- یکى از دوستان فرزندم عزیزم سید حسین که حسین عبدلى نام داشت که ایشان هم بعداً به شهادت رسید از شجاعت سید حسین این گونه نقل مىکرد که : » ما شش نفر بودیم که در محاصره افتادیم و راه را گم کرده بودیم به طورى که هر زمانمان که بعداً به آنها پیوستیم مىگفتند شما 48 ساعت در محاصره دشمن بودید در این مدت که گیر افتاده بودیم جیره غذایى مان تمام شده بود بعد سید حسین گفت، در زمان پیغمبر اسلام محمد رسول اللَّه صلوات اللَّه و سلام علیه براى رفع تشنگى ریگ در دهانشان مىگذاشتند تا تشنه نشوند پس این کار را انجام دهیم شب که شد چون نمىدانستیم در کجا هستیم و از چهار طرف گلوله میآمد و ما فقط در چاله نشسته بودیم و براى اینکه روحیه مان را از دست ندهیم گفت براى رفع گرسنگى پیامبر اکرم )ص( و یارانش سنگ به شکمشان میبستند پس بیائید چفیهها را پر شن کنیم و به شکممان ببندیم و در موقع خواب گفت باید پاهایتان را به یکدیگر و سپس به پاى خودم ببندم تا نکند فکر شیطانى کنید و کشته یا اسیر دشمن شوید بالاخره با شوخیها و شجاعت هایش که بسیار هم بافره بود روحیه ما را حفظ کرد تا بالاخره آتش یک طرفه فروکش کرد و گغت بچهها از طرفى که آتش نمىکنند که احتمالاً ایرانى هستند پاهایمان را باز کرد و به راه افتادیم و الحمداللَّه به نیروهاى خودى پیوستیم .
- فرزند عزیز شهیدم سید حسین قبل از شروع عملیاتى که در همان روز به شهادت رسید به یکى از دوستانش به نام آقاى عباس زاده گفته بود: من دیشب خواب دیدهام که به شهادت رسیدهام و پدرم دارد دفنم مىکند میکند و بعد آقاى عباس زاده مىگفت : بعد از عملیات مرخصى گرفتم و به [[کاشمر]] آمدم پرسیدم مصادف با دفن دوستم سید حسین شده بود و وقتاى سر قبر حسین رسیدم شما یعنى پدرش را دیدم که در خاک ریختن روى قبر سید حسین هستید و بعد با خود گفتم اللَّه اکبر سید حسین قبل از شهادتش گفت که خواب دیدهام پدرم بعد از شهادتم مرا دفن میکند .
- یک دفعه که برادرم جبهه بود و [[عملیات بیت المقدس]] شروع شده بود خواب دیدم که قنات آبى در خانه کندهایم و دورش را با آجر سفال 3 سانتى بسیار زیبا درست کردهایم شوهرم از داخل قنات آمد بیرون اما برادرم حسین کنار قنات که آب زلالى میجوشید نشسته است هنوز میخواستم بگویم حسین درون چاه چکار میکنى که سنگی از زیر پایم در رفت و به سر حسن در داخل قنات خورد ناگهان نورى از چاه بیرون آمد به آسمان رفت و عر چه داد میزدم بیائید حسین پرواز کرد و رفت اما کسى اعتنا نمىکرد یک دفعه یک گنبد با دو گلدسته که با نردههاى آهنین محاصره شده است را دیدم و ناگهان برادرم حسین را دیدم که وقتى صدایش زدم از آسمان خاک آورد و زخمى آمد گفتم داداش برگشتى گفت بله برگشتم چون قبولم نکردند بعد از چند روز که عملیات تمام شد و حسین به مرخصى آمد خوابم را برایش تعریف کردم که گفت درست است خوابى که دیدهاى خوب تعبیر شده در عملیات تیر به سینهام خورد و مجروح شدم اما [[قرآن]] جیبى ام باعث کم شدن سرعت گلوله و جلوگیرى از صدمه زدن جدى به من شد و درنتیجه زنده ماندم .