ویرایش‌ها

شهیداحمد جوادی واشان

۴۰ بایت اضافه‌شده، ‏۳ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۵
- یادم هست روزی که فرزندم احمد جوادی می خواست به جبهه برود من مریض بودم و در زیر لحاف دراز کشیده بودم که از زیر لحاف دیدم او دارد موهای سرش را شانه می کند و با خود می خندد وقتی به پشت سرش نگاه کرد دید من او را نگاه می کنم باز هم خنده ای کرد و آمد دست مرا بوسید و بعد خداحافظی کرد و وقتی می خواست برود دوباره برگشت و آن نگاه آخرش را کرد رفت و از عشقی که به جبهه داشت تا سر کوچه که ماشین اعزام به جبهه ایستاده بود را دوید .
- بیاد دارم وقتی پسرم احمد جوادی حدودا 13 ساله بود پیش من که در مزرعه مشغول کار بودم آمد و گفت اگر کاری دارید بگویید تا برای شما انجام دهم که بعدا من نیستم تا شما را در کارهای مزرعه کمک کنم. گفتم مگر شما کجا می خواهید بروید که دیگر نیستید گفت من می خواهم به منطقه بروم. گفتم 3 تا برادر بزرگتر از تو هستند اگر بخواهند به منطقه بروند آنها می روند نه شما که هنوز کوچک هستید او گفت درست. حساب کن من کوچک و صغیر هستم اما شما از امام حسین (ع) خجالت نمی کشید که در دشت کربلا از طفل شیرخواره و پسر جوانش علی اکبر گذشت اما حالا که در منطقه به ما نیاز دارند شما بهانه کوچک بودن مرا به میام می آورید بعد از گفتن این حرفها عقده ای در دلش ایجاد شد و من هم چیزی نگفتم اجازه دادم تا به جبهه برود چون واقعاٌ علاقه خاصی به جبهه رفتن داشت مانعش نشدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6118منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6118>
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش