- سال 1357 در اوج تظاهرات مردم ایران علیه رژیم ستم شاهى مواظب فرزندم سید حسین بودم زیرا بسیار انقلابى بود و پاسگاه با او لجبازى میکرد و مىخواست بهانهاى از او بگیرند و او را از پاى در بیاورند یک روز به پدرش گفت پنجاه تومان به من بدهید آن زمان پنجاه تومان پول بسیار زیادى بود پرسیدم براى چه این پول را مىخواهى گفت: لازم دارم براى حفظ جانم و انقلاب ضرورى است من در ضمن اینکه پول را به او دادم مراقب بودم چه کار میکند دیدم رفت جلو بانک صادرات و به یکى از اوباش آنجا پول را داد که من او را مىشناختم شب که آمد خانه از او پرسیدم پنجاه تومان را چه کردیاو هم واقعیت را گفت که دادم به آقاى فلانى که از ارازل و اوباش است گفتم چطور و چرا؟ گفت گروهبان کفاس در پاسگاه با ما رفیق است و اطلاعات داخل پاسگاه را به ما منتقل مىکند ایشان گفت رئیس پاسگاه آقاى ضیایى مبلغ بیست تومان به فلانى داده که در روز تظاهرات شیشه بانک را بشکند و آنجا را آتش بزند تا پاسگاه بتواند من و چند نفر دیگر از انقلابیون را از میدان خارج کند من هم به آن فرد گفتم اگر نیاز به پول دارى این پنجاه تومان بهتر از بیست تومان رئیس پاسگاه و گرنه پول نمىخواهى دست از این عمل بردار و گرنه تو را به مردم معرفى مىکنم تا نابودت کنند و دستت رو بشود او هم پول را قبول کرد و به انقلابیون پیوست .
- یکى از دوستان فرزندم عزیزم سید حسین که حسین عبدلى نام داشت که ایشان هم بعداً به شهادت رسید از شجاعت سید حسین این گونه نقل مىکرد که : » ما شش نفر بودیم که در محاصره افتادیم و راه را گم کرده بودیم به طورى که هر زمانمان که بعداً به آنها پیوستیم مىگفتند شما 48 ساعت در محاصره دشمن بودید در این مدت که گیر افتاده بودیم جیره غذایى مان تمام شده بود بعد سید حسین گفت، در زمان پیغمبر اسلام محمد رسول اللَّه صلوات اللَّه و سلام علیه براى رفع تشنگى ریگ در دهانشان مىگذاشتند تا تشنه نشوند پس این کار را انجام دهیم شب که شد چون نمىدانستیم نمیدانستیم در کجا هستیم و از چهار طرف گلوله میآمد و ما فقط در چاله نشسته بودیم و براى اینکه روحیه مان را از دست ندهیم گفت براى رفع گرسنگى پیامبر اکرم )ص( و یارانش سنگ به شکمشان میبستند پس بیائید چفیهها را پر شن کنیم و به شکممان ببندیم و در موقع خواب گفت باید پاهایتان را به یکدیگر و سپس به پاى خودم ببندم تا نکند فکر شیطانى کنید و کشته یا اسیر دشمن شوید بالاخره با شوخیها و شجاعت هایش که بسیار هم بافره بود روحیه ما را حفظ کرد تا بالاخره آتش یک طرفه فروکش کرد و گغت بچهها از طرفى که آتش نمىکنند که احتمالاً ایرانى هستند پاهایمان را باز کرد و به راه افتادیم و الحمداللَّه به نیروهاى خودى پیوستیم .
- فرزند عزیز شهیدم سید حسین قبل از شروع عملیاتى که در همان روز به شهادت رسید به یکى از دوستانش به نام آقاى عباس زاده گفته بود: من دیشب خواب دیدهام که به شهادت رسیدهام و پدرم دارد دفنم میکند و بعد آقاى عباس زاده مىگفت : بعد از عملیات مرخصى گرفتم و به [[کاشمر]] آمدم پرسیدم مصادف با دفن دوستم سید حسین شده بود و وقتاى سر قبر حسین رسیدم شما یعنى پدرش را دیدم که در خاک ریختن روى قبر سید حسین هستید و بعد با خود گفتم اللَّه اکبر سید حسین قبل از شهادتش گفت که خواب دیدهام پدرم بعد از شهادتم مرا دفن میکند .