=== جهاد با نفس ===
حسین خارج از ماه رمضان روزه می گرفت . یک شب اهل خانه به یکی از روستاها ی اطراف رفتند و نشد که زودتر برگردند . وقتی که آمدند دیدند که حسین ساعت را با پارچه بگوشش بسته که اگر کسی او را بیدار نکرد ، با صدای ساعت بیدار شود . تا آنجا روزه گرفت که بلاخره مادر به وحشت افتاد و گفت : این قدر که تو روزه می گیری ، خوب نیست و به وی گوشزد کرد که دیگر تو را بیدار نخواهم کرد . مادر می گوید : در نیمه های شب دیدم برق اتاق دیگر روشن است و صدایی می آید ، رفتم ببینم که چه خبر است . دیدم حسین برای خوردن سحری بیدار شده و نان و پنیر می خورد .
<ref name="test۱">[http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=61963 خراسان در دفاع مقدس] روایت از محمد محمدزاده</ref>
=== نفوذ و تاثیر کلام ===
روزی به اتفاق چند نفر از بچه ها از پادگان ظفر در نزدیکی ایلام بیرون رفته بودیم و بچه های داخل پادگان خربزه خورده بودند و برای ما هم کنار گذاشته بودند. وقتی که خربزه ها را می خوردیم من با توجه به وضعیت جسمانی برترم، سهم خربزه یکی از بچه ها را با شوخی از او گرفته و خوردم و فکر می کنم، فقط این کار را برای خوشایند بقیه انجام دادم. بعد از ماجرا حسین مرا به کناری کشید و در حالی که بازویم را فشرد، گفت: عاقبت این گوشتها را مارها می خواهند، بخورند.
<ref name="test۲">[http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=61964 خراسان در دفاع مقدس] روایت از ذبیح الله خلیلی اول</ref>
=== لحظه و نحوه شهادت ===
خاطره ای از شهید محمّدزاده که از بچّه های فردوس است را می خواهم برایتان نقل کنم . من به اتّفاق او به حمّام رفته بودم ، به او گفتم که شما اهل کجائید ؟ گفت : اهل فردوس ، دیدم یک مقدار نبات در آورده : گفتم : این نباتها چیست ، گفت : وقتی می آمدیم جبهه، مادرم این نباتها را داده و گفته ببر هر زمانیکه دلت ضعف کرد بخور ، بعد ایشان گفت : من مادرم مرض قلبی دارد ، با توجّه به اینکه اسمش حسین بود و خودش به جبهه آمده بود و برادر کوچکش علی هم به جبهه آمده بود ، حالت غیر قابل وصفی به من دست داده بود شاید به یاد خانواده ام افتاده بودم ، او فرد بسیار مخلصی بود ، یادم می آید او یک دفعه به من گفت : که فلانی من غیبت تو را شنیده ام ، راضی باشید ، یعنی نه اهل غیبت بود و نه غیره و اگر هم می شنیدند رضایت حاصل می می کردند ، و من زمانیکه دیدم مادرش با آن قلب مریضش ، فرزندانش را به جنگ فرستاده ، دیگر حال خود را نفهمیدم و می خواستم گریه کنم . نحوة شهادت علی محمّدزاده به اینگونه بود که در همان آموزشهای غوّاصی که می دیدیم جلوی همگان به درون آب می رود و بدلیل به وجود آمدن گرداب ، درون آب به شهادت می رسد (آب او را به پائین می کشاند) تا بچّه ها آمده بودند او را نجات بدهند ، آب ایشان را به پائین کشیده بود و دیگر هم جسد ایشان پیدا نشد ، نحوة شهادت حسین هم اینگونه بود که در یک عملیّاتی که برای شناسایی می روند کمین دشمن متوجّة اینها می گردد (وقتی که افراد برای شناسایی به منطقة دشمن درگیر شد . بدلیل اینکه عملیّات لو خواهد رفت) همینکه بچّه ها می آیند فرار کنند ، دشمن متوجّه آنان میشود و شروع به تیراندازی می کنند و یک تیر هم به پشت ایشان اصابت می کند ، چون دیگر نمی تواند بیاید عقب ، به بچّه ها می گوید شما بروید ، و هرچه اصرار می کنند ، می گوید : شما بروید من از پشت سر می آیم ، بعداً برای من اینطور نقل کردند که شبهای بعد که برای شناسایی رفته بودیم ، دیدیم که ایشان به درختی تکیه زده و همانگونه به شهادت رسیده است .
<ref name="test۳">[http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=61962 خراسان در دفاع مقدس] روایت از ن. م. طلابیگی</ref>
== آثار ==