شهيد علي خياطشهید علی خیاط
==زندگینامه==
(شهنياشهنیا)) در سال ۱۳۴۰ هجري هجری خورشيدي خورشیدی به بازيار بازیار خسته اي مي ای می مانست ،كه در حاشيه حاشیه خرمن زرد خويش خویش به پهلو دراز كشيده،دست خويش كشیده،دست خویش بر زير زیر سر گذارده و در خوابي خوابی خوش فرو رفته باشد . از دو كيلومتري كیلومتری غرب(([[مغدان]] ))تا چهار كيلو متري كیلو متری شمال شرقي ]]شرقی [[بردخون ]]و ((احشام كهنه))به طول ۲/۵ كيلومتر،خانه هاي كاهگلي شهنياييها ،يك كیلومتر،خانه های كاهگلی شهنیاییها ،یك به يك یك ،در يك رديف یك ردیف قرار گرفته و همچون واگن هاي قطاري های قطاری فرسوده ،به صف ايستاده ایستاده بودند . روستاي طولاني روستای طولانی بدون عرضي عرضی كه از شمال هاشوري هاشوری سبز از نخلها را در حاشيه حاشیه خود مي می د يد ید و از جنوب تپه هاي های زرد رويايي رویایی ماسه هاي بادي های بادی …
شهنيا شهنیا و نخل هاي حاشيه های حاشیه اش مرز سراب هاي تفتيده های تفتیده و ماسه هاي های نرم و داغ بود . باران هاي زمستاني، های زمستانی، سراب ها (سبخ زارها)ي ی شمال آن را از ((كاكل)) سبز مي می پوشاندند و تپه ماسه هاي باديش های بادیش را در جنوب چون تپه ماهورهايي ماهورهایی از ((خپه))،((توله))و … چشم اندازي زيبا مي بخشيدند اندازی زیبا می بخشیدند .با آغاز تابستان طولاني طولانی منطقه جامه هاي نگارين های نگارین و سبز شهنيا شهنیا از تنش بيرون مي بیرون می آمد و لخت و عور در موازات تنهايي تنهایی و خشكي خشكی اندوهناك خود ،تن به تازيانه بادهاي موسمي مي تازیانه بادهای موسمی می سپرد .
در منتهي اليه منتهی الیه غرب اين این روستا ،دو ،سه خانه مانده به پايان طولاني پایان طولانی آن، خانه اي گلي،سايه ای گلی،سایه بر ((شاشيشاشی)) محقري محقری انداخته و در حياطي حیاطی از خارهاي خارهای خشك ((اشك)) محصور شده بود .
((حسينحسین))با دست هاي پينه های پینه بسته اي ای كه مهارت حصير بافي حصیر بافی را در حركات آهسته خود پنهان كرده بود،بي بود،بی اعتنا به آفتاب اريب اریب و آزارنده شهريور،كارگاه شهریور،كارگاه كوچك و ساده اش رادر هواي هوای گذر بادي بادی – هرچند داغ – در بيرون شاشي بیرون شاشی به كار آورده بود. انبوهي انبوهی از بسته هاي های خمه (خومه)كه شب پيش خيسانده پیش خیسانده شده بودند ،در كنار او آرام گرفته و مردان ميان میان سال هم سن و سال او نيز نیز ،به نوشيدن استكاني چاي نوشیدن استكانی چای و كشيدن قلياني كشیدن قلیانی در سايه آفتاب،تكيه سایه آفتاب،تكیه بر ديواره چوبي شاشي دیواره چوبی شاشی داده و نشسته بودند … و دستان حسين حسین در كار بافتن حصير حصیر …
آفتاب كه با تمام بي خيالي بی خیالی سر و دوش حسين حسین و ميهمانان میهمانان را لگدكوب كرده بود ،بر بالاترين بالاترین نقطه ميدان میدان تابش داغ خود رفت تا حسين حسین را به تجديد وضويي تجدید وضویی و ميهمانانش میهمانانش را به بدرود آميخته آمیخته با((مرحمت زيادزیاد)) ي،همنوا ی،همنوا با صداي صدای اذان ظهر وادارد . خوردن چند كله خرما پيش پیش از نان و دوغ سفره نهار ((مدينهمدینه)) پس از گذراندن نماز ظهر و عصر كام((حسينحسین)) را شيرين شیرین كرد …
آخرين آخرین روز شهريورماه شهریورماه و پايان پایان ((پنگ بر))بود. آفتاب در حال فرود از پلكان آسمان بود ،((حسينحسین)) خستگي ناپذير،اما خستگی ناپذیر،اما خواب عرق آلوده ظهر را محتاج! بالشت نيمه نیمه فرسوده را مرتب كرد و كمر به زبري گليم زبری گلیم دادتا بياسايد بیاساید . ((مدينهمدینه)) هم ،كاسه تهي تهی از دوغ را برداشت و به همراه سفره((بليبلی)) از كنار همسر آرام گرفته دور كرد …
خواب عصر حسين حسین به پايان پایان خود نزديك نزدیك شد . مدينه مدینه كه آن روز هم بچه ها را به حريم حریم استراحت حسين حسین راه نداده بود – تا تنها شاشي شاشی را جولانگاه بازي هاي بازی های كودكانه قرار دهند- خود به بيدار بیدار كردن ناخودآگاه حسين حسین آمد !
درد آميخته آمیخته با انتظار زاييدن ،مدينه زاییدن ،مدینه را وادار به ناله هاي شيرين های شیرین ساخت … دردي دردی كه زن كهنه كار شهنيايي شهنیایی آن را درماني درمانی گوارا مي می دانست و اشتياق اشتیاق نه ماهه اش را به پاياني پایانی شوق انگيز مي انگیز می رساند … درد زا را تا غروب بر خود هموار كرد …
خورشيد خورشید سر در لحاف سرخ رنگش كشيد كشید … شب،شريك شب،شریك ادامه درد روشن مدينه مدینه شد تب و تاب حسين حسین در برون و صداهاي صداهای درهم فرو پيچيده پیچیده و نامفهوم زن هاي های هم ولايتي ولایتی از درون … خانه را پرده اي تاريك ای تاریك از سياهي سیاهی شب فرو پوشانده بود كه ناگهان گريه شيرين نوزادي گریه شیرین نوزادی همچون آذرخشي آذرخشی كوچك كه شبي ديجور شبی دیجور را بشكافد ،صداهاي ،صداهای مبهم زن ها را شكافت و صداي صلواتي صدای صلواتی زنانه به گوش رسيد رسید … و بدين بدین سان ((عليعلی))در حريم حریم درد((مدينهمدینه)) پاي پای به خانه گليگلی((حسينحسین)) گذارد …
هفت تابستان پياپي پیاپی را بر ترت ماسه هاي بادي شهنيا های بادی شهنیا گذراند . بازي شادي، دويدن بازی شادی، دویدن ها، افتادن ها و … را با پاهاي پاهای كودكانه به تجربه نشست . در همين همین سالها بود،كه با ذكاوتي ذكاوتی تمام روزگار را ادراك كرد و جاي جای حال و روز پدر و معيشت معیشت در خانه او را ،در طاقچه هاي های رنگ به رنگ روزگار مشخص ساخت . هم گيوه چوپاني گیوه چوپانی را به پا كرد و هم گرسنگي گرسنگی گاه گاه شب هاي بي های بی نان را تجربه نمود .پدر و مادر را در قلب كوچك خود به سلطاني سلطانی نشانده بود و خود را گداي مهرباني گدای مهربانی دست هاي پينه های پینه بسته اشان مي ديد می دید … خلق و خلقش – حتي حتی نسبت به برادرانش ديگرگونه دیگرگونه تر بود .
خوش قد و قامت،دوست داشتني داشتنی و مودب . و حسين حسین چه مي می خواست از خدا ،جز آنچه عنايت ازليش عنایت ازلیش بود و چنين چنین جلوه كرده بود – در سايه ديوار خاري حياطش سایه دیوار خاری حیاطش - …
مرحوم ((ملا علي زارعيعلی زارعی))كتاب خوانده با سواد ده بود . همسايه همسایه و همدل اهل خانه اش … مرحوم((مشهدي مشهدی غلامرضا الونديالوندی)) يكي یكی دو خانه آن طرف تر ،مكتب دار و روضه خوان و دعانويس شهنياييها دعانویس شهنیاییها … مرحوم ((مشهدي حيدر حيدريمشهدی حیدر حیدری)) نيزهمچنين نیزهمچنین … توفيقي براي توفیقی برای ((عليعلی))تا به امر پدربه خانه آن سه مرد با سواد برود و بوي بوی خوش دانستن را در خانه هاي های ساده آن خوبان با عطر خوش فراگيري فراگیری قران درآميزد درآمیزد …
مدرسه((حافظ)) ميزبان نخستين روزهاي میزبان نخستین روزهای هفت سالگي سالگی ((عليعلی)) شد پنجمين پنجمین سال دبستان رادر حال آغاز كردن بود كه رنج بي بی غنج روزگار،پدرش را بي بی دست و پاي پای ،در گوشه خانه انداخت . كيف كیف و كتاب را در طاقچه خانه كاهگلي كاهگلی اشان گذاشت تا چرخ كارگاه حصير بافي حصیر بافی پدراز كار نايستد نایستد . روزگاري روزگاری چند گذشت و پدر مفلوج او رخت به سرايي ديگر كشيد،تا علي سرایی دیگر كشید،تا علی به استقبال يتيمي یتیمی هم پاي پيش پای پیش بگذارد . با خلق و خوي شيريني خوی شیرینی كه داشت،براي داشت،برای هر كاري كاری كه اراده مي می كرد دست پيش رويش نمي پیش رویش نمی گذاشتند : شاگردي ميني شاگردی مینی بوس ((حاج ماندنيماندنی))(1)،كار بنايي بنایی به همراه بناهاي بناهای معروف منطقه و … تا به جاي جای ((بابا)) ((نان)) خانواده را تامين تامین كند .
((عليعلی)) مجموعه اي ای از شوخ طبعي،دوستي طبعی،دوستی با مردم و بي آزاري بی آزاری بود كه در لفافه اي ای از ايمان ایمان و اعتقادي اعتقادی ساده پيچيده پیچیده شده بود . با آغاز جنگ تحميلي،شور تحمیلی،شور و شوق حضور در ميادين میادین دفاع از ميهن اسلامي میهن اسلامی در وجود او
نيز نیز به جنبش آمد . هرچند به عنوان سرباز پاي پای به جبهه گذارده بود بايد باید به نوعي نوعی حضور او را داوطلبانه بدانيم، بدانیم، چرا كه فرصتي فرصتی و بهانه اي ای جز اين این نبود،تا او خود را براي برای تنها گذاردن خانواده در گرفتاري گرفتاری و انديشناكي اندیشناكی روزگار راضي راضی سازد .
سربازي علي سربازی علی از تاريخ تاریخ ۱۵/۸/۱۳۶۰ آغاز شد . پس از اتمام دوره آموزش نظامي نظامی به مد ت ۲ ماه در كردستان خدمت كرد . نزديك نزدیك به ۹ ماه از خدمت سربازي سربازی را بدين بدین منوال گذرانده بود كه در تاريخ تاریخ ۲۱/۴/۶۱ سر را به چوگان عشق به امام (ره) و نظام اسلامي اسلامی در ميدان میدان رضا به بازي تقدير بازی تقدیر سپرد و به شهادت رسيد رسید .
پيكر پیكر پاك آن شهيد،پس شهید،پس از چند روز به شهنيا شهنیا باز گردانده شد و بر روي روی دست هاي های مردم ده و آباديهاي آبادیهای اطراف در ميان میان نوحه و عزاداري زايدالوصفي عزاداری زایدالوصفی در كنار مقبره شاهزاده محمد به خاك سپرده شد . همان جايي جایی كه از آن پس،نام ((گلزار شهداي شهنيا شهدای شهنیا )) به خود گرفت .
((علي خياطعلی خیاط)) در سادگي سادگی خود،در حالي حالی كه محبوبيت خاصي محبوبیت خاصی در ميان میان مردم ساده دل شهنيا شهنیا داشت، نخستين بوي نخستین بوی شهادت را در هواي شرجي هوای شرجی آلوده شهنيا پيچاند،تاشهنیا پیچاند،تا((هميدون همیدون ها))(1)،((ليموهالیموها))،((سپستان ها)) و ((بلنزيرهابلنزیرها))ي شهنيا،نامش ی شهنیا،نامش را به خاطر بسپارند.
كردو كار تقسيم چاي بين مستمعين تقسیم چای بین مستمعین را انجام مي می داد . از موقعي موقعی كه به سربازي سربازی رفت تا هنگام شهادتش،جايش شهادتش،جایش در همه مجلس ها و مراسم هاي مذهبي خالي های مذهبی خالی بود، اما جالب بود كه در ماه رمضان،ايام رمضان،ایام شهادت حضرت عليعلی(ع) خبر شهادتش را به ما دادند . آن زمان من گفتم : مولايش عليمولایش علی(ع) در چنين ايامي شهيد چنین ایامی شهید شده و ((عليعلی)) من هم در چنين ايامي چنین ایامی . معلوم است كه همان خدمت هاي ناچيزش های ناچیزش (خدمتگزاري خدمتگزاری در مراسم ماه رمضان) مورد قبول حق و عنايت عنایت مولا اميرالمومنين امیرالمومنین (ع) بوده است …
==خاطرات==
* راوی عيسي خياط عیسی خیاط برادر شهيدشهید:چيزي چیزی كه بايد بگويم مهربانيهاي باید بگویم مهربانیهای اوست . من از او كوچكتر بودم . يادم مي آيد پولي یادم می آید پولی كه از كار كردن به دست مي آورد،هيچگاه براي می آورد،هیچگاه برای خودش خرج نمي نمی كرد . از كار كه برمي برمی گشت هيچ منتي هیچ منتی بر كسي نمي گذاشت،حتي كسی نمی گذاشت،حتی پس از كار روزانه اش،در خانه هم به كارهاي كارهای منزل مي می پرداخت بدون اينكه اینكه اظهار خستگي خستگی كند .
* راوی جواد عابدي عابدی دوست،هم كلاسي كلاسی و هم بازی:
روزگار نوجواني نوجوانی ما در شهنيا،مخصوصا شهنیا،مخصوصا تابستانها،روزها در سايه سایه نخل ها مي می گذشت و شب ها مخصوصا اگر شب هاي مهتابي های مهتابی بود – روي روی تل و تپه هاي های ماسه اي ای به بازي بازی مشغول مي شديم می شدیم . يكي یكی از بازيهاي محلي بازیهای محلی آن زمان ((خرك چه خرك)) بود … در جريان يكي جریان یكی از اين بازيها این بازیها من به اشتباه تسمه اي ای كه در هوا مي می چرخاندم به صورت ((عليعلی))زدم . فهميدم فهمیدم كه ضربه خيلي شديد خیلی شدید بود … هم ترسيدم ترسیدم و هم خيلي خیلی ناراحت شدم . علي كمي علی كمی دست روي روی چشمش گذاشت و بدون اينكه اینكه اظهاردرد كند اولين اولین جمله اش اين این بود كه ((نترس! چيزي چیزی نشده ! … )) اين این جمله او باعث شد كه من خيلي خیلی احساس خجالت و شرمندگي شرمندگی كنم . لذا چند دقيقه دقیقه بعد،او با همان دوستي دوستی و مهرباني مهربانی و مظلوميتش مظلومیتش داشت مي خنديد ولي می خندید ولی من به گريه گریه افتاده بودم چون خيلي خیلی رفتارش مرا تحت تاثير تاثیر قرار داده بود و دلم برايش مي برایش می سوخت .
حال از زبان دوست شنيدن شنیدن چه خوش بوديا یا از زبان آن كه شنيد شنید از زبان دوست <ref>سایت نوید شاهد</ref>
منبع:سایت نویدشاهد ==پانویس== <references />