ویرایش‌ها

شهیدحسین بلوکی

۴۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۲ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۱
همان شبی که حسین به شهادت رسیده بود خواب دیدم که حسین به خانه آمد و نردبان را گذاشت و به بالای پشت بام رفت و یک پرچم سبز در گوشه پشت بام به زمین کوبید و بعد به طرف قبله به راه افتاد صدایش زدم برگشت یک نگاهی کرد و خندید و رفت ، از خواب که بیدار شدم شروع به گریه کردم . از صدای گریه ها ی من همسرم بیدار شد و گفت : چه شده ؟ گفتم : چنین خوابی دیده ام گفت : انشا ... که خیر است بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند که بعد از چند وقت هم خبر آتش بس بین ایران و عراق اعلام شد و حسین آخرین شهید روستا بود .
به یاد دارم 12 روز بعد از شهادت حسین بود که پدرش نیز فوت کرد و مدتی بود که کار من فقط گریه کردن و ناراحتی از دست دادن عزیزانم بود تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم پدرش آمد و گفت : بیا برویم تا جای حسین را به تو نشان دهم و بعد من را سوار بر اسب سفید کرد و رفتیم تا اینکه به درب باغی رسیدیم . همسرم در باغ را باز کرد و داخل شدیم ، دیدم نهر های بسیار زیبایی در آن روان است و گلها و درخت های سرسبزی دارد . گفتم : این باغ ما کیست : گفت : این باغ از آن پسرمان حسین است . گفتم : پس خودش کجاست ؟ گفت : آن بالا داخل ساختمان است . نگاه کردم دیدم حسین آن بالا ایستاده و به موهایش دست می کشد و لبخند می زند . وقتی به طرفش رفتم کمی از من رنجید و گفت : مادر دیگر این قدر گریه نکنید و بعد مرا قسم داد و همان طور که می رفتیم حسین دستش را از پنجره بیرون برد و یک گلابی آورد و گفت : مادر بیا این گلابی را بخور ، تا خوردم جگرم سرد شد و همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم .
شب اول عید نوروز ساعت حدود 10 شب بود که حسین می خواست پست نگهبانی را تحویل دهد و برای استراحت داخل سنگر برود که یک مرتبه خمپاره ای آمد و به سنگر اصابت کرد و همه کسانی که آنجا بودند به شهادت رسیدند . و یک ترکش هم به شکم حسین اصابت کرد و مجروح شد من آن شب نگهبان اورژانس بودم دیدم فرمانده و چندین نفر از نیروها حسین را با برانکارد آوردند و سریع به داخل اورژانس بردند من حدس زدم که از بچه های خودمان است جلو رفتم که ببینم چه کسی است ولی نگذاشتند که او را ببینم فقط همین را فهمیدم که خونریزی زیادی داشت دکتر اول پانسمان کرد و سر سرم را وصل کرد و ایشان را جهت درمان کامل به بیمارستان معرفی کردند . روز بعد یکی از بچه ها را که همراه حسین رفته بود را دیدم گفت : در راه رفتن به بیمارستان ماشین پنچر شد و تا موقعی که لاستیک را عوض کردیم به علت خونریزی شدید حسین به درجه رفیع شهادت نائل گردید .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=42504250منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش