محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :نامشخص
==زندگینامه ==
عباس در یک خانواده متوسط چشم به جهان گشود و مادر یک مزرعه در نزدیکی روستای بیدهند به نام شهرستانک اقامت داشتیم و عباس در ان جا رشد کرد و بزرگ شد و از همان ابتدا با دیگر فرزندان من متفاوت بود بسیار کمک کار بود و در امور کاشورزی و.. به ما و پدرش کمک میکرد. در نماز و عبادتش کوشا و سخت کوش بود و وقتی سردار رشید اسلام شهید حاج اسماعیلی از شهادت عباس مطلع شده بود به خانه ما آمد ما با شهید طادقی رابطه داشتیم و ایشان فرزند محمد بعاس بودند وقتی شهید صادقی امدند ما را دعوت به صبر کردند و گفتند ما باید کاری کنیم که دشمنان اسلام شاد نشوند و باید در مقابل خبر شهادت عزیزانمان افتخار کنیم.
برادرم عباس اسحاقی جوان بسیار با حیا و خوبی بود و به یاد ندارم ایشان ناراحتی برای ما یا پدذر و مادرم ایحاد کرده باشم و وقتی نامه مینوشت احدی از اقوام و فامیل های و بستگان را در سلام نا ه اش فراموش نمیکرد و از همه یاد میکرد و ایشان د راکثر نامه هایش پیروی از ط امام و ولایت را مورد تاکید قرار می داد. بسیاری از این شهدا که شهید عباس اسحاقی هم در این دسته قرار میگرد افرادی بودند که از جهت فکر و عفیده و ایمان و ایدئولوژی بسیار عجیب بودند و شهدای شبیه سردار اسماعیل صادقی و حاج غلامحسین ابراهیمی بسیار ضخصیت ایشان اثر گذاشته بودند.
==خاطرات ==
*خاطره ای از سردار شهید اسلام اسماعیل صادقی
به خاطر دارم وقتی برای دیدار با برادرم شهید عباس اسحاقی از مناطق عملیاتی غرب ب اتفاق سردار رشید اسلام حاج اسمایل صادقی به طرف شاهرود حرکت میکردیم و ایشان برای سخنرانی در شهر شاهرود به انجا دعوت شده وبد تا در نماز جمعه وضعیت نیروهای مناطق جنگی را برای مردم انقلای و عزیز شاهرود میان کند من به پشت ماشین ایشان امدم و یک عدد کمپوت را که در صندوق عقب بود برداشتیم و خوردیم. وقتی شهید صادقی از این جرکت ما آگاه شد انقدر ناراحت شد و گفت این کمپوت بری بچه های منطقه است و وی ما را.. کرد که مجبور شدیم برویم و یک کمچوت بخریم و روی کمپوت های داخل ماشین نگذاریم.