شهید هاشم بندار: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1344/01/01 نام : هاشم‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بندار تاریخ شه...» ایجاد کرد)
 
سطر ۱۰: سطر ۱۰:
  
  
وصیت نامه
+
==وصیت نامه==
 +
 
 
بیست و دوم فروردین ماه سال 1344 در روستای حسین آباد متولد شد. کودکی پر جنب و جوش بود و با صحبت های شیرین بقیه را می خنداند.
 
بیست و دوم فروردین ماه سال 1344 در روستای حسین آباد متولد شد. کودکی پر جنب و جوش بود و با صحبت های شیرین بقیه را می خنداند.
 
فاطمه بادل ( مادرش ) می گوید: «زمانی که چهار ساله بود می گفت: می خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسایگان را وعده ی رفتن به کربلا و زیارت می داد. در ماه محرم و صفر در هیات های سینه زنی شرکت می کرد و از عزاداران امام حسین (ع) پذیرایی می کرد.»  
 
فاطمه بادل ( مادرش ) می گوید: «زمانی که چهار ساله بود می گفت: می خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسایگان را وعده ی رفتن به کربلا و زیارت می داد. در ماه محرم و صفر در هیات های سینه زنی شرکت می کرد و از عزاداران امام حسین (ع) پذیرایی می کرد.»  
سطر ۵۰: سطر ۵۱:
  
  
وصیت نامه
+
==وصیت نامه==
 +
 
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
خداوندا، از گناهان من درگذر. خدایا، مواظب این بنده ی ضعیف باش، زیرا که اگر او را به خود بگذاری، از جاده ی اصلی منحرف می شود. پروردگارا، اگر نماز و روزه هایم مورد قبولت واقع نشده است، به بزرگی خودت از من بگذر. معبودا، توفیقی ده که با شهادتم دین خود را ادا کنم. بر خانواده ام صبر و شکیبایی عنایت کن. اجر آنان را با گریه و زاری کم نکن. خدایا، رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی را که زندگی دوباره به ملت ایران داد، تا انقلاب حضرت مهدی (عج) نگهدار و سلامتی به او بده.  
 
خداوندا، از گناهان من درگذر. خدایا، مواظب این بنده ی ضعیف باش، زیرا که اگر او را به خود بگذاری، از جاده ی اصلی منحرف می شود. پروردگارا، اگر نماز و روزه هایم مورد قبولت واقع نشده است، به بزرگی خودت از من بگذر. معبودا، توفیقی ده که با شهادتم دین خود را ادا کنم. بر خانواده ام صبر و شکیبایی عنایت کن. اجر آنان را با گریه و زاری کم نکن. خدایا، رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی را که زندگی دوباره به ملت ایران داد، تا انقلاب حضرت مهدی (عج) نگهدار و سلامتی به او بده.  
سطر ۵۷: سطر ۵۹:
 
و ای اقوام و خویشان، دنیا ارزشی ندارد. عمل خوب انجام دهید و لحظه ای از راه امام و انقلاب جدا نشوید. هاشم بندار
 
و ای اقوام و خویشان، دنیا ارزشی ندارد. عمل خوب انجام دهید و لحظه ای از راه امام و انقلاب جدا نشوید. هاشم بندار
  
خاطرات
+
==خاطرات==
 +
 
 
وارد جاده آسفالت شدیم. سوار ماشین شدیم تا به مقر مهندسی که جلوی ایستگاه صلواتی بود برویم. حرکت کردیم. هنوز پانصد متر بیشتر نرفته بودیم که ناگهان به هوا نگاه کردیم دیدیم که دو تا از هواپیماهای خودی و فانتوم و یک میگ با یکدیگر در هوا درگیر هستند. دو هواپیمای خودی دنبال یک میگ عراقی کرده بودند تا آنرا سرنگون کنند. این میگ هر کاری می کرد نمی توانست از گیر این فانتوم ها در برود یکی از بالا و دیگری از پایین میگ را دنبال می کردند ناگهان یکی از فانتوم ها چند گلوله به طرف میگ پرتاب کرد که در همان زمان ما در صد متری آن بودیم که دیدیم گلوله ها در فاصلة 30 تا 50 متری ما منفجر شدند و خبرش رسید که میگ عراقی تا ایستگاه صلواتی که چهار کیلومتر جلوتر بود تعقیب کرده بودند و آنجا آنرا سرنگون کرده بودند. منظورم از بیان این ماجرا مطرح کردن رشادتهای یگان هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است که تاکنون واقعاً با رزمندگان اسلام همکاری کرده اند.
 
وارد جاده آسفالت شدیم. سوار ماشین شدیم تا به مقر مهندسی که جلوی ایستگاه صلواتی بود برویم. حرکت کردیم. هنوز پانصد متر بیشتر نرفته بودیم که ناگهان به هوا نگاه کردیم دیدیم که دو تا از هواپیماهای خودی و فانتوم و یک میگ با یکدیگر در هوا درگیر هستند. دو هواپیمای خودی دنبال یک میگ عراقی کرده بودند تا آنرا سرنگون کنند. این میگ هر کاری می کرد نمی توانست از گیر این فانتوم ها در برود یکی از بالا و دیگری از پایین میگ را دنبال می کردند ناگهان یکی از فانتوم ها چند گلوله به طرف میگ پرتاب کرد که در همان زمان ما در صد متری آن بودیم که دیدیم گلوله ها در فاصلة 30 تا 50 متری ما منفجر شدند و خبرش رسید که میگ عراقی تا ایستگاه صلواتی که چهار کیلومتر جلوتر بود تعقیب کرده بودند و آنجا آنرا سرنگون کرده بودند. منظورم از بیان این ماجرا مطرح کردن رشادتهای یگان هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است که تاکنون واقعاً با رزمندگان اسلام همکاری کرده اند.
 
«در تاریخ3 /12 /63 همراه دیگر رزمندگان با تمام تجهیزات برای انجام عملیات آماده بودیم . از اوایل صبح اکثر برادران با حالت معنوی یکدیگر را در بغل می گرفتند و از یکدیگر حلال بودی می طلبیدند و تعدادی با خواندن دعا و نیایش به یکدیگر روحیه می دادند . ساعت 12 ظهر بود که فرمانده لشکر دستور دادند که تمام برادران برای حرکت به طرف هدف از پیش تعیین شده آماده باشند . ما هم بی سیم های خود را برکولمان سوار نمودیم . اول قرار بود که با لشکر از قرارگاه نصر به همراه فرماندهان بروم، ولی به خاطر اینکه واحد تخریبمان احتیاج به بی سیم داشتند گفتم : من با تخریب می روم و موافقت شد و حرکت کردیم . همان طوری که در حال حرکت بودیم ، برادران در قایق مشغول ذکر کردن و مناجات کردن بودند تا ساعت 9 شب یکسره در حال حرکت بودیم ، تا اینکه به یکی از روستاهای عراقی رسیدیم که از لحاظ امنیتی ، اسمش را نگفته بودن به همانجا دیگران توقف کرده بودند و ما اول محل توقف را یاد نداشتیم همانطور وسط آب مانده بودیم و از برادرانی که در آنجا بودند از طریق بی سیم سوال کردم آنها توسط یک گلوله منور راهنمایی کردند اما کلت منوری از طرف دیگری شلیک شد که ما اشتباهاً به طرف این منور رفتیم و درست در وسط نیروهای عراقی قرار گرفتیم ، ابتدا متوجه نشده بودیم ولی با شنیدن صدای عربی اطمینان پیدا کردیم که تقریباً در کنار نیروهای دشمن قرار گرفته ایم . در این هنگام یکی از معجزات (عج) به وضوح برای ما عینیت پیدا کرد ، بدین طریق که تا حدود 500 متر از نیروهای خودی دور شده بودیم و در فاصله 2 الی 5 متری ما صدای عراقی ها از داخل خانه به گوش می رسید اما خداوند گویا آنها را «کر » کرده بود چرا که صدای موتور قایق به حدی بود که در منطقه وسیعی صدایش می پیچید به هر حال اگر کمک غیبی امام زمان «عج» نبود ، ما تاکنون شکست خورده بودیم اما خداوند یاور مظلومین است . بعد از آن برنامه دستور دادند که حرکت کنیم و باز از ساعت 9 شب الی 11 در حال حرکت بودیم به روستای دیگر رسیدیم ، بعد همه از قایق پیاده شدند ، نیروهای گردان هم در امتداد جادّة خاکی «بصره - العمّاره» سنگر گرفتند و ما حدود هشت نفر بودیم که بجز من بقیّه تخریب چی بودند و قرار بود برادران تخریب یک پل تدارکاتی خیلی مهم در راه ارتباطی بصره - العمّاره را منهدم کنند . بعد از توضیحات مسئول گروه حرکت کردیم و خلاصه بعد از انجام عملیّات به روستای دیگری رفتیم . درگیری بین نیروهای مقاوم و با ایمان ما و نیروهای ذلیل بعثی همانطور ادامه یافت .»
 
«در تاریخ3 /12 /63 همراه دیگر رزمندگان با تمام تجهیزات برای انجام عملیات آماده بودیم . از اوایل صبح اکثر برادران با حالت معنوی یکدیگر را در بغل می گرفتند و از یکدیگر حلال بودی می طلبیدند و تعدادی با خواندن دعا و نیایش به یکدیگر روحیه می دادند . ساعت 12 ظهر بود که فرمانده لشکر دستور دادند که تمام برادران برای حرکت به طرف هدف از پیش تعیین شده آماده باشند . ما هم بی سیم های خود را برکولمان سوار نمودیم . اول قرار بود که با لشکر از قرارگاه نصر به همراه فرماندهان بروم، ولی به خاطر اینکه واحد تخریبمان احتیاج به بی سیم داشتند گفتم : من با تخریب می روم و موافقت شد و حرکت کردیم . همان طوری که در حال حرکت بودیم ، برادران در قایق مشغول ذکر کردن و مناجات کردن بودند تا ساعت 9 شب یکسره در حال حرکت بودیم ، تا اینکه به یکی از روستاهای عراقی رسیدیم که از لحاظ امنیتی ، اسمش را نگفته بودن به همانجا دیگران توقف کرده بودند و ما اول محل توقف را یاد نداشتیم همانطور وسط آب مانده بودیم و از برادرانی که در آنجا بودند از طریق بی سیم سوال کردم آنها توسط یک گلوله منور راهنمایی کردند اما کلت منوری از طرف دیگری شلیک شد که ما اشتباهاً به طرف این منور رفتیم و درست در وسط نیروهای عراقی قرار گرفتیم ، ابتدا متوجه نشده بودیم ولی با شنیدن صدای عربی اطمینان پیدا کردیم که تقریباً در کنار نیروهای دشمن قرار گرفته ایم . در این هنگام یکی از معجزات (عج) به وضوح برای ما عینیت پیدا کرد ، بدین طریق که تا حدود 500 متر از نیروهای خودی دور شده بودیم و در فاصله 2 الی 5 متری ما صدای عراقی ها از داخل خانه به گوش می رسید اما خداوند گویا آنها را «کر » کرده بود چرا که صدای موتور قایق به حدی بود که در منطقه وسیعی صدایش می پیچید به هر حال اگر کمک غیبی امام زمان «عج» نبود ، ما تاکنون شکست خورده بودیم اما خداوند یاور مظلومین است . بعد از آن برنامه دستور دادند که حرکت کنیم و باز از ساعت 9 شب الی 11 در حال حرکت بودیم به روستای دیگر رسیدیم ، بعد همه از قایق پیاده شدند ، نیروهای گردان هم در امتداد جادّة خاکی «بصره - العمّاره» سنگر گرفتند و ما حدود هشت نفر بودیم که بجز من بقیّه تخریب چی بودند و قرار بود برادران تخریب یک پل تدارکاتی خیلی مهم در راه ارتباطی بصره - العمّاره را منهدم کنند . بعد از توضیحات مسئول گروه حرکت کردیم و خلاصه بعد از انجام عملیّات به روستای دیگری رفتیم . درگیری بین نیروهای مقاوم و با ایمان ما و نیروهای ذلیل بعثی همانطور ادامه یافت .»

نسخهٔ ‏۱۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۴

تاریخ تولد : 1344/01/01 نام : هاشم‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بندار تاریخ شهادت : 1366/07/01 نام پدر : محمود مکان شهادت : جزیره مجنون تحصیلات : دبیرستانی منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر- گردان لیلة القدر گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌ گلزار : بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس


وصیت نامه

بیست و دوم فروردین ماه سال 1344 در روستای حسین آباد متولد شد. کودکی پر جنب و جوش بود و با صحبت های شیرین بقیه را می خنداند. فاطمه بادل ( مادرش ) می گوید: «زمانی که چهار ساله بود می گفت: می خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسایگان را وعده ی رفتن به کربلا و زیارت می داد. در ماه محرم و صفر در هیات های سینه زنی شرکت می کرد و از عزاداران امام حسین (ع) پذیرایی می کرد.» در روز عاشورا و تاسوعا در تغزیه خوانی شرکت می کرد و به عنوان یکی از بچه های امام حسین (ع) و یا یکی از طفلان مسلم (ع) بود. در پنج سالگی پدرش فوت کرد و او به همراه دیگر برادرانش در مغازه ی پدر مشغول به کار شد. به مادرش بسیار احترام می گذاشت و در کارهای خانه به او کمک می کرد. دوره ی ابتدایی را در مدرسه آستانه پرست فعلی و دوره ی دبیرستان را در مدرسه ی مدرس مشهد به پایان برد. به خاطر شروع جنگ تحمیلی تحصیلات دبیرستان را رها کرد و به جبهه های حق علیه باطل شتافت. به خاطر علاقه به خواندن کتاب عضو کتابخانه بود. کتاب های مذهبی، شهید مطهری و محمود حکیمی را مطالعه می کرد. اوقات فراغت به ورزش های شنا، فوتبال و کوهنوردی می پرداخت. عضو بسیج بود به مسجد می رفت. علاوه بر کار در مغازه ی پدرش درس نیز می خواند. به نماز بسیار اهمیت می داد. در جلسات قرآن حضور می یافت. در دعای ندبه، توسل و کمیل شرکت می کرد و یکی از فعال ترین افراد حاضر در این جلسات بود. مشکلات را تا جایی که می توانست حل می کرد. به مستضعفین کمک می رساند. مسائل دینی را رعایت می کرد. خمس می داد. صله ی رحم را به جا می آورد. او از افرادی که در کنار خیابان می ایستادند و برای مردم مزاحمت ایجاد می کردند، ناراحت بود. با آن ها صحبت می کرد تا به راه راست هدایت شوند. هاشم بندار فردی معاشرتی، اجتماعی، خوش اخلاق و خوشرو بود، به طوری که کسی از او ناراحت نبود. مادر شهید می گوید: «اخلاق و رفتار او طوری بود که حتی پیرمرد 70 ساله به او سلام می کرد.» قبل از انقلاب در راهپیمایی ها شرکت می کرد. زمانی که دوازده ساله بود، همراه من در راهپیمایی ها شرکت می کرد. من او را با خود به تظاهرات می بردم. یک روز در تظاهراتی که در راه آهن بود، ماموران رژیم به طرف تظاهرکنندگان تیراندازی می کردند و گاز اشک آور می انداختند، به طوری که چشم هایمان باز نمی شد. او به من می گفت: مادر، نترسی چیزی نیست. و بعد ما توانستیم با کمک مردم از آن معرکه نجات پیدا کنیم. او با این که دوازده ساله بود، در تظاهرات شرکت می کرد و به همراه دوستانش بر روی دیوارها شعار می نوشت. او در درگیری های نهم و دهم دی ماه و 22 بهمن ماه حضور داشت. به پخش اعلامیه می پرداخت و شب تا صبح اعلامیه های امام را در داخل منازل می انداخت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بسیج فعالیت می کرد و شب ها در خیابان به نگهبانی می پرداخت. مسئول آموزش بسیج بود و به نیروها اسلحه شناسی را آموزش می داد. او با مخالفین انقلاب و اسلام صحبت می کرد تا آن ها را اصلاح نماید. با کسانی که عقیده ای مخالف با انقلاب داشتند معاشرت نداشت. با کسانی رفت و آمد می کرد که با او هم عقیده باشند. علاقه ی زیادی به امام داشت و به شدت از امام و و انقلاب حمایت و پشتیبانی می کرد. با ضد انقلابیون درگیر می شد و به مخالفت با آن ها برمی خاست. برای مبارزه با منافقین و ضد انقلابیون چندین بار به کردستان اعزام شد. مخالف ایده های بنی صدر بود. در 14 سالگی به جبهه رفت. سنش برای رفتن به جبهه کم بود، به همین خاطر کپی شناسنامه اش را دست کاری کرد تا بتواند به جبهه برود. اودر مصاحبه ای در مورد جنگ گفته است: «جبهه و جنگ مانند قلب انسان است. اگر قلب از کار بیفتد، تمام اعضای بدن از کار می افتند. اگر در جنگ خللی وارد شود، کشور سقوط می کند. پس باید تلاش کنیم جبهه ها را پر کنیم و امام را تنها نگذاریم تا هرچه زودتر پیروز شویم.» در بیشتر عملیات از جمله، عملیات ام الحسنین، طریق القدس، فتح المبین، فتح بستان، شکست حصر آبادان، آزادی سازی خرمشهر، رمضان، بدر، خیبر، والفجرها و کربلاها، چه در لباس یک بسیجی عاشق امام و چه به عنوان فرمانده ی گردان رزمی شرکت داشت. دوره ی آموزش فرماندهی را در تهران گذرانده بود. در جبهه مدتی بی سم چی و مدتی فرمانده بود. در فتح قله های الله اکبر در کنار شهید چمران و همرزمان دیگر، بی سیم چی بود و بعد فرمانده ی گردان لیله القدر شد. همچنین فرماندهی گردان رزمی مخابرات را نیز برعهده داشت. می گفت: «تا زمانی که جنگ باشد در جبهه می مانم.» او بسیار متواضع و فروتن بود. ذکر مسئولیتش او را رنج می داد. می گفت: «ذکر مسئولیت همراه اسم لزومی ندارد.» او چه زمانی که بی سیم چی بود و چه زمانی که عنوان فرماندهی داشت، کارهایی فراتر از حد مسئولیتش انجام نمی داد. او بسیار متواضع بود. سنگر ها را جارو و چای درست می کرد. محمد امیری ( همرزم شهید ) می گوید: «اولین بار اعزامم به جبهه در واحد مخابرات بودم. در منطقه ی حمیدیه ی اهواز شهید بندار را دیدم که فرماندهی مخابرات را برعهده داشتند و در حال شستن لباس های شخصی خود بودند. هرچه اصرار کردم که اجازه دهند من این کار را انجام دهم، نگذاشتند.» در سال 1362 عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. در عملیات بدر در منطقه ی هورالعظیم او فرمانده ی گردان لیله القدر بود. در شبیخونی که عراق زد، باعث شد که آن ها شکست بخورند و از 300 ـ 400 نفر نیرو فقط 13 ـ 14 نفر باقی مانده بود و نزدیک قریب بود که آن هم اسیر شوند و تنها یک قایق موتوری بود که توان حمل 14 نفر را نداشت. ابتدا آن ها تمام بی سیم ها را از بین بردند تا رمزی به دست دشمن نیفتد. شهید به همراه 5 نفر دیگر در آن محل ماندند و بقیه را به پشت جبهه منتقل کردند. سپس آن ها با یک قایق پارو زدند و خود را به نیزار رساندند. حدود 18 ساعت در آن نیزارها ماندند و بعد با همان قایق به پشت جبهه برگشتند.» هاشم در زمان عملیات از افراد آگاه و مقتدر دعوت می کرد تا خودشان را به عملیات برسانند. او با نیروها در خصوص عملیات مشورت می کرد و نیروها را از لحاظ قدرت بدنی می سنجید و بعد آن ها را گلچین می کرد و هر کدام را در واحدی که توانایی داشتند، قرار می داد. مثلاً عده ای در واحد تخریب، عده ای برای واحد اطلاعات و عده ای برای ادوات و برای هر کدام یک مسئول انتخاب می کرد. او چندین مرتبه به طور سطحی مجروح شده بود. در یکی از عملیات ها شیمیایی شد. در سال 1362 در عملیات والفجر یک از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. با این که مسئولین اجازه ی ماندن او را در سپاه مشهد داده بودند ولی او قبول نکرد. می گفت: «این جا برایم مانند زندان است.» به خانواده اش توصیه می کرد: «به جبهه بیایید و در جنگ شرکت کنید و از مملکت خود دفاع کنید. راه شهدا را ادامه دهید. از خط رهبری فاصله نگیرید. بچه هایتان را در این راه تشویق کنید. تقوای الهی را پیشه نمایید. حجابتان را رعایت کنید. امام را تنها نگذارید. باید در جنگ پیروز شویم تا همه به کربلا برویم.» هاشم منطقه ی جنگی را کاملاً می شناخت. زمانی که ماشین حمل اسلحه می رسید، سریع خودش را به آن جا می رساند و در پایین آوردن اسلحه کمک می کرد. بسیار فعال بود و فقط در زمان خواندن نماز کفش هایش را از پا بیرون می آورد. در شب های حمله نماز شب می خواند. سرش را روی خاک می گذاشت و آن قدر گریه می کرد که خاک خیس می شد. زمانی که نیروها از نگهبانی برمی گشتند و سرما خورده بودند، او لباس هایش را به آن ها می داد تا گرم شوند و اگر کفش کسی سوراخ بود، چکمه اش را به او می داد. گاهی خودش نگهبانی می داد. او از جبهه و جنگ و از پیشرفت آن تعریف می کرد. می گفت: «امام را تنها نگذارید او نایب امام زمان (عج) است. مبادا از حرف امام سرپیچی کنید. آرزو داشت شهید شود. به همین خاطر وصیت نامه اش را خیلی زود نوشته بود. هاشم بندار در تاریخ 16/6/1366 در جزیره ی مجنون و در حال ساختن سنگر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه ی سر و چشم به شدت مجروح شد. به طوری که یک چشمش از بین رفته بود و پس از مدتی در بیمارستان امدادی، در تاریخ 1/7/1366 به شهادت رسید.   فاطمه بادل ( مادر شهید ) می گوید: «زمانی که در بیمارستان امدادی بستری بود و به ملاقاتش رفتم، در بخش بود. سرش را عمل کرده بودند، جراحات زیادی داشت یک چشمش را کاملاً از دست داده بود و یک طرف صورتش به شدت آسیب دیده بود. وقتی مرا دید، گفت: مادر، نگران نباشید من فقط سرما خورده ام و داخل چشمم خاک رفته است، با شستشو خوب می شود. صغری بندار ( خواهر شهید ) نقل می کند: «زمانی که به ملاقاتی او رفتم، از شدت درد پاهایش را به هم می مالید. به او گفتم: «هاشم، درد داری؟ گفت: نه. می خواستم ملافه ام را درست کنم.» هاشم بندار در تاریخ 19/6/1366 که در منطقه عملیاتی بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. در تاریخ 21/6/1366 در بیمارستان شهید کامیاب بستری گردید. سرانجام در تاریخ 1/7/1366 به درجه رفیع شهادت نایل گشت. پیکر مطهرش در بهشت رضا (ع) دفن می باشد. بعد از شهادت او بسیاری از اقوام به خاطر این که نتوانستند عظمت روحی او را درک کنند، متاسف بودند. منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم خداوندا، از گناهان من درگذر. خدایا، مواظب این بنده ی ضعیف باش، زیرا که اگر او را به خود بگذاری، از جاده ی اصلی منحرف می شود. پروردگارا، اگر نماز و روزه هایم مورد قبولت واقع نشده است، به بزرگی خودت از من بگذر. معبودا، توفیقی ده که با شهادتم دین خود را ادا کنم. بر خانواده ام صبر و شکیبایی عنایت کن. اجر آنان را با گریه و زاری کم نکن. خدایا، رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی را که زندگی دوباره به ملت ایران داد، تا انقلاب حضرت مهدی (عج) نگهدار و سلامتی به او بده. مادرم، می دانم که ناراحتید، اما مگر ام البنین (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) ناراحت نبودند، مگر حضرت زینب (س) از نزدیک برادرش را در خون ندید. اکنون این حسین است که بر جماران نشسته، او نایب امام حسین (ع) و نایب امام زمان (عج) است. پس هیچ فرقی بین آن ها نیست. خواهرانم، صبر داشته باشید، همانند حضرت زینب (س) که برادرش را در گودال قتلگاه دید و صبور بود. برادرانم، اگر راهم را ادامه ندهید، دچار عذاب الهی خواهید شد و اگر راه مرا ادامه دهید (که همان راه امام و شهدا است ) پاداش بزرگی در نزد خدا خواهید داشت. و ای اقوام و خویشان، دنیا ارزشی ندارد. عمل خوب انجام دهید و لحظه ای از راه امام و انقلاب جدا نشوید. هاشم بندار

خاطرات

وارد جاده آسفالت شدیم. سوار ماشین شدیم تا به مقر مهندسی که جلوی ایستگاه صلواتی بود برویم. حرکت کردیم. هنوز پانصد متر بیشتر نرفته بودیم که ناگهان به هوا نگاه کردیم دیدیم که دو تا از هواپیماهای خودی و فانتوم و یک میگ با یکدیگر در هوا درگیر هستند. دو هواپیمای خودی دنبال یک میگ عراقی کرده بودند تا آنرا سرنگون کنند. این میگ هر کاری می کرد نمی توانست از گیر این فانتوم ها در برود یکی از بالا و دیگری از پایین میگ را دنبال می کردند ناگهان یکی از فانتوم ها چند گلوله به طرف میگ پرتاب کرد که در همان زمان ما در صد متری آن بودیم که دیدیم گلوله ها در فاصلة 30 تا 50 متری ما منفجر شدند و خبرش رسید که میگ عراقی تا ایستگاه صلواتی که چهار کیلومتر جلوتر بود تعقیب کرده بودند و آنجا آنرا سرنگون کرده بودند. منظورم از بیان این ماجرا مطرح کردن رشادتهای یگان هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است که تاکنون واقعاً با رزمندگان اسلام همکاری کرده اند. «در تاریخ3 /12 /63 همراه دیگر رزمندگان با تمام تجهیزات برای انجام عملیات آماده بودیم . از اوایل صبح اکثر برادران با حالت معنوی یکدیگر را در بغل می گرفتند و از یکدیگر حلال بودی می طلبیدند و تعدادی با خواندن دعا و نیایش به یکدیگر روحیه می دادند . ساعت 12 ظهر بود که فرمانده لشکر دستور دادند که تمام برادران برای حرکت به طرف هدف از پیش تعیین شده آماده باشند . ما هم بی سیم های خود را برکولمان سوار نمودیم . اول قرار بود که با لشکر از قرارگاه نصر به همراه فرماندهان بروم، ولی به خاطر اینکه واحد تخریبمان احتیاج به بی سیم داشتند گفتم : من با تخریب می روم و موافقت شد و حرکت کردیم . همان طوری که در حال حرکت بودیم ، برادران در قایق مشغول ذکر کردن و مناجات کردن بودند تا ساعت 9 شب یکسره در حال حرکت بودیم ، تا اینکه به یکی از روستاهای عراقی رسیدیم که از لحاظ امنیتی ، اسمش را نگفته بودن به همانجا دیگران توقف کرده بودند و ما اول محل توقف را یاد نداشتیم همانطور وسط آب مانده بودیم و از برادرانی که در آنجا بودند از طریق بی سیم سوال کردم آنها توسط یک گلوله منور راهنمایی کردند اما کلت منوری از طرف دیگری شلیک شد که ما اشتباهاً به طرف این منور رفتیم و درست در وسط نیروهای عراقی قرار گرفتیم ، ابتدا متوجه نشده بودیم ولی با شنیدن صدای عربی اطمینان پیدا کردیم که تقریباً در کنار نیروهای دشمن قرار گرفته ایم . در این هنگام یکی از معجزات (عج) به وضوح برای ما عینیت پیدا کرد ، بدین طریق که تا حدود 500 متر از نیروهای خودی دور شده بودیم و در فاصله 2 الی 5 متری ما صدای عراقی ها از داخل خانه به گوش می رسید اما خداوند گویا آنها را «کر » کرده بود چرا که صدای موتور قایق به حدی بود که در منطقه وسیعی صدایش می پیچید به هر حال اگر کمک غیبی امام زمان «عج» نبود ، ما تاکنون شکست خورده بودیم اما خداوند یاور مظلومین است . بعد از آن برنامه دستور دادند که حرکت کنیم و باز از ساعت 9 شب الی 11 در حال حرکت بودیم به روستای دیگر رسیدیم ، بعد همه از قایق پیاده شدند ، نیروهای گردان هم در امتداد جادّة خاکی «بصره - العمّاره» سنگر گرفتند و ما حدود هشت نفر بودیم که بجز من بقیّه تخریب چی بودند و قرار بود برادران تخریب یک پل تدارکاتی خیلی مهم در راه ارتباطی بصره - العمّاره را منهدم کنند . بعد از توضیحات مسئول گروه حرکت کردیم و خلاصه بعد از انجام عملیّات به روستای دیگری رفتیم . درگیری بین نیروهای مقاوم و با ایمان ما و نیروهای ذلیل بعثی همانطور ادامه یافت .» روزی برای شرکت در مراسم راهپیمائی می خواستم ازمنزل بیرون بروم دخترم گفت: کجا مادر؟ گفتم: می خواهم بیرون بروم. گفت: نرو کارت داریم. گفتم: چه کارم دارید؟ گفت: دیشب یکی آمده بود دم در، می گفت: هاشم مجروح است و تو بیمارستان امدادی بستری اش کرده اند جائی نرو که امروز به عیادت هاشم برویم. به بیمارستان رفتیم هاشم داخل اطاقی بستری بود. چند نفر از دوستانش اطراف او را گرفته بودند پانسمان سرش را باز کردند. استخوان سرش دیده می شد. خیلی از جاهای سرش را بخیه زده بودند. رنگ چهره اش زرد شده بود، چشمانش کاملا گود افتاده بود. یکی از چشمهای هاشم از بین رفته بود، چشم دیگرش هم سیاه شده بود، رفتم جلو، دستهای هاشم را به تخت بیمارستان بسته بودند دست هاشم را بوسیدم سرم راگذاشتم روی سینه اش، گفتم: هاشم جان. از حلقومش صدای ضعیفی بیرون آمد. گفت: بلی مادر جان، شما هستی؟ گفتم: بلی. مادر جان گفت: غصه نخوری من هیچ کارم نیست. گفتم: بلی مادر جان، می دانم که هیچ کارت نیست.گفت یک کمی خاک رفته توی چشمم، چهار پنج تا قرص بدن خوب می شم. چشمانم را یک شستشو بدهند خوب می شود.صورتش را بوسیدم چند قطره اشک جلو چشمانم را حلقه بست دیدم که اشاره کرد که مادر را بیرون ببرید من را از اطاقش بیرون کردند آمدم خانه روز بعد که رفتم ملاقاتش کسی را توی اطاقش راه نمی دادند هاشم را آورده بودند کنار پنجره ملاقات کننده هایش می آمدند کنار پنجره از همانجا دستهایش را دراز می کرد خیلی از دوستانش آمده بودند یکروز که تصمیم داشتم به ملاقات هاشم بروم پسر دیگرم آمد و گفت: دیگر لازم نیست به ملاقات هاشم برویم او به مراد خودش رسید البته روز قبل شهادت هاشم رفته بودم ملاقاتش هاشم آنروز توی اطاق سی سی یو بود نفس مصنوعی به دهانش وصل بود وقتی بالای سرش رفتم خواستم صورتش را ببوسم دیدم از دماغش خون می آمد همینطور از گوشهایش هم خون زده بود بیرون داخل گوش و دماغش پنبه گذاشته بودند که جلوی خونریزی گرفته شود وقتی ما را از اطاق بیرون کردند هاشم با اشاره از من خداحافظی کرد روز بعد که رفتم جسد هاشم را تحویل بگیریم داخل سردخانه بود کشو سردخانه را که کشیدند برای آخرین بار نگاهش کردم دیگر راضی بودم به رضای خداوند. چهارمین عملیاتی که شرکت داشتم والفجر یک بود که بعد از مرخصی از عملیات قبلی و سازماندهی جهت این عملیات در تاریخ 15/ 1/ 62 آماده باش زده شد که کل نیروها بعد از استراحتی که کرده بودند برگشتند و کاملا روحیه آماده جهت عملیات داشتند و کاروان طرح لبیک به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد برادران در لشکرها، تیپ ها و گردان ها سازماندهی شدند و من باز هم سمت بی سیم چی را داشتم که مدتی سمت بی سیم چی معاونت تیپ را داشتم، که آقای شوشتری و حاج آقا احمدی فرمانده محترم تیپ امام جواد بودند که من بی سیم چی ایشان بود. موقعی که به طرف منطقه عملیاتی حرکت کردیم کلیه امکانات مخابراتی را تحویل گرفتیم و تجهیزات نظامی را نیز تحویل گرفتم و منتظر دستور حرکت بودیم کلیه نیروهای رزمنده ای که در گردان ها مأمور بودند به همین ترتیب مشغول به کار شدند و کل گردان ها آماده بودند و زمانی که آماده باش خورد اعلام آمادگی کردند که مسئولین لشکر تیپ برایشان در آن جا قوت قلبی شد و به این ترتیب قرارگاهها و لشکرها اعلام آمادگی کردند که ان شاءا... همزمان ترتیب عملیات داده شود. ما در سایت پنج مستقر بودیم. محدوده عملیاتی فتح المبین بود. سایت های چهار و پنج که ما در سایت پنج بودیم. همانطور که در گذشته گفتم برادران تمام صحبتهایشان را با یکدیگر همه راز و نیاز به درگاه ایزد منان بود و تماما روحیه عملیاتی داشتند. حدود شب بیست و یکم بود که آماده باش به عنوان صد در صد زدند که دیگر هیچکس حق تردد از دژبانی و غیره را نداشت. بی سیم چی های گردان ها را معرفی کردیم و من به عنوان بی سیم چی معاونت تیپ بودم. گردان ها را همان شب به طرف محورهای عملیاتی بردند که این محورها سمت راست محورهای عملیاتی والفجر مقدماتی بود که در محور شرهانی آنجا استقرار پیدا کردند در پشت نقطه رهایی آماده بودند که ساعت حدود 11 با رمز عملیاتی یا ا... یا ا... یا ا... عملیات والفجر یک آغاز شد که در آن جا وظیفه ما این بود که از گردان ها خبرگیری کنیم و مشکلات را پیگیری کنیم و هر گردانی اگر احیانا مسئله ای داشت برویم و مسئله و مشکل آن را حل کنیم. من که دارای جثه ریزی هستم در آن موقع ریزتر بودم که برعکس من مسئول تیپ دارای هیکل درشت و چهارشانه ای بود که دو سه برابر من بود حاج آقا شوشتری یک قدم که برمی داشتند مسئول بی سیم که من بودم باید سه چهار قدم دنبال او می دویدم تا به ایشان برسم. شب رمز عملیاتی که گفته شد برادران به خط رفتند تا جایی که توانستند جلو رفتند و کانالهای مستحکمی را گرفتند، اولین کانال را در هنگام جلو رفتن داخل میادین وسیع و خاردار و حتی در بعضی از جاها مایع قیر مانندی ریخته بودند که رزمندگان نتوانند حرکت کنند که این کانال را آزاد کردند، رزمندگان که حرکت کردند ما هم پشت سر آنها حرکت کردیم رزمندگان شب اول عملیات درگیری شدیدی داشتند مخصوصا این درگیری در تپه های شرهانی بیشتر بود و ما هم هر جور بود می خواستیم پشت سر اینها برویم. ما در معابر همانطور که قبلا گفتم اگر جنازه عراقی و یا شهیدی وجود داشت مجبور بودیم از روی اجساد اینها رد بشویم و معبر را باز کنیم. یادم می آید که آقای شوشتری در حینی که می خواست برود از گردان یدا... آقای اکرمی (شهید) کسب خبر کند من پشت سر او رفتم همانطور بی سیم که دست او بود و صحبت می کرد و دستگاه روی پشت من قرار داشت سیم آن را که می کشید دو سه با روی جنازه های عراقی افتادم و خلاصه بلند شدم و پشت خاکریزی سنگر گرفتیم تا آقای شوشتری مواظب آن محدوده باشد یکی از الطاف الهی را کاملا آنجا به چشم خود دیدم نیروهای رزمنده بسیجی کاملا مشتاق و عاشق بودند با دل و جان و از جان گذشته این بسیجیان چهارده پانزده ساله برای انهدام تانک ها خودشان را داخل صحنه می کردند و با شلیک گلوله آر پی جی دشمن را به رعب و وحشت می انداختند که حداقل از پیشروی دشمن جلوگیری کنند که نتوانند جلوی نیروهای اسلام را بگیرند. آتش سنگینی در کار بود، آتش مقابل ما خیلی سنگین بود ما در آن موقع به اندازه حالا خودکفا نبودیم و کمی محدودیت داشتیم مثلا یکی از اسراء را که گرفته بودند می گفت که در یک لحظه چهل قبضه کاتیوشا شلیک می کند و دوباره در یک لحظه آن را پر می کند که یک دقیقه آن منطقه آرام نبود و تمام آن محدوده با گلوله های کاتیوشا سوراخ سوراخ شده بود و ایثار رزمندگان این بود که بعد از چهل و هشت ساعت راهپیمایی در زیر آتش سنگین دشمن تا جایی که توانستند مقاومت کردند. در آن شب ما همانطور که جلو می رفتیم آقای شوشتری و حاج آقا احمدی جلو من می رفتند که دشمن نارنجکی به طرف ما پرتاب کرد که دو تا سه ترکش ریز آن به برادر احمدی اصابت کرد و به چند تا از برادران دیگر هم که آن طرف تر بودند ترکش آن اصابت کرد که باز من در آنجا آسیبی ندیدم تا صبح با شهید قدم یاری و برادران دیگر مشغول پیاده روی و سرکشی به گردان ها بودیم حدود ساعت 5 صبح هوا هنوز تاریک بود مسئول معاونت تیپ به من گفتند که هاشم شما اینجا باش و ما جلسه داریم که می رویم خبر آن را می گیریم و می آوریم از صبح ساعت 5 که آنها رفتند تا ساعت 11 بعد از ظهر داخل کانال شماره 2 معطل بودیم و به چشم خودم می دیدم که هر خمپاره ای که داخل کانال می خورد تعدادی از برادران شهید و یا مجروح می شدند، هر چه سئوال می کردیم که چکار کنیم می گفتند تو بمان تا ما بیاییم صحبت کردم و گفتم که هیچ مسئولی با من نیست و نمی شود اینجا ماند بالاخره برادر حسین پور که مسئول مخابرات بود از برادر شوشتری سئوال کرده بود که چکار کنم گفته بود که شما جایگزین بی سیم چی های گردان سیف ا... بشوید چون تمام بی سیم چیهای آن گردان شهید شده اند و فقط مسئول مخابرات گردانشان که برادر احمد قاسم زاده است مانده است که دستش هم خالی است و شما بروید بی سیم چی او بشوید ما هم که دیدیم بیکار هستیم و بی سیم هم پشت من قرار داشت حرکت کردم حدود صد متر که کنار کانال بود رفتیم بعد هم جاده آسفالته ای قرار داشت که اگر یک لحظه سر را بالا می آوردیم تیر صد در صد به آن می خورد خلاصه هر جوری بود و با استفاده از یک پرش سریع آن طرف جاده پریدیم و پشت سنگری که برادران شهید محمد منصور قاسمی که در والفجر 8 شهید شدند و یا برادر حسین مرادی و دیگر برادران مخابرات آنجا بودند رفتیم، ما به خاطر این که تشنه بودیم و دهانمان خشک شده بود یکی از برادران کمپوتی را باز کرد به محض اینکه کمپوت را می خواستم بخورم که ناگهان متوجه نشدم گلوله کاتیوشا یا خمپاره بود که پشت من شلیک شد سرم را که آمدم خم کنم این دفعه دیگر از ترکش گلوله چند ریزه کوچک به گیجگاه من خورد به محض این که مجروح شدم چون قبلا دیده بودم که یکی از بچه های بی سی چی وقتی مجروح شده بود بی سیم خود را گم کرده بود زار زار گریه می کرد، به خاطر این که مسئله برای من اتفاق نیفتد به بچه ها می گفتم که هوای بی سیم مرا داشته باش آنها می گفتند که تو خودت مجروح شده ای به فکر بی سیم هستی بعد از این که مرا پانسمان کردند همانجا نشسته بودم و هر چه می گفتند بلند شو برویم می گفتم نه من همین جا می مانم در صورتی که همان جا نشسته بودم سرم گیج می رفت چند تا از دوستانم به خیال این که سر من ترکش خورده است و من بیهوش شده بودم فکر می کردند که من شهید شده ام و گریه می کردند به هر صورت من را روی برانکارد قرار دادند و سوار آمبولانس کردند و به اوژانس می بردند که در آنجا پانسمان سرم را عوض می کنند و از آنجا مرا به دزفول می آورند و از آنجا سوار هواپیما شدیم و به تبریز برده شدم که چهار روز هم در بیمارستان تبریز بستری بودم که از تبریز هم با هواپیما به مشهد برده شدم که یک هفته ای هم در مشهد بستری بودم که بعد از آن هم استراحت کردم که این عملیات هم به پایان رسید. بعد از پانزده روز که در بستان بودیم ، مسئلة عملیّات بیت المقدّس پیش آمد که گفتند : بی سیم چی ها و کادریها گردان از قبیل فرماندهان گروهانها بیرون بیایند ، تا گردان دیگری تحویل بگیرند ما را از گروهان خود جدا کردند علاوه بر من (مسئول مخابرات گردان) هم بودند ، همة ما را به بستان نزد برادر درچه ای - که در مرحلة سوّم عملّیات رمضان به اسارت مزدوران عراقی در آمدند - آوردند . ایشان گردان جند ا... را به ما تحویل داده و نیروهاه و کادر آنرا معرفی کردند بعد از چند روزی که در بستان بودیم ما را به طرف خرّمشهر بردند . در محور خرّمشهر بودیم که عملیّات آغاز شده بود ظاهراً ما نیروی پشتیبان بودیم تا ساعت ده شب چشم به راه و کاملاً آماده بودیم که هر زمان نیاز بود ، برویم و خط را بشکنیم . ولی متأسّفانه و یا بقولی خوشبختانه آنجا نیرو نخواست و احتیاجی نبود که برویم ، تا اینکه ساعت 12 را پیدا کردند و گفتند : آماده شوید که می خواهیم شما را به خط ایستگاه حسینیّه ببریم. وقتی ما به آنجا رفتیم در این خط نیروی اسلام از طرف شلمچه و حسینیّه حمله کرده بودند . ولی به دلیل کمبود امکانات و تجهیزات (البتّه در کلّ این مسئله برای ما اهمیّتی ندارد ، ولی ممکن است در نظر بعضی ها مهم باشد و اگر مسئولین هم کمی پایشان بلغزد ، عملیّات خدای ناکرده ممکن است با شکست روبرو شود) وقتی جلو رفته بودند ، موفّق نشده بودند و برگشته بودند . اکثراً نیروها زخمی یا شهید شده بودند و رفتیم و جای آنها را پیدا کردیم . حدود پانزده روز در آن خط پدافند بودیم . قبل از عملیات بعنوان بی سیم چی مسئول خط بودم. طبق معمول هر لشکری را تقسیم می کنند که سه تیپ تشکیل دادند و من بی سیم چی یکی از تیپها بودم. برادر انجیدنی که در عملیات خیبر به اسارت درآمد، مسئول ما بود. یک شب قبل از عملیات به من گفت: بی سیم ها را تحویل بگیر و داخل جیپ بگذار که انشاءا... به همین زودیها حرکت می کنیم! و من هم که بی سیم چی ایشان بودم، یک بی سیم نو و آکبند تحویل گرفته و داخل جیپ گذاشتم و بعد از محکم کردن جای آن، کمی استراحت نمودم.صبح زود ساعت پنج، آقای انجیدنی گفت: وسایل و تجهیزات خود را بردار! بی سیم هم که در ماشین است تا حرکت کنیم و به قرارگاه تاکتیکی برویم. من و ایشان و دستیاری که داشتند سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به طرف تپه های شنی محور فکه که سمت چپ جبهه شرهانی بود و پشت تپه های سبز که قرارگاه تاکتیکی ما بود، مستقر شدیم.کلیه برادران آنجا آماده بودند، مسئولین گردانها و نیروهایشان از یک هفته پیش از دیدگاه محورها را مشاهده می کردند و کاملا توجیه بودند. شب با رمز یا ا... یا ا... آغازگر عملیات والفجر مقدماتی شدیم که رزمندگان اسلام به خاطر رسیدن به اهدافشان حرکت کردند. در جزیره مجنون جاده ای بود که دشمن روی آن دید داشت . لذا برای عبور و مرور می بایست کانالی کنده می شد ، فرماندهی لشکر هم دستور داده بود که همه واحدهای لشکر برای کندن کانال باید کمک کنند . به همین جهت به نوبت از هر واحدی یک گروه هر شب برای کندن کانال به آن محل مراجعه می کردند آن شب نوبت گروه مخابرات بود که می بایست این کار را انجام می داد . قرار شد که یک نفر هم کادر گردان همراه گروه به جزیره برود هاشم گفت : من می روم ، آقای خیاری گفت من می روم تعارفات بالا گرفت بالاخره قرعه کشی کردیم که شماره آخر به هر کسی بیافتد او برود شماره آخر به هاشم افتاد ، یکی از بچه ها گفت ، من قرعه کشی را قبول ندارم ، بیاید تسبیح بگیریم ، دانه آخر به هر کسی افتاد ، همان نفر برود . این دفعه هم نام هاشم در آمد . هاشم گفت : قبول داشته باشید یا نداشته باشید . من خودم می روم . آقای خیاری هم همراه آنها رفت . حدود چهار یا پنج صبح بود که دیدم آقای خیاری وارد اطاق شد من متوجه شدم پشت لباس آقای خیاری خونی است . می خواست از ما پنهان بکند . گفتم چی شده ، کو هاشم گفت : هاشم داخل کانال مجروح شد. الان هم بیمارستان اهواز هست . بالافاصله برای عیادتش به بیمارستان شهید چمران اهواز رفتیم . دیدم دست و پای هاشم را به تخت بیمارستان بسته اند بدنش هیچ حرکتی نداشت سمت راست بدنش چند ترکش خورده بود چشم راست وصورتش کلاً باند پیچی شده بود مشخص بود ترکش بزرگی به قسمت سرش اصابت کرده . می شود گفت که در یک حالت بودن یا نبودن به سر می برد. یک باره دیدم که تکان می خورد ، بالا سرش رفتم ، پاهایش را به هم می کشید مشخص بود که از درد زیاد رنج می برد تا ظهر بالای سرش بودم قرار شد برای ادامه معالجه به تهران اعزام شود که در تهران هم به بیمارستان شهید کامیاب مشهد منتقل کدن بودند چون قرار شد ، کارهای مأموریتی که ایشان در سبزوار داشت را من انجام دهم به مشهد آمدم و به مجض رسیدن به مشهد برای ملاقاتش به بیمارستان رفتم در بیمارستان برای اینکه ببینم حافظه اش کار می کند یا نه و امتحانش کنم گفتم : هاشم جان بنده را می شناسی ؟ گفت: حسین موجی - به خاطر اینکه توی جبهه مرا چند بار موج انفجار گرفته بود بچه ها به من می گفتند حسین موجی - وقتی هاشم این جمله را گفت: خوشحال شدم که فکر و حافظه اش کار می کند . از طرفی تعجب می کردم وقتی دکتر های معالج می گفتند که از دست ما کاری برای ایشان ساخته نیست . یکی دیگر از بچه ها جلو رفت و گفت : من را هم می شناسی ؟ بله حسین چهار چشم خیلی امیدوار کنند صحبت می کرد . روز بعد برای مأموریت به سبزوار رفتم که یکی از برادران سپاه سبزوار گفت : می دانی چه شده ؟ گفتم: نه گفت :دیروز هاشم شهید شده . گفتم نه روز قبل من به ملاقاتش رفتم خیلی خوب صحبت می کرد و شوخی می کرد ، کلی با هم گفتیم و خندیدیم . بالاخره با مشهد تماس گرفتم این خبر صحت داشت همان شب به مشهد آمدم و بعد از تشییع جنازه در بهشت رضا یکی از برادران مخابرات قرار شد سخنرانی کند . موقع صحبت هر کاری کرد نتوانست صحبت کند . بغض گلویش را گرفته بود و شهادت هاشم اینجوری در وجود برادر ها تأثیر گذاشته بود . نیروها کم کم به خط زده بودند و ما هم به آنها ملحق شدیم. بچه های لشکر ولیعصر (عج) هم به ما پیوستند. آن شب تا صبح از کنج چهارراه خندق جلوتر نرفتیم. دشمن در آنجا دوشیکا و چهارلول کار گذاشته بود و همچنین با خمپاره 60 آتش می کرد که اگر یکی از بچه ها سرش را بالا می آورد در آنی شهید می شد. در همان یک نقطه در حدود سی نفر از بچه های ما به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. تا اینکه صبح ساعت 6 مسئول طرح عملیات برادر سعید رئوف لباسهایش را از تن درآورد و گفت: مسلمانها! اگر این چهارراه را بگذاریم دشمن از این کنج هر کاری دلش بخواهد بکند، فاتحه همه ما خوانده شده و کل محور از دستمان می رود. بچه ها با توکل به خدا بلند شدند که یکی از آنها مسئول گردان حاج آقا حصاری بود که بلند شد برود. من به وی گفتم: احتیاجی نیست من بیایم؟ مگر شما بی سیم چی نمی خواهید؟ گفت: می خواهم چکار کنم؟ ما می خواهیم برویم که چهارلول را از کار بیاندازیم. چهارلولی بود که آنقدر به آن آرپی جی زده بودند که نمی دانم چه جوری بود که گلوله ها خطا می رفت و به چهارلول نمی خورد. آن را طوری تنظیم کرده بودند که عراقی در سنگر دراز می کشید و سیمی روی پدال گاز مانند می گذاشت و آتش می کرد. گفتیم: بروید آن را خفه کنید. که سعید رئوف و حاج آقا عابدینی فرمانده گردان عبدا... از آن طرف آمدند. حاج آقا حصاری نمی دانم با گلوله خمپاره یا چیز دیگر نرسیده به چهارلول به درجه رفیع شهادت نائل آمد و حاج آقا عابدینی هم وقتی که به چهارلول رسید شهید شد. هر طوری بود چهارلول را تعدای از بچه های بسیجی و سعید رئوف خفه کردند و در همان کنج دویست اسیر گرفتند و آنها را به عقب کشیدند. ما از گردان عقب مانده بودیم و قرار بود رأس ساعتی به خط بزنیم و رمز عملیات هم به ما گفته شد. چاره ای نداشتیم به آن نه نفر دستور دادیم که آتش کنند و خودمان هم باید آتش می کردیم. موتور قایق را روشن کردیم و قایق به سرعت رفت. صدای نیروهای عراقی را می شنیدیم که به عربی خطاب به ما می گفتند: قف لاتحرک! و صدای کشیدن گلنگدن اسلحه هایشان و تجهیز کردن آنها کاملاً به گوش می رسید. به خط زدیم. دو حلقه سیم خاردار بود که برادران تخریب یک حلقه از آنها را قطع کرده بودند و لایه زیرین آن را نتوانستند قطع کنند که تمام لباسهای بچه ها را پاره کرده بود. ما هم مجبور بودیم خودمان را به آنجا برسانیم و اگر دیرتر می رفتیم صد در صد از بین می رفتیم. سریع از قایق پایین آمدیم و تا کمر زیر شانه توی آب رفتیم. قایق هم کناری کشیده شد و بی سیم ها همه در آب رفتند. یکی از الطاف الهی که به چشم دیدم که می شود گفت معجزه بود، این بود که می دانید دستگاههای الکتریکی آنقدر حساسیتشان به آب زیاد است که اگر آب به آنها برسد از کار می افتد. ما که تا کمر توی آب فرو رفته بودیم، گوشی و آنتن به سیم خاردار گیر کرده بود و با سختی اینها را آزاد کردیم و بعد سریع خودمان را بغل خاکریز انداختیم. حدود یک کیسه نارنجک و یک جعبه نارنجک که حدوداً پنجاه تا می شد نیز بود. در کل 9 نفر بودیم که سه تا اسلحه داشتیم و کاملاً به چشم خودمان می دیدیم که نیروهای عراقی دو سه نفری از جلوی ما رد می شدند. البته آن محدوده تاریک بود و لو نرفته بود تا دشمن منور بزند. وقتی هاشم مسئول گردانمان بود، یکروز کامیونی که حامل وسائلی بود را دید حدود نیم ساعتی آنجا ماند ولی کسی به خالی کردن محمولة آن توجهی نکرد. در این موقع هاشم آمد و کامیون را که دید بلافاصله روی کامیون رفت و شروع به تخلیه بار کامیون البته همراه رانندة کامیون نمود و دیگران هم که این صحنه را مشاهده کردند و دیدند که هاشم یعنی مسئولشان با چه شور و هیجانی شروع به کار کرده به کمک آنها رفتند و واقعاً اگر در آن قسمتی که من بودم هاشم نبود خیلی از کارها عقب می افتاد. عملیات خیبر که بچه ها از هور العظیم عبور کرده بودند بعد از پشت سر گذاشتن منطقه آبی و نیزارهایی که طول آنها حدود بیش از 16، 17 کیلومتر می رسید به خشکی داخل خاک عراق رسیده بودند نیروهای ما ، در این عملیات متأسفانه موفق نشدند که به اهداف مورد نظر برسند. این بود که عقب نشینی کردند، هاشم در منطقه ی دشمن جا مانده بود. برای اینکه به اسارت دشمن در نیاید، خودش را داخل آب انداخته بود، حالا فکر می کنم با این تکه چوبهای بزرگ جعبه ی مهمات خودش را روی آب نگه داشته بود تا اینکه مقداری آمده بود جلو، رفته بود داخل این نیزارهای هور العظیم . این نی ها را روی هم خوابانده بود ، برای خودش یک چیزی شبیه تخت درست کرده بود. رفته بود بالای آن . چون بی سیم همراهش بود از همانجا با ما تماس گرفت. خوب بچه های اطلاعات بعد از 48 ساعت موفق شدند که هاشم را پیدا کنند. خلاصه وقتی که آمد عقب ، من ندیدم که هیچ گله ای از کسی بکند که چرا ما به فکر ایشان نبوده ایم حتی همان زمان که داخل نیزارها محصور بود وقتی با ما تماس می گرفت در تن صدایش هیچ نوع هیجانی مشخص نبود. خیلی راحت موقعیت خودش را اعلام می کرد. 48 ساعت خودش را بدون آب و غذا توانسته بود صحیح و سالم نگه دارد. تماس گرفتنش همچنان منظم حساب شده بود که بعد از آن مدت وقتی باطری بی سیم او را نگاه کردیم دیدیم هنوز باطری تمام نشده است. این نشان می دهد که چقدر هاشم بر خودش مسلط بود. منبع سایت یاران رضا HYPERLINK "http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4271" http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4271