شهید حسین پور خسروانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۱۷: سطر ۱۷:
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
  
rId6
+
rId6
  
  

نسخهٔ ‏۱۳ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۵۷

6204936 تاریخ تولد : 1344/11/10

نام : حسین‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : پورخسرووانی‌ تاریخ شهادت : 1362/12/12

نام پدر : مصیب‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا

rId6


خاطرات

- شب عملیات بود و فرماندهان در جزیره مجنون برای ما سخنرانی می کردند و می گفتند کسانیکه از جان و مال خویش گذشته اند بلند شده و با چرخبال برای عملیات در خاک عراق بروند. اوّلین کسی که برخواست حسین بود که به طرف چرخبال براه افتاد و من نیز با چرخبال بعدی رفتم و ساعت 12 ظهر در کنار شط فرات باهم وضو گرفته و نماز خواندیم و سپس باتفاق دو نفر دیگر از دوستان شهری یک عکس یادگاری گرفتیم و سرانجام ساعت 12 شب جمعه شروع به پیشروی کردیم که ناگهان به زمین افتاد و صدای یا مهدی او بلند شد من برگشتم و دیدم که پایش تیر خورده است خواستم حرکتش دهم که فرمانده به من اجازه نداد و وقتی برگشتم دیگه حسین را آنجا ندیدم .

- یکی ازشبها در جبهه هشت نفر در یک سنگر نشسته بودیم که ناگهان آقایی از بیرون سنگر صدایمان زد و گفت : بچه ها همه بیرون بیائید و مسأله های خود را بپرسید . همگی بیرون رفتیم ، هنوز چند قدمی از سنگر دور نشده بودیم که ناگهان سنگر منفجر شد و ما همه به دنبال آن آقا بودیم اما هرگز او را ندیدیم .

- حسین پس از تولد به شدت مریض شده بود یکی از شبها از فرط ناراحتی به خواب رفتم و در خواب دو آقا و یک خانم را دیدم که آمده اند، خانم رو برویم نشست و گفت : بچه ات را باز کن. گفتم: مگر نمی دانید که مرده است در این هنگام آن دو آقا گفتند: نه فرزندت زنده است و اسمش را حسین بگذار ناگهان از خواب پریدم و به چهره شفا یافته حسین نگریستم که به خواب راحتی فرو رفته بود .

- خاطره ای دارم مربوط به روز های اول تولد فرزندم حسین: وقتی که او به دنیا آمد اسمش را خلیل گذاشتم روز اول او مریض شد پدرش هم اینجا نبود فرزندم کزاز گرفته بود هر چه دکتر بردم تا شش روزگی اصلا فایده ای نکرد شب هفتم همین ساعتها که شما اینجا هستید نا امید شدم بچه ای روی زانوام مثل یک مرده افتاده بود به سختی نفس می کشید دستش توی دستم بود و اشک می ریختم چشم هایش خشکه زده بود به خونش قسم چشم هایش به هم نمی خورد شب از نیمه شب گذشته بود نفهمیدم خوابم برد بچه هم روی زانویم بود در عالم خواب دیدم یک خانم سیده ای و دو تا آقا از در وارد شدند آن دو آقا کنار رختخواب ها دم در ایستادند ولی آن بی بی (خانم سید) آمد جلوی من نشست گفت مادر حسین بچه تو بازش کن گفتم بی بی جان داری می بینی او مرده است چه بازش کنم گفت نه نمرده یکی از آن دو آقا گفتن بچه را بازش کن اسمش را بگذار حسین همین طور که در عالم خواب دستم روی سرم بود یک مرتبه که بلند شدم ببینم آقا کجا هستند بچه روی پایم غلت خورد گفتم یعنی چه زود بچه را برداشتم نگاه کردم دیدم راحت نفس می کشد دهانش خشک بود چند قطره شیر از سینه هایم روی لب هایش چکاندم دهانش را مزه کرد سینه ام را به دهانش گذاشتم مکید حسین چشم هایش تازه شد و زنده شد صبح ساعت هفت از اداره ی شناسنامه آمدند و با بلند گو صدا می زدند هر کس نوزاد دارد بیاید برایش شناسنامه بگیرد زن عموی حسین هم یک نوزاد داشت می خواست برود شناسنامه بگیرد من هم یک تومان به زن عمویش دادم و گفتم یک شناسنامه برای حسین من بگیر هنوز خوابم را به کسی نگفته بودم گفت ول کن بابا این همه خرج کردی او خوب نشد برای مرده می خواهی بروی به حساب خودت شناسنامه بگیری گفتم به شما هیچ مربوط نیست این همه زخم زبان نزن برو و شناسنامه بگیر. حتما به اسم حسین بگیری نه خلیل. او هم رفت و شناسنامه گرفت و با بچه اش برای این که مرا برنجاند به منزل من آمد وقتی حسین را سر حال دید او را بغل کرد و گفت راستش را بگو چه طوری مرده را زنده کردی خوابم را باز گو کردم .

- آن زمانی که ما هنوز کوچک بودیم یک سری پدر و مادرمان نبودند و برای کاری به شیراز رفته بودند حسین برادرم شب ها برای کشیک به بسیج می رفت از او خواستم تا مدتی که مادر نیست به بسیج نرود او هم به خاطر این که می خواست ما را قانع کند گفت: شما نترسید اصلا من می آیم کشیکم را توی همین کوچه ی پشتی می دهم. پرسیدم از کجا بفهمیم که تو راست می گویی گفت: من از پنجره به داخل خانه چراغ قوه می اندازم بعد او شب که از داخل کوچه با ماشین رد می شود چراغ قوه به داخل خانه می اندازد ما هم بچه بودیم فکر می کردیم که او تا صبح پشت دیوار ایستاده است. راحت می خوابیدیم بعد که مادرمان آمدند خندیدند و گفت من فقط چراغ قوه می انداختم و رد می شدم که مطمئن باشید که این پشت دیوارم ما هم فکر می کردیم که این تا صبح پشت دیوار وایستاده و این گونه آن ها از کشور دفاع می کردند .

- من به اتفاق شهید در جزیره ی مجنون و در حال عملیات بودیم چون در آن عملیات مهمات مان تمام شده بود در حال برگشتن بودیم و شهید پور خسروانی پشت سر ما بود گاهی سنگر می گرفتیم و گاهی در گیر می شدیم و کمی عقب می آمدیم یک دفعه من صدایی می شنیدم تا به عقب نگاه کردم پور خسروانی را دیدم که تیر خورده به ران پایش و نمی توانست راه برود بعد آمدم کمکش کنم گفت: نه شما آرپی جی زن هستی الان نیروها نیاز مبرم به تو دارند هر کاری کردم گفت اگر نروی با تیر تو را می زنم امدادگر آمد و پای او را بست ما یک خداحافظی کردیم و جدا شدیم .

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4924