ویرایش‌ها

شهید حسن برزگر

۶۷ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۰۱
==زندگینامه==  
حسن برزگر، در سال 1344 در روستای «ینگه قلعه» از توابع شهرستان بجنورد دیده به جهان گشود. دوران ابتدایی را در زادگاه خود سپری کرد و سپس برای ادامه تحصیل به شهر رفت.
دوران تحصیل او در دبیرستان همزمان با جنگ تحمیلی بود. علاقه‌ی شدید او به انقلاب و امام و شهدای جنگ موجب شد تا پس از شرکت در یک دوره‌ی فشرده‌ی امدادگری، به عنوان پزشکیار و امدادگر عملیاتی، روانه‌ی جبهه شود.
==وصیت نامه==  
«ان تنصر ا... ینصرکم و یثبت اقدامکم»
ای کسانی که ایمان دارید ! اگر یاری کنید خدا را ! یاری‌تان خواهد کرد و قدم‌هایتان را محکم و استوار نگه می‌دارد.
==خاطرات==
• به یاد دارم من تقریباً 10 ساله بودم و در کلاس سوم ابتدایی درس می خواندم و برادر شهیدم حسن آن موقع در شهر درس می خواند که پدرم یک دوچرخه برایش خریده بود که با آن دو چرخه بین شهر و روستا رفت و آمد می کرد ( لازم به ذکر است که دوچرخه آن موقع خیلی ارزش داشت ) وقتی برادرم حسن از شهر برمی گشت، من می دویدم و از او خواهش می کردم که دو چرخه را به من بدهد تا سوار شوم با آنکه اصلاً دوچرخه سواری بلد نبودم. دوستان شهید می گفتند، این که دوچرخه سواری بلد نیست، خراب می کند ولی شهید توجهی نمی کرد و می گفت: دلش را نشکنیم و دوچرخه را به من می داد و من هی به زمین می زدم و باز دوباره سوار می شدم و با خوشحالی پیش دوستانم می گفتم امروز دوچرخه سواری کردم. برادرم حسن با مهربانی با من رفتار می کرد.
• به یاد دارم موقع تابستان و فصل درو گندم ها بود. یک روز که هوا هم خیلی گرم و سوزناک بود و ما مشغول درو کردن بودیم و آب آشامیدنی مان هم در حال اتمام بود. برادرم حسن از آب کوزه با اینکه تشنه بود ننوشید و گذاشت تا پدر از آن آب بخورد و رفع تشنگی کند. بارها در بین صحبتها و توصیه هایش اظهار می داشت که باید در این گونه مواقع به یاد حضرت سید الشهداء افتاد که در صحرای گرم و سوزان کربلا به چه شکلی به شهادت رسیدند.
• قبل از شهادت فزرندم حسن، یک شب خواب دیدم که حسن آمده به او گفتم تو باید الان در جبهه باشی اینجا چکار می کنی؟ شهید گفت : من آمدم تا برایتان دروگر بگیرم. فردا صبح خوابی را که دیشب دیده بودم را برای پدرش بازگو کردم و گفتم : چنین خوابی را دیده ام که چند روز بعد خبر شهادت و جبازه اش را برایمان آوردند.
• به خاطر دارم آخرین باری که فرزندم حسن از جبهه به مرخصی آمده بود گفت: مادر سر من را حنا کن. گفتم: نه مادر جان حنا نمی کنم تو جوانی ممکن است چشم زخم به تو بزنند، خلاصه حسن اصرار کرد تا اینکه مجبور شدم سر شهید را حنا کنم و ایشان رفته بود و عکس گرفته بود و آنها را چاپ و بزرگ کرده و به خانه خواهرش برده و پیش آنها گذاشته بود و ما خبر نداشتیم به خواهرش گفته بود هر وقت مادر آمد آنها را به او بده گویا می دانست که این بار شهید می شود و دیگر برنمی گردد.
منبع سایت یاران رضا<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3982سایت یاران رضا]</ref>   ==پانویس==  <references />
۲٬۹۹۷
ویرایش