سوار بر [[بالگرد|هلیکوپتر]]، در آسمان [[کردستان]] بودیم، دیدم صیاد مدام به ساعتش نگاه میکند. وقتی علت کارش را پرسیدم، گفت: «الآن موقع نمازه» بعدش هم، به [[خلبان]] اشاره کرد که همین جا فرود بیا! خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست، اگه اجازه بدین تا مقصد صبر کنیم. گفت: «اشکالی ندا ره، ما باید همین جا نماز به خونیم!» [[بالگرد|هلیکوپتر]] نشست. صیاد با آب قمقمهای که داشت، وضو گرفت و به نماز ایستاد، ما هم به او اقتدا کردیم.<ref name="sobh" />
*پارتی بازی ممنوع!
از بستگان صیاد بود. از خدمت فرار کرده بود. پرونده اش را فرستاده بودند دادگاه نظامی و به زندان محکومش کرده بودند.
مادر صیاد با دفتر تماس گرفت که «به حاج علی بگو یه کاری بکنه. این پسر جوونه، سربازه؛ گناه داره.»
گفتم: حاج خانوم، خودتون بگید بهتر نیست؟
گفت: «قبول نمی کنه.» گفتم: چرا؟
گفت: «خودش تلفن زده که عزیز جون! فامیل وقتی برام محترمه که آبروی نظام رو حفظ کنه! آبروی منو نبره!»
امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
یادگاران/ ص57
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-37-27.jpg|250px|بیقاب|وسط|شهید علی صیاد شیرازی]]
*خوشخلقی
کلاس راهنمایی بود. هرچقدر به بچهها میگفت کم توقع باشید و سعی کنید کارهایتان را خودتان انجام دهید، خودش چند برابر عمل میکرد. یادم هست یک روز که از مدرسه آمد، من توی حیاط بودم. دیگ آبگوشت هم روی اجاق بود، نزدیک شد و گفت: «عزیز، گرسنمه، ناهار چی داریم؟» میدانستم آبگوشت دوست ندارد، بهش گفتم: «علی جون چون کار داشتم، نتونستم چیز دیگهای غیر آبگوشت درست کنم.» هیچی نگفت، سرش را پایین انداخت و رفت آشپزخانه. دنبالش رفتم، دیدم کتری رو آب کرده و روی گاز گذاشته بود تا جوش بیاید. چند دقیقه بعد چایی درست کرد و با نان خورد. بعدش هم رفت خوابید. علی (صیاد شیرازی) خیلی کم توقع بود و هیچ وقت بداخلاقی نکرد.<ref name="sobh" />