گلزار : روستای قلجق درگز
==زندگی نامه==
«… ای ملت پیروز! امام خمینی را فراموش نکنید. او را تنها نگذارید. به حرفهای خورشید جماران گوش کنید و به آن حرفها جامه عمل بپوشانید…»
منبع زندگینامه
==آثار==
===وصیتوصیتنامه1===
... آرزو داشتم، حج را در زمان حیات انجام دهم، چنانچه شهید شوم، انجام شده است. محل دفن من، کربلا باشد، اگر راه کربلا را خود باز کردیم آسان است، ولی اگر زودتر شهید شدم، پیکرم به صورت امانی باقی بماند تا پس از باز کردن راه و انقلاب عراق، این کار انجام شود. از فرزندانم میخواهم در کسب دانش و خدمت به اسلام، کوشا باشند...
حسن آبشناسان
<ref>نرم افزارشاهد</ref>
==وصیت نامه2==
منبع: نرمافزار شاهد
vasiatname
وصیت نامه
با سلام و درود بر منجی عالم بشریت مهدی موعود – عجلاللهتعالی فرجه- و درود بر نایب خاص حضرت مهدی – عجلاللهتعالی فرجه- خورشید جماران کبیر و سلام بر تمامی خانواده شهدا، که عزیزان خود را فدای اسلام کردند و زینب گونه صبر کردند.
از شما میخواهم که مواد غذایی و پول بیشتر در مرگم خرج نکنید و آن را کمک به جبهه کنید چون جز اینکه شکم مردم را سیر کند کار دیگری ندارد؛ ولی اگر آن را به جبهه کمک کنید هم کمک به اسلام کردهاید و هم در روز آخرت به داد شما میرسد و از برادرانم میخواهم که نگذارند سنگر من خالی بماند و مادر جان سروصورت خود را چاک و خونین نکنید که این کار حرام است و خدا از این کار خوشش نمیآید و از خواهرانم یک به یک میخواهم از شوهرهایشان برای جبهه رفتن جلوگیری نکنند و پسران خود را بفرستند. مادر جان وعدة من و تو روز قیامت باشد و محل دفن بنده هر کجا که پدر و مادرم صلاح بدانند. والسلامعلیکم
۲/۱۰/۱۳۶۵
احمد ابراهیمی
منبع وصیتنامه<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=1587 سایت یاران رضا]</ref>
یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=1587
===با گفتن یا علی اوج گرفتم===
راوی: گیتی زنده نام، همسر شهید سرلشگر حسن آبشناسان
<ref>نرم افزار شاهد</ref>
<ref>Khaterat\6.rtf</ref>
منبع: نرمافزار شاهد Khaterat\6.rtf ==خاطرات مرتبط با شهید حسن آبشناسان==
رئیس عشایر، سروان را به شدت و با ضرب به طرف زمین پرت کرد. موقع آمدن کف زمین، سروان پایش را از بین دو پای رئیس عشایر تو داد و بدنش را به سمت چپ چرخاند و خودش را چسباند به بازو و تنه او و بعد فن لنگ از تو را اجرا کرد. روی زمین مچ پای او را گرفت و با دست راست گردن او را به سمت پاهایش فشار داد. رئیس عشایر چرخی زد و به حالت کله معلق دو دور چرخید و روی زمین ولو شد. خاک اندکی به هوا برخاست. سروان فرز و تیز روی او افتاد. عشایر سوار بر است تفنگها را بالا بردند و یک باره با هم صدا زدند: «های، های، های...» سروان سر چرخاند به عقب و نگه کرد به آنها و بعد از روی تنه رئیسشان بلند شد. رئیس عشایر برخاست و دست راستش را دراز کرد. سروان آبشناسان با او دست داد. بعد رئیس رفت سمت سواران عشایر و گفت: «همه تفنگها را به سروان تحویل بدهید.»
منبع: نرمافزار <ref>نرم افزار شاهد</ref> <ref> Khaterat17.rtf</ref>
از آن پس هرچند وقت سرهنگ آن سرباز را صدا میکرد و میگفت: ذکر مصیبت بخواند، خودش هم مینشست یک گوشه و دست راستش را مشت کرده میگذاشت روی پیشانیاش، آن قدر ناله میکرد و اشک میریخت که سر آستین لباس نظامیاش، کاملاً خیس میشد، ارادت عجیبی به حضرت رضا (ع) داشت، قبل از هر کار مهمی که میخواست به انجام برساند میگفت: باید بروم و از آقا اجازه بگیرم. و غالباً به همراه خانوادهاش سفری به مشهد انجام میداد. نمیدانم در مشهد بین او و امام رضا (ع) چه میگذشت، مینشست در گوشهای از حرم و راز و نیاز میکرد. بی سر و صدا، سر در گریبان خود فرو میبرد و مدتها همان طور مینشست.
منبع: نرمافزار <ref>نرم افزار شاهد</ref> <ref>Khaterat\13.rtf</ref>
بارها به او گفتم: جناب سرهنگ، این کار شما آگاهانه به درون آتش رفتن است، آخر نیازی نیست شما شخصاً خود را به خطر بیندازید، شما فرمانده هستید، اگر کشته یا اسیر شوید خیلی به ارتش و حیثیت آن لطمه میخورد. اما سرهنگ گوشش بدهکار نبود و همیشه جواب میداد: «مگر حضرت ابراهیم آگاهانه پا در میانه آتش نگذاشت، مگر من از او بزرگتر و بهترم؟» شهید این روایت را بر چندین برگ بزرگ کاغذ نوشته بود و بر دیوار اتاق کار و روی میزش و قفسه کتابخانه نصب کرده بود. منبع نرمافزار <ref>نرم افزار شاهد Khaterat\13.rtf</ref>
راوی: امیر سرتیپ عبدالمجید جمشیدی، کتاب مردان دشت نور انتشارات: سازمان عقیدتی سیاسی ارتش (آ جا)
منبع: نرمافزار <ref>نرم افزار شاهد</ref>
Khaterat\15.rtf
«آ... آ... آبشناس!»
منبع: نرمافزار <ref>نرم افزار شاهد</ref>
Khaterat\18.rtf
قسمتی از اتاق نیز، به عنوان آشپزخانهای با یک چراغ خوراکپزی و مقداری ادویهجات، مورد استفاده قرار گرفت. آن زمان، روزگار را در مضیقه شدید مالی، سپری میکردیم و مشکلات زیادی داشتیم تا جایی که گاهی اوقات، برای تأمین هزینههای زندگی، مبلغی را قرض میکردیم. در زمان حکومت طاغوت، پیشنهاد شرکت در عملیات «ظفار» در مقابل دستمزد 100 هزار تومانی به وی داده شد، اما شهید آبشناسان، از حضور در عملیات خودداری نمود. میگفت: «این عمل، ظلم به یک ملت مسلمان است و رضای خدا در این کار، وجود ندارد. هر نفسی که میکشیم، باید برای رضای خدا باشد.» همه اینها در صورتی بود که انجام کار مربوطه و دریافت مبلغ مورد نظر، میتوانست تأثیر زیادی در بهبود وضعیت اقتصادی خانواده داشته باشد.
<ref>نرم افزار شاهد</ref>
Khaterat\1.rtf
منبع: نرمافزار شاهد
Khaterat\1.rtf==پانویس== <references />