ویرایش‌ها

شهید مصطفی چمران

۴۵۸ بایت اضافه‌شده، ‏۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۲۹
 
 
[[شهید مصطفی چمران|مصطفی چمران]]، فعال سیاسی - نظامی ایرانی و بنیانگذار [[ستاد جنگ‌های نامنظم]] در جنگ ایران و عراق بود.
وی پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب ۱۳۵۷]] [[انجمن اسلامی دانشجویان]] [[ایالات متحده آمریکا|آمریکا]] را پایه‌ریزی کرد، سپس به [[لبنان]] رفته و در آن جا به همراه [[امام موسی صدر]] [[سازمان امل]] را تشکیل داد. با انقلاب در ایران وی پس از ۲۱ سال به ایران باز گشته و پس از آموزش نیروهای سپاه، از سوی مهندس بازرگان به معاونت نخست‌وزیری دولت موقت در امور انقلاب منصوب شد. بعد از موفقیت در پاوه، امام خمینی مسئولیت وزارت دفاع را به وی سپرد. از دیگر مسئولیت‌های وی می‌توان به نمایندگی تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی و نماینده امام خمینی در شورای عالی دفاع اشاره کرد.
در تاریخ 16 آبان 1358 (پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) به پیشنهاد شورای انقلاب به سمت وزارت دفاع منصوب گشت. در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی او از سوی بیش از یک میلیون تهرانی به نمایندگی مردم برگزیده شد و در روز بیستم اردیبهشت سال 1359 هنگام تشکیل شورای عالی دفاع از سوی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) به نمایندگی و مشاورت ایشان در این شورا انتخاب شد. پس از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش آن به مردم بی دفاع مصطفی نتوانست آرام بگیرد، به خدمت امام امت رسید وبا اجازه ایشان همراه آیت الله خامنه ای به اهواز سفر کرد. در اهواز با یاری گروهی از رزمندگان داوطلب، ستاد جنگ‌های نامنظم را سازماندهی کرد و با کمک آنان اهواز را از خطر سقوط نجات داد. در سحرگاه سی و یکم خرداد سال 1360 «ایرج رستمی» فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران از این حادثه بسیار متأثر و افسرده شد. آن روز همه رزمندگان دهلاویه را جمع کرد و با صدایی محزون و نگاهی عمیق گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد واگر ما را هم دوست داشته باشد می‌برد.» سخنش که تمام شد. با یک یک رزمندگان دیده بوسی کرد و از آن‌ها حلالیت طلبید. گویی همه می‌دانستند که این آخرین باری است که چهره ملکوتی و متبسم مصطفی را می‌بینند و چشم‌ها تا آنجا که قدرت داشتند از نور وجودش بهره بردند و تا آخرین لحظه از تماشای این شاهین آماده پرواز سیر نگشتند. آتش خمپاره باریدن گرفت و سفیر شهادت بر سر مصطفی فرود آمد و او سبکبال ومطمئن ندای یار را لبیک گفت: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مصطفی در 31 خرداد 1360 در حالیکه 49 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار معبودش شتافت و خون پاکش زمین دهلاویه را گلگون کرد و بنای یادبودی در همان جا به یاد رشادت‌های ایشان ساخته شده است. مزار وی در بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 71 شماره 25 واقع می‌باشد.
 <ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225سایت صبح]</ref>
*زندگینامه 2
rId5
منبع:<ref>سایت نویدشاهد</ref>
==آثار==
«هستند کسانی که جز به مصالح خود نمی‌اندیشند و احساس آن‌ها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمی‌کند و از روی ضعف، شکست، تنبلی و خودخواهی به پوچی می‌رسند؛ زیرا خودشان پوچند. اگر یک انقلابی راستین مأیوس گردد؛ کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمّل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آنگاه فاجعه‌ای بزرگ رخ داده است.»
 <ref>[http://%20http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/87/Golchin.aspxسایت جامع فرهنگی شهید آوینی]</ref>
نشسته بود زار زار گریه می‌کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می‌دانستم این جوری می‌کند؟ می‌گویم: «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور می‌کند؟
 <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1) </ref>
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.
 <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 7)</ref>
چند بار رفته بود دنبال نمره‌اش. استاد نمره نمی‌داد. دست آخرگفت: «شما نمره گرفته‌ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می‌دهد.» خودش می‌خندید. می‌گفت: «کارم تمام شده بود؛ نمره‌ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم.»
 <ref>کتاب. (یادگاران، ج 1، ص 12)</ref>
ماهی یک‌بار، بچّه‌های مدرسه جمع می‌شدند و می‌رفتند زباله‌های شهر را جمع می‌کردند. دکتر می‌گفت: «هم شهر تمیز می‌شود، هم غرور بچه‌ها می‌ریزد».
<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 22)</ref>
گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا این‌که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه‌قدر دلم می‌خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.
<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 30) </ref>
تلفنی بهم گفتند: « یه‌مشت لات ولوت اومدن می‌گن می‌خوایم بریم ستاد جنگ‌های نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» می‌پریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپی‌جی‌زن‌ها را سوار می‌کردند ترک موتور، می‌پریدند. نصف بیش‌ترشان همان وقت‌ها شهید شدند.
<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 37) </ref>
وقتی کنسروها را پخش می‌کرد، گفت: «دکتر گفته قوطی‌هاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی‌ها را فرستادیم روی اروند. عراقی‌ها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش می‌ریختند.
(یادگاران، ج 1، ص 52)
<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 52)</ref>
ماکت‌هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می‌رسید موشک تاو است. عراقی‌ها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی‌خیال شدند. فکر این جایش را نمی‌کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشة‌مان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.»
(یادگاران، ج 1، ص 57)
<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 57)</ref>
دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این‌ها مجهز می‌کردیم و می‌فرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّه‌شان را می‌دیدی. فکر می‌کردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله می‌کردند، چه کار می‌کردیم. آن‌ها هم لابد به این فکر می‌کردند که این تانک‌ها از کجا پیدایشان شده است.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 85)</ref>
دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این‌ها مجهز می‌کردیم و می‌فرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّه‌شان را می‌دیدی. فکر می‌کردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله می‌کردند، چه کار می‌کردیم. آن‌ها هم لابد به این فکر می‌کردند که این تانک‌ها از کجا پیدایشان شده است.
 
(یادگاران، ج 1، ص 85)
 
http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=111834
<ref>[http://%20http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=111834 سایت نویدشاهد]</ref>
احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیری‌های شدید پاوه می‌رسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطن‌فروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقه‌ای که محل شروع درگیری‌ها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.
<ref>[http://%20http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx سایت شهیدآوینی]</ref>
نمره 21!!!
محمد مقدم‌پور پیش از آن به جبهه دهلاویه نرفته بود به همین جهت دکتر او را به روی خاکریز برد تا مواضع و شرایط را برایش توضیح دهد. آتش خمپاره‌ی دشمن که از نخستین لحظه‌های بامداد به غیر از رستمی قربانی‌های دیگری را هم گرفته بود، بار دیگر آغاز شد. دکتر همان دم دستور داد تا متفرق شوند و از یکدیگر فاصله بگیرند. رزمندگان به سرعت متفرق شدند و هر کدام در گودالی پناه گرفتند. خمپاره در اطرافشان منفجر شد. اما سومین خمپاره درست پشت پای دکتر فرود آمده بود، هر سه نفرشان را بر زمین انداخت. ترکش‌های خمپاره سوم به سه نقطه برخورد کرده بود؛ به سینه حدادی، به صورت مقدم‌پور و پشت سر دکتر چمران، حدادی و مقدم‌پور در دم جان سپرده بودند ولی دکتر... .در بیمارستان سوسنگرد، پزشکان برای بازگرداندن او به زندگی عملیات احیا را انجام دادند اما این اقدامات نیز سودی نداشت به ناچار آمبولانس به سوی اهواز به راه افتاد اما تنها توانستند جسم بی‌جان او را به این شهر برسانند.
<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]</ref>
==پانویس==
http: <references //www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225>
== رده‌ها ==
۲٬۹۹۷
ویرایش