* خاطره از زبان همرزم شهید:
یک روز در اتاق تبلیغات با حسین نشسته بودیم او گریه می کرد و از پرواز یاران سخن می گفت. بعضی مواقع سرش را به طرف آسمان بلند می کرد و می گفت: خدایا! چرا من شهید نشدم؟ آیا هنوز لیاقت پیدا نکرده ام؟ آیا هنوز خودم را نساخته ام؟ هر کاری کردم نتوانستم با سخنان خودم او را آرام کنم در حقیقت جملاتم روح ملکوتی او را سیراب نمي کرد. بعد از مدتی به من گفت: به خدا قسم هر کاری که برای رفتن لازم است انجام داده ام و دیگر مطمئن بودم که در این عملیات شهید می شوم و خداوند شهادت مرا قبول می کند، اما افسوس که هنوز آمادگی آن را پیدا نکرده ام تا در جوار شهدا قرار بگیرم، این گریه ها و حرف ها با صداي اذان ظهر به اتمام رسید و از اتاق خارج شد تا خودش را برای نماز آماده سازد وقتی از من دور می شد از گام هایش می توانستم بفهمم که برای رسیدن به معشوق چه عشقی در سر دارد.
پس از چند روز از آن ماجرا، عملیات دیگری داشتیم به همراه گردان عازم منطقه عملياتي شدیم و بعد از انجام موفقیت آمیز عملیات، زمانی که مشغول استقرار در خط پدافندی بودیم شهید گرانقدر از فرمانده گردان می خواهد که از فرماندهی تیپ سوال کند آیا از ما راضی هستید؟ و سردار هم در جواب عنوان کرده بود خدا و امام زمان (عجل الله فرجه) از شما راضی هستند زیرا قلب امام و امت اسلامی را شاد کرده اید. لحظاتی پس از رساندن پیام فرماندهی تیپ به ایشان ترکش خمپاره دشمن بعثی اصابت كرد و لباس سرخ شهادت را بر پیکر او پوشانید و عاشقی دلسوخته و شیدایی را به معشوق رساند.<ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>
منبع:سایت نویدشاهد==پانویس==<references/>