یکروز پدر بزرگم خاطره ای را در مورد پدرم اینگونه برایم نقل کرد : آخرین باری که پدرت می خواست به جبهه برود یکروز به او گفتم : چرا فکر خرید یک خانه نیستی ؟ پدرت گفت : من خانه دارم . پرسیدم کجا ؟ گفت : وقتی از جبهه برگشتم خودتان می فهمید من آن روز متوجه ی حرفی که ایشان زد نشدم تا اینکه به جبهه رفت و به شهادت رسید . وقتی می خواستند پدرت را داخل قبر بگذارند من متوجه شدم منظور او از این حرف چه بوده این خاطره زیبایی بود که پدربزرگم در مورد پدر شهیدم برای من تعریف کرد .
مدتی حسین آقا در انتشارات سپاه خدمت می کرد یکروز من برای دیدن ایشان و آقای ارفعی به ساختمانی که در آن مشغول کار بودند رفتم . در گوشه ای از چاپخانه مشغول صحبت کردن با آقای ارفعی بودم که حسین آمد بعد از سلام و احوالپرسی به آقای ارفعی گفتم : فکر نکنم این آقا (جوانان) زن و بچه ندارد چون هر وقت می آییم اینجا ایشان مشغول کار است وهمیشه اینجا است . یک دختر در نظر دارم بیا آن را به همین حسین آقا قالب کنیم . حسین آقا در جواب من گفت : مرد حسابی من ازدواج کرده ام و به همین زودی ها صاحب فرزند می شوم . گفتم : پس چرا تا آخر شب اینجا هستی و به منزلت نمی روی شاید با همسرت دعوا کردی . آقای ارفعی گفت: اتفاقاً ایشان اصلاً با همسرشان مشکلی ندارد. هر روز صبح خانمش را به منزل ما می آورد تا تنها نباشد شب هم پس از اتمام کارش به دنبال او می آید و با همدیگر به منزل می روند . حسین آقا مرد پرتلاشی بود و هیچ وقت ازکار کردن خسته نمی شد .
بعد از اتمام عملیات به دلیل آنکه نیروهای جایگزین هنوز به منطقه نرسیده بودند ما نمی توانستیم نیروهای خود را ترخیص کنیم . در بین نیروهای بسیجی ، فرد میانسالی بود که سه ماه از مدت ماموریتش گذشته بود نیروهای بسیجی معمولاً بیشتراز سه ماه در منطقه نمی ماندند . یکروز این بنده ی خدا به دلیل ناراحتی که در مورد ترخیصش داشت پیش حسین آقا رفت وسیلی به گوش ایشان زد اما حسین آقا بدون اینکه عکس العمل تندی در قبال کار زشتی که آن مرد انجام داد نشان دهد ، دست و صورت و حتی پای آن بسیجی را بوسید . من وقتی این صحنه را دیدم جلو رفتم و از حسین آقا پرسیدم شما چرا این کاررا کردی ؟ ایشان در جواب من گفت : آن بسیجی با این سیلی به من هشدار داد که این نیروها تحت امر من هستند و نباید در حق آنها ظلم شود . آن بنده خدا فکر می کند ترخیص شدن یا نشدن آنها دست من است نمی داندکه فرمانده ی تیپ چه می گوید حق دارد توی گوش من بزند وهر چه دلش می خواهد بگوید عیبی ندارد اینها همه عوارض جنگ است . وقتی من دست و پای او را بوسیدم خودش فهمید که من گناهی ندارم درهر صورت نمی شود خط را رها کنیم ما برای گرفتن این منطقه تعداد زیادی شهید داده ایم .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6139منبع سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>