نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
==خاطرات==
- در منطقة بستان شهید محمّد ابراهیم بلوکی را دیدم که روی یکی از ماشینهای 106 سوار بودند. ماشین ها پشت سر هم صف کشیده بودند و هر کدام یک چراغ فانوس در جلویش آویزان کرده بود. هر رزمنده ای یک عدد نان خالی در دستش بود و به اصطلاح شام می خورد. یک دفعه چشممان به ایشان افتاد . گفتیم : بلوکی چه کار می کنی ؟ گفت: شما اینجا چه کار می کنید ؟ با نفر بعدی هم احوال پرسی کردم . چون از قبل من آنجا بودم گفتم: خوشحال باشید، اینجا جای خوب و خلوتی است. بلوکی گفت: پس این صداها چیست؟ برای چی از چهار طرف تیر انداز ی می شود؟ پس اینها از کجا می آید؟ تیر هایی که از روی سرمان عبور می کردند فضا را روشن می کرد. ایشان گفت: پس خبری نیست ، ما می خواهیم جلوتر برویم .و به جبهه های نبأ برویم . با هم خداحافظی کردیم و ایشان هم رفتند . بعد از حدود 8 الی 10 روزی ما با خبر شدیم که ایشان به شهادت رسیدند . این شهید بزرگوار ، با همان لباسی که در روستا مشغول کشاورزی بود ، به منطقه آمده بود و لباس بیت المال را نپوشید ه بود. در نهایت هم با همان لباس کشاورزی دفن شد .