ویرایش‌ها

شهید حبیب الله قوامی

۳۸ بایت اضافه‌شده، ‏۶ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۴۳
==خاطرات==
بسمه تعالی خاطرات شهید حبیب‌اله قوامی ‌خاطره‌ای که خود شهید برای ما تعریف کرده بود‌، بدین شرح بود که ‌در حین درگیری و جنگ من در کنار تانک ایستاده بودم و بی‌اختیار خم شدم که از روی زمین چیزی بردارم متوجه گلوله‌ای که بسوی تانک می‌آمد نبودم و ‌خم شده بودم که آن شیء را از روی زمین بردارم. ‌موقعی که سرم را بلند کردم دیدم تانک دارد می‌سوزد. در آن موقع ‌مقداری هم زخمی شده بود و ترکش آن بر روی بدن نازنینش ریخته بود. ‌ از خاطرات جالبی که دوستانش تعریف می‌کردند این بود ‌هنگامی که ‌ ‌برای حمام به یک لوله نیاز داشتند و همه دست روی دست گذاشته بودند. ولی ‌شهید ‌با آن امکانات کمی که در اختیار داشت یک ‌حمام برای ‌دوستانش درست کرد. و همچنین ‌شهید از بس که علاقه‌ی بسیاری به کتابخانه و کتاب داشت. کتابهائی را که زیر آوار بود ‌درمی‌آورد و در کمد کوچکی که پیدا کرده بود می‌گذاشت و از کتابها نگهداری می‌کرد‌و ‌اینکه همرزمان هنگام نیاز کاری به ‌بایستی دنبالش می‌گشتند چون نماینده‌ی سیاسی ایدئولوژیک ارتش بود. او دائم ‌به جبهه‌ها سرکشی می‌کرد ‌و در حال فعالیت بود. ‌از دیگر خاطراتی که داریم این بود که، هنگامی که مرخصی گرفته بود و در خانه بود یک حمله شد که او شرکت نداشت و هنگامی که خبر حمله را شنید آثار غم را در چهره‌ی او مشاهده کردم دیدیم که رنج می‌برد از اینکه در حمله نبود و ما هم به شوخی گفتیم آقا دیدی که چه اتفاقی افتاد حمله شد و شما نبودید و او گفت بله شرکت در حمله هم شایستگی می خواهد و گرنه چرا من در حمله نباشم و ‌برای استراحت به مرخصی بیایم. خاطرات دیگری هم که دارم این بود که وقتی که در خانه بود هنگام نماز بچه‌ها را صدا می‌زد و همه صف می‌بستیم و او می‌ایستاد و همه در کنار او و ما دخترها در پشت سر او نماز می‌خواندیم و این از مراسم همیشگی ما بود. قرآن را می‌آورد و یکی یکی صدا می‌زد که قرآن بخوانیم و اشتباهاتمان را می‌گفت و دائم ما را تشویق به خواندن قرآن می‌کرد. آرزوی دیدن امام و رفتن به کربلا را داشت. نمی‌دانم ‌محقق شد یا نه ولی طبق خوابی که دیده بودند می‌گفتند در عالم خواب کسی گفته که قوامی به کربلا رفت ولی از دیدار با امام نمی‌دانم که رفتند یا نه چون خیلی شوق دیدار با امام را داشتند. همانطور که خودم دارم و تا کنون نصیبم نشده است خاطرات زیاد است ولی من یادم رفته و راستی از خاطرات جالبی که دارم این بود که در زمان رژیم منحله‌ی سابق ‌هرکس که‌ برنامه‌های تلویزیون را ‌نگاه می‌کرد و وقتش را روی آن می‌گذاشت، شهید رو به او می‌کرد و می‌گفت این برنامه‌های مزخرف و بیهوده را برای سرگرم کردن من و شما می‌گذارند که ما را خواب کنند و از همه چیز غافل کنند. بیهوده وقتتان را صرف دیدن این برنامه‌ها و فیلمها نکنید بفکر خدا باشید و غافل نشوید و از دیگر خاطرات این بود که پول برای او کمتر ارزشی نداشت. پول و خاک روی زمین برای او یکسان بود و دیگر اینکه هیچوقت دوست نداشت که کارش را دیگران انجام دهند. خودش بلند می‌شد و کار می‌کرد. در خانه بسیاری از کارهای خانه را انجام می‌داد و به مادرم کمک می‌کرد وقتی می‌گفتیم که مردها نباید کار خانه بکنند می‌گفت پس علی(ع) چرا به فاطمه کمک می‌کرد. من که خاک پای آنها هم نمی‌شوم چرا نکنم. بله هرچه بگویم کم گفتم ‌و هنوز هم نمی‌توانم جبران آن کارها را بکنم. گاهی اوقات از فقدان او می‌خواهم دیوانه بشوم ولی بازوقتی به هدفش و به مقامش فکر می‌کنم، ‌می‌گویم گوارایت باد آن شربتی که نوشیدی و چه سزاوارت باد که آن جایگاهی را که برای خود گرفتی و حیف بود که در بستر بمیری و این مرا تسکین می‌دهد. <ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/21747منبع سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==منبع: سایت شهدای ارتش http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails<references/ 21747>
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش