شهید موسی الرضا بیاتی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1339/01/20 نام : موسی‌الرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بیانی‌ ت...» ایجاد کرد)
 
سطر ۳۴: سطر ۳۴:
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
پسرم موسی در زندگیش قناعت زیادی داشت. قبل از شهادتش در خیاطی مشغول کار بود. شبها به منزل نمی آمد و همانجا می خوابید یکبار به ایشان گفتم: مادر شبها بیا خانه. گفت: مادر اگر بخواهم به خانه بیایم باید چهار قران کرایه ماشین بدهم. با این جهار قران می شود یک کیلو سیب زمینی خرید. خلاصه تا 3 سال شبها در مغازه می خوابید تا وقتی که پدر ایشان فوت کرد و من تنها شدم دیگر شب به منزل می آمد.
+
پسرم موسی در زندگیش قناعت زیادی داشت. قبل از شهادتش در خیاطی مشغول کار بود. شبها به منزل نمی آمد و همانجا می خوابید یکبار به ایشان گفتم: مادر شبها بیا خانه. گفت: مادر اگر بخواهم به خانه بیایم باید چهار قران کرایه ماشین بدهم. با این جهار قران می شود یک کیلو سیب زمینی خرید. خلاصه تا 3 سال شبها در مغازه می خوابید تا وقتی که پدر ایشان فوت کرد و من تنها شدم دیگر شب به منزل می آمد.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4517 سایت یاران رضا]</ref>
  
منبع سایت یاران رضا
+
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4517
+
 
 +
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ ‏۶ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۵

تاریخ تولد : 1339/01/20 نام : موسی‌الرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بیانی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/21 نام پدر : ابراهیم‌ مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول‌عقیدتی‌سیاسی‌ گلزار : گرگان


زندگینامه

در بیستم فروردین‌ماه سال 1339 به دنیا آمد. در هفت‌سالگی به مدرسه رفت و تا کلاس پنجم ابتدایی ادامه تحصیل داد، ولی به علّـت مـشکلات اقتصادی درس را رها کرد و به کار مشغول شد. در سال 1357 پدر خود را از دست داد و وظیفه‌ی او در مقابل خانواده‌اش دوچندان شد. قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت عکس‌ها و اعلامیه‌های امام را توزیع می‌کرد. در سال 1359 و در 19 سالگی با خانم فاطمه دل‌افروز ازدواج نمود که مدت زندگی مشترک آن‌ها 5 سال بود. ثمرهٔ ازدواج آن‌ها چهار فرزند به نامه‌ای: مهـدی (متولّـد 16/3/1361)، بنت‌الهدی (متولّد 10/6/1363)، ملیحه (متولّد 1/4/1365) و مهری (متولّد 24/5/1366) می‌باشد. محمود عباس زاده مقدم می‌گوید: شهید می‌گفت: فرزند صـالح نعمتـی اسـت و مایه‌ی سـرفرازی می‌باشد. او سعی می‌کرد بچه‌هایش را طوری تربیت کند که نزد خدا شرمنده نشود. فاطمه دل‌افروز - همـسر شهید - می‌گوید: ایشان عازم جبهه بودند که فرزندم گریه می‌کرد و نمی‌خواست کـه ایـشان بـرود. شهید هم به سپاه رفت و اعزامش را چند روز به تأخیر انداخت و در ایـن مـدت بـا فرزنـدم صـحبت می‌کرد و بعد عازم جبهه شد. همچنین می‌گوید: ایشان به ما توصیه می‌کردند که حجاب خود را رعایت کنیم. فرزندانم درسشان را بخوانند و برای جامعه مفید باشند. با برادران و خواهرانش طوری رفتار می‌کرد که احساس نبود پدر را احساس نکنند. حتّی بـه خـواهر کوچک‌ترش نیز احترام می‌گذاشت. مشکلات و گرفتاری‌های مردم را حل‌وفصل می‌کرد، به‌طوری‌که آن‌ها متوجه نشوند. فاطمه دل‌افروز همچنین نقل می‌کند: در چهلم شهید، خانمی آمد و گفت: کسی که به در خانه‌ی ما وسیله می‌آورد، همین شهید بود، درحالی‌که من خبر نداشتم. محمد عباس زاده مقدم - دوست شهید - می‌گوید: ایشان شاگرد من بودند. یک روز پاکتی کـه روی سرش بود، وارد مغازه شد و از او پرسیدم: چه شده است؟ گفت: پشت مغـازه پیرمـردی محتـاج بود، چون او مرا می‌شناخت، نخواستم که مـرا بـشناسد، کـت را روی سـرم انـداختم و بـه او کمکـی کردم. همچنین می‌گوید: شهید کتاب‌های مطهری و دستغیب را مطالعه می‌نمودند. صحبت‌هایش بر اساس همین کتاب‌ها بود. می‌گفت: اگر کمکی می‌کنید، فقط مابین خود و خدایتان باشد. کتاب‌های مذهبی؛ مثل زندگینامه حضرت علی(ع)، نهج‌البلاغه، قرآن، کتاب‌های شـهید مطهـری، شریعتی و کتاب‌های علامه مجلسی را مطالعه می‌کرد. در جلسات قرآن و سینه‌زنی شرکت می‌کرد و در پایگاه مسجد و کتابخانه فعال بود. نمازش را سروقت می‌خواند. معتقد بود که حق مردم را باید رعایت کرد تا حقّ کسی ضایع نشود. حلال و حرام را بـسیار رعایـت می‌کرد. اگر کسی پول و اموال سپاه را درراه دیگـری صـرف می‌کرد، ناراحـت می‌شد. در مقابـل مشکلات و سختی‌ها صبور بود. با تشکیل سپاه پاسداران و با عضو شدن در این نهاد به جبهه‌های نقده و اهواز فرستاده شد. او رفتن به جبهه را وظیفه می‌دانست. در زمان جنگ و عملیـات اگـر کـسی خلافـی انجـام می‌داد، ناراحت می‌شد. موسی‌الرضا بیانی در تاریخ 12/10/1365، در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه براثر اصـابت ترکش به ناحیه‌ی سر و سینه به درجه رفیع شهادت نائل و پیکـر مطهـر ایـشان پـس از حمـل بـه زادگاهش، در گرگان دفن گردید.

وصیت نامه

زمانی به این نیت به جبهـه رفـتم کـه کـشورم را از چنگـال بعثیان کافر آزاد سازم. زمانی به این نیت به جبهه رفتم تا انتقام خون برادران و دوستان و هم‌رزمانم را بگیرم. زمانی به این نیت که جبهه به وجود من نیاز دارد، اما حال احساس می‌کنم، این من هستم که به جبهه نیازمندم؛ چراکه این جبهه است که در آن‌همه چیز پیـدا می‌شود. معنویـت، انـسان‌سازی، خداشناسی، خودشناسی، امتحان دادن، چگونه زیستن و چگونه مردن. آری این جبهـه اسـت که انسان را از مادیات و زرق‌وبرق دنیوی دور می‌کند و مانعی به نام مرگ را از بین می‌برد. امیدوارم خداوند بزرگ این بندهٔ حقیر و نالایق و گناهکار را مورد لطف خویش قرار دهد، زیرا که او رحمـان است و رحیم. از خانواده‌ام بی‌نهایت عذرخواهی می‌کنم، زیرا که نه فرزند خوبی برای مادرم بودم و نه برادر خوبی برای برادران و خواهران. از همسرم تشکر می‌کنم کـه در زنـدگی مـرا بـسیار کمک می‌کرد. از همه می‌خواهم که مرا حلال کنند. مـن از همـه تقاضـا دارم کـه بـرای مـن اشـک نریزند.

خاطرات

پسرم موسی در زندگیش قناعت زیادی داشت. قبل از شهادتش در خیاطی مشغول کار بود. شبها به منزل نمی آمد و همانجا می خوابید یکبار به ایشان گفتم: مادر شبها بیا خانه. گفت: مادر اگر بخواهم به خانه بیایم باید چهار قران کرایه ماشین بدهم. با این جهار قران می شود یک کیلو سیب زمینی خرید. خلاصه تا 3 سال شبها در مغازه می خوابید تا وقتی که پدر ایشان فوت کرد و من تنها شدم دیگر شب به منزل می آمد.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا