ویرایشها
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بیقاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]
==خاطرات==
* مطالعات وسيع حسين و یادداشتبرداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مىکردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مىکرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مىداد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آنقدر بحث و گفتگو مىکرد که بعضى از اینگونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمىآييم!
منبع: نرمافزار شاهد
* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفتوآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مىشد، براى رفع مزاحمت از صاحبخانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشتبرداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مىگفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!
* روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمهاى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مىآمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مىکرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مىکنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجههاى ساواک مقاومت کنيم.
* حسين در راهاندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راهاندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابانهای اطراف حرم، پراز تانک، نفربر و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راهاندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مىگرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «اللهاکبر» سر مىداد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مىکردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مىشدند. مأموران نظامى با گاز اشکآور و تيراندازى، آنها را متفرق مىکردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت.
* حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقهاش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مىشود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مىکند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مىدهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مىکند. عدهاى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مىدهند و بعد همگى جلوى کامیون مىنشينند و مىگويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمىکنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد.
* در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجهها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجهها را تحمل مىکرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکیها نمىداد. پس از گذشت مدتها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجهها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.
* مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمههاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند.
* در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزهکار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مىکردند و مىگفتند: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آنها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزهکار، به امامت حسين، نماز جماعت مىخوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کردهاند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یکبار يکى از آن نوجوانان بزهکار به سراغ حسين آمده و مىگفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد.
* در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاقهای بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.
* در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مىکنند، به سيد حين گفتم: فلانى را دستگير کردهاند، آيا فکر مىکنى مىتواند در برابر شکنجهها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مىخواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مىتواند مقاومت کند!
* حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مىکرد و غالب شبها، روى کتاب، خوابش مىبرد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مىکند و مىبيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مىکند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مىگويد چراغ را روشن کن. آن برادر مىگويد، چرا نمىخوابيد، نزديک صبح است. حسين مىگويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مىگيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.
* روزى حسين به کلاس نهجالبلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشتهاند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مىزد. شهيد على جمالپور که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرتخواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرتخواهی کرد، ناگهان اشکهاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مىکنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمىکنيم.
* پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مىکرد. دران زمان ماشینهایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشينها استفاده نمىکرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاسها مىرفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهدهگرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مىرفت و سخنرانى جنگهای پيامبر را اجرا مىنمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مىرفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.
==آثار==
===نامه===
*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مىکنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مىکردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مىگويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مىکند.» ما زندگى را در رنج مىگذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مىدويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مىکشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مىگذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمیکنیم و نمییابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مىشود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مىآورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مىکنيد بعد از دو ساعت خاموش مىکنيد به خودتان نگاه مىکنيد مىبينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.
بوردا مىخريد، زن روز مىخريد، نگاه مىکنيد، در فکر تهيه لباسها و مدلهای آن مىافتيد. استعمار فرهنگى و فرهنگ زدايى از طريق تقليد، تشبيه رقابت مصرفهای مصنوعى و سمبليک و جلب توجه است و اينجاست که به سخن عميق محمد (ص) «من يتشبه بقوم فهومنه» پى مىبريم که از کلمه شبيه استفادهشده اگر زندگى ما مثل اروپاییها شد اگر وضع لباس ما مثل مدلهای ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانمو... شد خود نيز از نظر خصوصيات انسانى و درک و انتخاب راه زندگى به سوی او شدن ميل کردهايم. يکنواختى قالبى شدن انسانها در جوامع گوناگون مخصوصاً در ملت ما مرتباً به وسیله برنامههای فرهنگیمان در سطح وسيعى از طرف مسئولان امر پياده مىشود همه در قالبهای ماشينيسم، به خاطر بالا بردن مصرف جهانى مخصوصاً جهان سوم، که دنياى صنعتى به ما تحميل مىکند. غارت اصالتها در منابع معنوى از بين رفته خصوصيات زندگى شرقى و يا اسلامى که عبارت است از: مصرف هر چه کمتر و توليد هر چه بيشتر، بوسیله عوامل آموزشى دگرگون میشود. چرا که اروپا اروپاى صنعتى مىبايست براى توليدات اضافى خود مصرفکننده پيدا کند و چه کند که بتواند کالاى مصرفى بدهد و موارد توليدى بگیرد و منت هم بگذاريد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سوارى خواست خرخوبى تربيت کرده باشد و...