ویرایش‌ها

شهیداسکندر باقری

۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۶
==خاطرات== 
• به یاد دارم روزی که اولین فرزند پسرم اسکندر می خواست به دنیا بیاید. ایشان در محل کارشان پادگان بودند که تلفنی به اسکندر خبر دادیم و او به خانه آمد و از همسرش پرسید، بچه ی من دختر است یا پسر؟ که من گفتم: دختر است، برایش چه اسمی را انتخاب کرده ای. گفت: یک اسمی برای دخترم آورده ام گفتم آن اسم چیست؟ گفت اسم اولین زنی که در راه اسلام شهید شد چه بود. من گفتم: سمیه. گفت: آری. اسم سمیه را بر روی دخترمان می گذاریم و بعد نام اولین فرزندش را سمیه گذاشت.
• به خاطر دارم وقتیکه برادرم اسکندر را برای اولین بار در جبهه دیدم به او گفتم : خوب تو الان می بینی من و محمد علی در جبهه هستیم ، تو چرا آمدی؟ پیش خانواده ات نماندی ، شما برگرد و کنار خانواده بمان ، اسکندر گفت: این قرعه کشی به نام مادر در آمد و من به جای مادر آمده ام . که دیگر من حرفی نزدم و او در جبهه ماند . تا اینکه یک روز به مرخصی آمدم و قضیه قرعه کشی و در آمدن نام مادرم را پرسیدم . مادرم گفت : نه ، قرعه کشی به نام کس دیگری بوده که آن بنده خدا گفت: من کار دارم ، گرفتاری خانوادگی دارم ، نمی توانم به جبهه بروم . بعد اسکندر قبول کرد و گفت : خوب من به جای شما به جبهه می روم تا شما به گرفتاری و مشکلاتت برسی و آنها را حل کنی. برای همین به بهانه ی قرعه کشی به نام من به جبهه آمد، زیرا واقعا عشق و علاقه زیادی به جبهه رفتن دارد من هم مانع نشدم.
۲٬۵۹۹
ویرایش