ویرایش‌ها

شهیداحمد ترشیزی

۱۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۱۵
==زندگینامه== 
احمد ترشیزی - فرزند محمد - در پانزدهم شهریورماه سال 1334 به دنیا آمد. او نسبت به برادرهای دیگرش فعال‌تر و پر جنب‌و‌جوش‌تربود. دوران ابتدایی را تا کلاس چهارم در روستای شاداب گذراند. سپس برای ادامه تحصیل به دبستان فرّخی نیشابور رفت. خدمت سربازی را در شیراز گذراند.
قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت می‌کرد و در زمان تصرّف شهرداری، او محافظت شهر را به عهـده گرفت.
==وصیت نامه== 
خداوندا، تو را شکر می‌کنم که به این بنده حقیر و نـاچیز ایـن توفیق را عطا نمودی که درراه دینت جهاد کنم و با دشمنانت کـارزار کـنم. خداونـدا، مـن کـه ایـن توفیق را نداشتم، این لطف و کرمت بود که به این بنده گناهکار عطا فرمودی و همه بداننـد کـه مـن این راهی که انتخاب نمودم با آگاهی کامل و با شناخت دقیق بـوده و هـیچ شـک و تردیـدی نـدارم. امیدوارم که بتوانم دین خودم را نسبت به اسلام و قرآن ادا نمایم؛ و از پدر و مادر عزیـزم تقاضـا دارم که مرا ببخشند از اینکه نتوانستم آنچه وظیفه‌ی یک فرزند خوب است، نسبت بـه شـما ادا نمـایم.
امیدوارم که خداوند این توفیق را به این بنده حقیر و گنه‌کار عطا فرماید و شهادت - که تنهـا آرزوی من است - نصیبم نماید.
و شما پدر و مادر عزیزم، افتخار کنید که هدیه‌ی ناقـابلی درراه خـدا اهـدا نمودیـد؛ و همچنـین از همسر مهربانم تقاضا دارم که مرا ببخشد. اگر آنچه را وظیفه داشتم نتوانستم به‌طور احـسن انجـام دهم، امیدوارم که از خداوند تبارک‌وتعالی برایم طلب آمرزش کنید که خداوند از گناهانم به لطف و کرمش درگذرد و اگر مسئولیت بچه‌ها را به عهده گرفتی، طوری آن‌ها را تربیت نما که برای اسـلام مفید باشند؛ و از تمام قوم‌وخویشان تقاضا دارم کـه اگـر از ایـن بنده‌ی حقیـر بـدی دیده‌اند، بـه بزرگواری خودشان ببخشند و از خداوند برایم طلب آمرزش نمایند.
 ==خاطرات== 
• در ساعت حدود 12 ظهر روز اول عملیات در حین پاتک دشمن جهت بازپسگیری مواضع از دست داده آتش بسیار زیادی را در منطقه می ریخت. سبزه یکی از نیروها را که متأسفانه نام وی را فراموش کرده ام دیدم. شهیدی بر روی دوش گرفته است و به تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می آورد. با توجه به اینکه نیروها به شدت درگیر بودند. سبزه جهت کمک به سمت وی رفتم ولی ایشان نگذاشت و گفت خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هر چه اصرار کردم ایشان مانع شد. وقتی که جنازه شهید را روی ماشین گذاشت، برگشت در حالی که لباسهایش پر از خون شهید و صورت وی زیر عرق و خاک بود. رو به بنده کرد و گفت: جنازه ای که دیدی می بردم مربوط به برادرم بود که شهید شده بود. با توجه با اینکه بنده به تشییع جنازه وی در شهرستان نمی رسم، لذا جنازه وی را تا اینجا به تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکند که چرا در تشییع جنازه ام شرکت نکردی به همین علت جنازه را به تنهایی تا اینجا حمل کردم و بعد از این گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین (ع) پیکرهای شهدا را با خود به خیمه ها می آوردند و به جنگ با دشمن ادامه می دادند.
• سال 61 بود. در جبهه غرب ، ما با شش نفر دیگر در یک سنگر بودیم . یکی از بچه ها سبزواری بود و شهید ترشیزی به سبزواری گفت : برو به سبزوار بیسیم بزن تا یکی دو تا پهلوان بیایند و با هم کشتی بگیریم . آن شب باد می آمد . ما دو عدد فانوس داشتیم . یکی بزرگ و دیگری کوچک که فانوس کوچک خوب می سوخت اما بزرگ بد می سوخت . شهید ترشیزی دسته فانوس بزرگ را گرفت و گفت : یوغ چندی بنا بزرگی دنت! وقتی این حرف را زد فانوس را در آبها پرت کرد . ما می خندیدیم . عید بود و ما سفره عید را چیده بودیم به هر صورت برادر سبزواری رفت و بیسیم زد و دو کشتی گیر دعوت کرد . آنها آمدند و گفتند: چه کسی می خواهد کشتی بگیرد ؟ من گفتم : شما اول با شاگرد من کشتی بگیرید . شهید ترشیزی با هردوی آنها کشتی گرفت و به زمینشان زد .
۲٬۵۹۹
ویرایش