- در سال 56 حاجی اسماعیلی که یکی از روحانیون انقلابی بود تعداد زیادی اعلامیه به پدرم داده بود تا توزیع کند چون حکومت نظامی بود اعلامیه ها را به مادر و مادربزرگم دادند تا به محل مورد نظر ببرند در این هنگام مأمورین حکومتی مشکوک شده و به تعقیب آنها پرداختند و به مادرم گفته بودند خواهر اینجا چه کار می کنید ایشان گفته بود خانه یکی از اقوام آمده ایم مأمورین گفتند: نمی دانید که حکومت نظامی است. مادرم به لحجه روستایی گفتند : ما از ده هستیم، نمی دانیم که حکومت نظامی چیست. در این روز حادثه دیگر هم اتفاق افتاده بود و یکی دیگر از روحانیون جوان که قصد عزیمت به قم را داشت با مأمورین درگیر شده و به شهادت رسیدند در این گیر و دار که پدرم مراقب اوضاع بودند زود از فرصت استفاده کرده و مادر و مادربزرگم را از دست تجسس مأمورین شاه نجات داده و سپس با موفقیّت اعلامیه ها را به شخص مورد نظر تحویل دادند .
- سال 60 با میرزا حسن حسین زاده برای آموزش به بجنورد اعزام شدیم . 25 روز در آن جا در زمستان آموزش دیدیم بعد از 25 روز آموزش ما تمام شد . بعد از سه روز به ما مرخصی دادند و به کاشمر آمدیم و بعد از مرخصی به پادگان نخریسی رفتیم و از پادگان نخریسی به جبهه جنوب اعزام شدیم و بعد به اهواز رفتیم از آن جا که در پادگان دو کوهه بودیم سازماندهی شدیم و بعد به جبهه بستان اعزام شدیم . شب که وارد بستان شدیم عراق بستان را به توپخانه بسته بود شب را در مسجدی بودیم که گلوله های توپخانه عراق مرتبا در اطراف آن اصابت می کرد میرزا حسن گفت : که تیموری فکر می کنی صدام به قصد کشتن می زند ؟ هنوز صحبتهای میرزا حسن تمام نشده بود که گلوله دیگری در کنار میرزا حسن آمد . گفت : دیگر این شوخی بردار نیست . شب را به سختی پشت سر نهادیم صبح دوباره سازماندهی کردند و ساعت هشت شب حرکتمان دادند به طرف تنگه چزابه در یک روستا که در آن جا بود مستقر شدیم. آتش دشمن خیلی سنگین بود ساعت دوازده شب از آن جا ما را به سوی تپه های ×در چزابه حر کت دادند صبح به آنجا رسیدیم . عراق همچنان گلوله باران می کرد بعد از پانزده شب یک گلوله 120 در چند متری میرزا حسن خورد و موجش ایشان را گرفته بود به پیش ایشان رفتم و گفت : سالم هستم ،حالش خوب نبود یک حرفهای می زد . صبح به بستان آمدیم دوباره دیدیم حالش خوب نیست و همانطور که به ما نگاه می کرد و می گفت :تیموری نمی دانم چرا چشمانم دور نمی خورد و آنجا به اهواز به پادگان شهید هاشمی نژاد آمدیم ، در حال شام خوردن بودیم و ایشان را به بیمارستان بردیم . در آنجا دو آمپول به ایشان زدند و حالش خوب شد ما به ایشان گفتیم که میرزا حسن تو به کاشمر برو ایشان گفت : من به هر جا که شما بروید می آیم . باز یک شب دوباره حالش به هم خورد و ما در خواب بودیم و ایشان به کشیدن سیگار مشغول بودند . در این حالت دوباره موج به سر ایشان می آید و سیگار را در کنارش می گذارد و متوجه هیچ چیز نمی شود آتش سیگار شلوار و قسمتی از پای ایشان را می سوزاند و میرزا حسن اصلا متوجه نمی شود ما که دیدیم یک دودی در ساختمان است زود به اتفاق میرزا رفتیم . به او گفتیم : میرزا دود آتش ، او گفت : من که چیزی نمی بینم این در حالی است که با همان سیگار قسمتی از بدن و پای ایشان سوخته بود ولی ایشان هیچ متوجهه نمی شد . بعد او را زود به دکتر بردیم و دکتر به او دو آمپول زد و به بیمارستان قائم مشهد اعزام شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6931منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6931=پانویس==<references/>