار خستگی كند  .
چيزي كه بايد بگويم مهربانيهاي اوست . من از او كوچكتر بودم . يادم مي آيد پولي كه از كار كردن به دست مي آورد،هيچگاه براي خودش خرج نمي كرد . از كار كه برمي گشت هيچ منتي بر كسي نمي گذاشت،حتي پس از كار روزانه اش،در خانه هم به كارهاي منزل مي پرداخت بدون اينكه اظهار خستگي كند  .
+
  
-    جواد عابدي(دوست،هم كلاسي و هم بازی ) :
+
* راوی جواد عابدی دوست،هم كلاسی و هم بازی:
  
روزگار نوجواني ما در شهنيا،مخصوصا تابستانها،روزها در سايه نخل ها مي گذشت و شب ها مخصوصا اگر شب هاي مهتابي بود  –  روي تل و تپه    هاي ماسه اي به بازي مشغول مي شديم . يكي از بازيهاي محلي آن زمان ((خرك چه خرك)) بود  …  در جريان يكي از اين بازيها من به اشتباه تسمه اي كه در هوا مي چرخاندم به صورت ((علي))زدم . فهميدم كه ضربه خيلي شديد بود  …  هم ترسيدم و هم خيلي ناراحت شدم . علي كمي دست روي چشمش گذاشت و بدون اينكه اظهاردرد كند اولين جمله اش اين بود كه ((نترس! چيزي نشده !  … )) اين جمله او باعث شد كه من خيلي احساس خجالت و شرمندگي كنم . لذا چند دقيقه بعد،او با همان دوستي و مهرباني و مظلوميتش داشت مي خنديد ولي من به گريه افتاده بودم چون خيلي رفتارش مرا تحت تاثير قرار داده بود و دلم برايش مي سوخت  .
+
روزگار نوجوانی ما در شهنیا،مخصوصا تابستانها،روزها در سایه نخل ها می گذشت و شب ها مخصوصا اگر شب های مهتابی بود  –  روی تل و تپه    های ماسه ای به بازی مشغول می شدیم . یكی از بازیهای محلی آن زمان ((خرك چه خرك)) بود  …  در جریان یكی از این بازیها من به اشتباه تسمه ای كه در هوا می چرخاندم به صورت ((علی))زدم . فهمیدم كه ضربه خیلی شدید بود  …  هم ترسیدم و هم خیلی ناراحت شدم . علی كمی دست روی چشمش گذاشت و بدون اینكه اظهاردرد كند اولین جمله اش این بود كه ((نترس! چیزی نشده !  … )) این جمله او باعث شد كه من خیلی احساس خجالت و شرمندگی كنم . لذا چند دقیقه بعد،او با همان دوستی و مهربانی و مظلومیتش داشت می خندید ولی من به گریه افتاده بودم چون خیلی رفتارش مرا تحت تاثیر قرار داده بود و دلم برایش می سوخت  .
  
حال از زبان دوست شنيدن چه خوش بود
+
حال از زبان دوست شنیدن چه خوش بود
 +
یا  از  زبان  آن  كه  شنید  از زبان دوست
 +
<ref>سایت نوید شاهد</ref>
  
                                  يا  از  زبان  آن  كه  شنيد  از زبان دوست  … 
 
  
  
rId6
+
==پانویس==
  
منبع:سایت نویدشاهد
+
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۲ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۳

شهید علی خیاط

زندگینامه

(شهنیا)) در سال ۱۳۴۰ هجری خورشیدی به بازیار خسته ای می مانست ،كه در حاشیه خرمن زرد خویش به پهلو دراز كشیده،دست خویش بر زیر سر گذارده و در خوابی خوش فرو رفته باشد . از دو كیلومتری غرب((مغدان ))تا چهار كیلو متری شمال شرقی بردخون و ((احشام كهنه))به طول ۲/۵ كیلومتر،خانه های كاهگلی شهنیاییها ،یك به یك ،در یك ردیف قرار گرفته و همچون واگن های قطاری فرسوده ،به صف ایستاده بودند . روستای طولانی بدون عرضی كه از شمال هاشوری سبز از نخلها را در حاشیه خود می د ید و از جنوب تپه های زرد رویایی ماسه های بادی …

شهنیا و نخل های حاشیه اش مرز سراب های تفتیده و ماسه های نرم و داغ بود . باران های زمستانی، سراب ها (سبخ زارها)ی شمال آن را از ((كاكل)) سبز می پوشاندند و تپه ماسه های بادیش را در جنوب چون تپه ماهورهایی از ((خپه))،((توله))و … چشم اندازی زیبا می بخشیدند .با آغاز تابستان طولانی منطقه جامه های نگارین و سبز شهنیا از تنش بیرون می آمد و لخت و عور در موازات تنهایی و خشكی اندوهناك خود ،تن به تازیانه بادهای موسمی می سپرد .

در منتهی الیه غرب این روستا ،دو ،سه خانه مانده به پایان طولانی آن، خانه ای گلی،سایه بر ((شاشی)) محقری انداخته و در حیاطی از خارهای خشك ((اشك)) محصور شده بود .

((حسین))با دست های پینه بسته ای كه مهارت حصیر بافی را در حركات آهسته خود پنهان كرده بود،بی اعتنا به آفتاب اریب و آزارنده شهریور،كارگاه كوچك و ساده اش رادر هوای گذر بادی – هرچند داغ – در بیرون شاشی به كار آورده بود. انبوهی از بسته های خمه (خومه)كه شب پیش خیسانده شده بودند ،در كنار او آرام گرفته و مردان میان سال هم سن و سال او نیز ،به نوشیدن استكانی چای و كشیدن قلیانی در سایه آفتاب،تكیه بر دیواره چوبی شاشی داده و نشسته بودند … و دستان حسین در كار بافتن حصیر …

آفتاب كه با تمام بی خیالی سر و دوش حسین و میهمانان را لگدكوب كرده بود ،بر بالاترین نقطه میدان تابش داغ خود رفت تا حسین را به تجدید وضویی و میهمانانش را به بدرود آمیخته با((مرحمت زیاد)) ی،همنوا با صدای اذان ظهر وادارد . خوردن چند كله خرما پیش از نان و دوغ سفره نهار ((مدینه)) پس از گذراندن نماز ظهر و عصر كام((حسین)) را شیرین كرد …

آخرین روز شهریورماه و پایان ((پنگ بر))بود. آفتاب در حال فرود از پلكان آسمان بود ،((حسین)) خستگی ناپذیر،اما خواب عرق آلوده ظهر را محتاج! بالشت نیمه فرسوده را مرتب كرد و كمر به زبری گلیم دادتا بیاساید . ((مدینه)) هم ،كاسه تهی از دوغ را برداشت و به همراه سفره((بلی)) از كنار همسر آرام گرفته دور كرد …

خواب عصر حسین به پایان خود نزدیك شد . مدینه كه آن روز هم بچه ها را به حریم استراحت حسین راه نداده بود – تا تنها شاشی را جولانگاه بازی های كودكانه قرار دهند- خود به بیدار كردن ناخودآگاه حسین آمد !

درد آمیخته با انتظار زاییدن ،مدینه را وادار به ناله های شیرین ساخت … دردی كه زن كهنه كار شهنیایی آن را درمانی گوارا می دانست و اشتیاق نه ماهه اش را به پایانی شوق انگیز می رساند … درد زا را تا غروب بر خود هموار كرد …

خورشید سر در لحاف سرخ رنگش كشید … شب،شریك ادامه درد روشن مدینه شد تب و تاب حسین در برون و صداهای درهم فرو پیچیده و نامفهوم زن های هم ولایتی از درون … خانه را پرده ای تاریك از سیاهی شب فرو پوشانده بود كه ناگهان گریه شیرین نوزادی همچون آذرخشی كوچك كه شبی دیجور را بشكافد ،صداهای مبهم زن ها را شكافت و صدای صلواتی زنانه به گوش رسید … و بدین سان ((علی))در حریم درد((مدینه)) پای به خانه گلی((حسین)) گذارد …

هفت تابستان پیاپی را بر ترت ماسه های بادی شهنیا گذراند . بازی شادی، دویدن ها، افتادن ها و … را با پاهای كودكانه به تجربه نشست . در همین سالها بود،كه با ذكاوتی تمام روزگار را ادراك كرد و جای حال و روز پدر و معیشت در خانه او را ،در طاقچه های رنگ به رنگ روزگار مشخص ساخت . هم گیوه چوپانی را به پا كرد و هم گرسنگی گاه گاه شب های بی نان را تجربه نمود .پدر و مادر را در قلب كوچك خود به سلطانی نشانده بود و خود را گدای مهربانی دست های پینه بسته اشان می دید … خلق و خلقش – حتی نسبت به برادرانش دیگرگونه تر بود .

خوش قد و قامت،دوست داشتنی و مودب . و حسین چه می خواست از خدا ،جز آنچه عنایت ازلیش بود و چنین جلوه كرده بود – در سایه دیوار خاری حیاطش - …

مرحوم ((ملا علی زارعی))كتاب خوانده با سواد ده بود . همسایه و همدل اهل خانه اش … مرحوم((مشهدی غلامرضا الوندی)) یكی دو خانه آن طرف تر ،مكتب دار و روضه خوان و دعانویس شهنیاییها … مرحوم ((مشهدی حیدر حیدری)) نیزهمچنین … توفیقی برای ((علی))تا به امر پدربه خانه آن سه مرد با سواد برود و بوی خوش دانستن را در خانه های ساده آن خوبان با عطر خوش فراگیری قران درآمیزد …

مدرسه((حافظ)) میزبان نخستین روزهای هفت سالگی ((علی)) شد پنجمین سال دبستان رادر حال آغاز كردن بود كه رنج بی غنج روزگار،پدرش را بی دست و پای ،در گوشه خانه انداخت . كیف و كتاب را در طاقچه خانه كاهگلی اشان گذاشت تا چرخ كارگاه حصیر بافی پدراز كار نایستد . روزگاری چند گذشت و پدر مفلوج او رخت به سرایی دیگر كشید،تا علی به استقبال یتیمی هم پای پیش بگذارد . با خلق و خوی شیرینی كه داشت،برای هر كاری كه اراده می كرد دست پیش رویش نمی گذاشتند : شاگردی مینی بوس ((حاج ماندنی))(1)،كار بنایی به همراه بناهای معروف منطقه و … تا به جای ((بابا)) ((نان)) خانواده را تامین كند .

((علی)) مجموعه ای از شوخ طبعی،دوستی با مردم و بی آزاری بود كه در لفافه ای از ایمان و اعتقادی ساده پیچیده شده بود . با آغاز جنگ تحمیلی،شور و شوق حضور در میادین دفاع از میهن اسلامی در وجود او

نیز به جنبش آمد . هرچند به عنوان سرباز پای به جبهه گذارده بود باید به نوعی حضور او را داوطلبانه بدانیم، چرا كه فرصتی و بهانه ای جز این نبود،تا او خود را برای تنها گذاردن خانواده در گرفتاری و اندیشناكی روزگار راضی سازد .

سربازی علی از تاریخ ۱۵/۸/۱۳۶۰ آغاز شد . پس از اتمام دوره آموزش نظامی به مد ت ۲ ماه در كردستان خدمت كرد . نزدیك به ۹ ماه از خدمت سربازی را بدین منوال گذرانده بود كه در تاریخ ۲۱/۴/۶۱ سر را به چوگان عشق به امام (ره) و نظام اسلامی در میدان رضا به بازی تقدیر سپرد و به شهادت رسید .

پیكر پاك آن شهید،پس از چند روز به شهنیا باز گردانده شد و بر روی دست های مردم ده و آبادیهای اطراف در میان نوحه و عزاداری زایدالوصفی در كنار مقبره شاهزاده محمد به خاك سپرده شد . همان جایی كه از آن پس،نام ((گلزار شهدای شهنیا )) به خود گرفت .

((علی خیاط)) در سادگی خود،در حالی كه محبوبیت خاصی در میان مردم ساده دل شهنیا داشت، نخستین بوی شهادت را در هوای شرجی آلوده شهنیا پیچاند،تا((همیدون ها))(1)،((لیموها))،((سپستان ها)) و ((بلنزیرها))ی شهنیا،نامش را به خاطر بسپارند.

كردو كار تقسیم چای بین مستمعین را انجام می داد . از موقعی كه به سربازی رفت تا هنگام شهادتش،جایش در همه مجلس ها و مراسم های مذهبی خالی بود، اما جالب بود كه در ماه رمضان،ایام شهادت حضرت علی(ع) خبر شهادتش را به ما دادند . آن زمان من گفتم : مولایش علی(ع) در چنین ایامی شهید شده و ((علی)) من هم در چنین ایامی . معلوم است كه همان خدمت های ناچیزش (خدمتگزاری در مراسم ماه رمضان) مورد قبول حق و عنایت مولا امیرالمومنین (ع) بوده است …

خاطرات

  • راوی عیسی خیاط برادر شهید:

چیزی كه باید بگویم مهربانیهای اوست . من از او كوچكتر بودم . یادم می آید پولی كه از كار كردن به دست می آورد،هیچگاه برای خودش خرج نمی كرد . از كار كه برمی گشت هیچ منتی بر كسی نمی گذاشت،حتی پس از كار روزانه اش،در خانه هم به كارهای منزل می پرداخت بدون اینكه اظهار خستگی كند .

  • راوی جواد عابدی دوست،هم كلاسی و هم بازی:

روزگار نوجوانی ما در شهنیا،مخصوصا تابستانها،روزها در سایه نخل ها می گذشت و شب ها مخصوصا اگر شب های مهتابی بود – روی تل و تپه های ماسه ای به بازی مشغول می شدیم . یكی از بازیهای محلی آن زمان ((خرك چه خرك)) بود … در جریان یكی از این بازیها من به اشتباه تسمه ای كه در هوا می چرخاندم به صورت ((علی))زدم . فهمیدم كه ضربه خیلی شدید بود … هم ترسیدم و هم خیلی ناراحت شدم . علی كمی دست روی چشمش گذاشت و بدون اینكه اظهاردرد كند اولین جمله اش این بود كه ((نترس! چیزی نشده ! … )) این جمله او باعث شد كه من خیلی احساس خجالت و شرمندگی كنم . لذا چند دقیقه بعد،او با همان دوستی و مهربانی و مظلومیتش داشت می خندید ولی من به گریه افتاده بودم چون خیلی رفتارش مرا تحت تاثیر قرار داده بود و دلم برایش می سوخت .

حال از زبان دوست شنیدن چه خوش بود یا از زبان آن كه شنید از زبان دوست [۱]


پانویس

  1. سایت نوید شاهد