ویرایش‌ها

شهید نصرالله ترابی

۵ بایت اضافه‌شده، ‏۷ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۳۱
==خاطرات== 
شب بیست و هشتم صفر بود که در عالم خواب دیدم سوار بر یک اتوبوس هستم، و از وسط بیابان که هیچ چیزی ندارد و مانند کویر است می رویم، ولی ناگهان دیدم که اتاقی در وسط بیابان است و پرچم سبزی هم در آنجاست. اتوبوس همان جا و در وسط بیابان ایستاد و رانندة اتوبوس گفت:" هر کسی که می خواهد نماز بخواند می تواند برود و نمازش را بخواند و برگردد." من هم از اتوبوس پیاده شدم تا نماز بخوانم، که یک خواهر چادر مشکی به من گفت:" آن پرچم سبزی که می بینی می دانی کجاست؟" من گفتم: نه نمی دانم که آنجا کجاست؟ این خواهر چادر مشکی، گفت:" آنجا مقبره شاهزاده علی اکبر است، و برادر شما هم آنجاست. اگر دوست داشتی برو و زیارت کن." من رفتم و دیدم که یک مقبره بزرگی است، که تماماً از خاک است بنابراین رفتم و زیارت کردم، دور زدم و گریه زیادی هم کردم.
من به یاد دارم زمانی که ایشان در جبهه بودند، من خیلی کوچک بودم و همیشه چشم انتظار آمدن ایشان بودیم. یکسری که نصرالله از جبهه می آمد من دیدم که ایشان از سر کوچه دارند می آیند، بنابراین خیلی خوشحال شدم و دویدم که به استقبال ایشان بروم و همینطور که می دویدم فریاد می زدم که نصرالله آمد، نصرالله آمد، زمانی که به ایشان رسیدم نصرالله من را بوسید و به داخل منزل که رسیدیم نصرالله به من گفت:" نبینم که شما دومرتبه در کوچه بدوی و فریاد بزنی، چونکه من هرزمانی که بیایم اول به خانه می آیم و جای دیگری نمی روم."
۲٬۸۰۰
ویرایش