[[پرونده:محمد بروجردی 10.jpg|200px|thumb|left|شهيد محمد بروجردی]] == زندگینامه ==در یکی از روزهای سال 1333 در روستای دره گرگ از توابع شهرستان بروجرد، محمد، که پنج خواهر و برادر داشت به عرصه هستی پا نهاد. محبت پدر را بیش از 5 سال درک نکرد و درد یتیمی بر قلبش نشست. او که دروس ابتدایی را همزمان با کار در کارگاه تشک دوزی به اتمام رسانده بود، پس از اتمام تحصیلات راهنمایی به فعالیتهای فرهنگی علاقمند شد و با دسترسی به رساله [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام (ره)]] در صف مقلدین آن حضرت قرار گرفت. محمد در سن 17 سالگی با بانویی مؤمنه ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو فرزند به نامهای حسین و سمیه میباشند. در سال 1350 در مدرسه مجتهدی در تهران شروع به تحصیل کرده و یک سال بعد به [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]] رفت. مدتی بعد به عشق دیدار [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام (ره)]] از پادگان گریخت تا به نجف مشرف شود اما در مرز دستگیر شده و 6 ماه تحت شکنجههای سخت [[دوران سلطنت محمدرضا پهلوی|رژیم منحوس پهلوی]] قرار گرفت. پس از گذراندن دوران [[خدمت مقدس سربازی|سربازی]] در سال 1354 با حجت الاسلام شاه آبادی و ... ارتباط نزدیکی برقرار نمود و پس از همکاریهای فرهنگی تبلیغی در سازمان فجر اسلام آنان به این نتیجه رسیدند که به مبارزات مسلحانه بپردازند و سپس راهی سوریه شدند. در سال 1355 محمد در سوریه با آیت الله صدر و #تغییر_مسیر [[شهید مصطفی چمران|دکتر چمران]] ملاقات کرده و دورههای آموزش نظامی را گذراند. محمد پس از بازگشت، گروه توحیدی «صف» را پایه گذاری نمود و در سمت رهبری این گروه قرار گرفت. بروجردی در سال 1356 برای زیارت [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|حضرت امام (ره)]] به نجف رفت و پس از کسب اجازه شرعی، مبارزات مسلحانه خود را علیه [[دوران سلطنت محمدرضا پهلوی|رژیم پهلوی]] پس از نوزدهم دی ماه آغاز نمود و تا طلوع فجر [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] ادامه داد. بالاخره انتظار به پایان رسید و [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام (ره)]] به [[کشور ایران|ایران]] بازگشت. محمد که مسئولیت حفاظت از [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام (ره)]] را بر عهده داشت به همراه دیگر دوستانش در گروه توحیدی صف ایفای نقش نمودند. او در جریان تصرف رادیو تلویزیون از ناحیه پا مجروح شد. پس از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] ابتدا مسئولیت زندانهای اوین را عهده دار گشت و سپس به همراه پنج نفر از دوستان دیگر، [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] را پایه گذاری نمود. بروجردی پس از صدور فرمان [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام (ره)]] در مرداد ماه 1358 عازم «[[پاوه]]» شد. «[[شهید محمد بروجردی|مسیح کردستان]]» (از القاب ایشان) که خود را منجی مردم مظلوم کرد میدانست در شهر [[سرپل ذهاب]]، مهر ماه 1359 از ناحیه دست مجروح گشت. پس از چندی به [[قصر شیرین]] رفت و در همان مکان مجدداً از ناحیه دست مجروح شد. محمد پس از منطقه ای شدن [[سپاه پاشداران انقلاب اسلامی|سپاه]]، فرماندهی سپاه غرب را بر عهده گرفت. تشکیل گردانهای جندالله (شامل نیروهای سازماندهی شده سپاه)، تأسیس [[پیشمرگان کرد مسلمان|پیشمرگان کرد]] (نیروهای مردمی کرد)، تشکیل تیپ ویژه شهدا و مسئولیت این تیپ تا تشکیل [[قرارگاه حمزه سیدالشهدا]] که خود نیز در سمت فرماندهی قرارگاه قرار داشت، ازجمله اقدامات وسیع بروجردی در [[کردستان]] بود. او که در بعضی از عملیاتها از جمله [[عملیات مطلع الفجر|مطلع الفجر]] و [[عملیات فتح المبین|فتح المبین]] شرکت داشت در پائیز 1361 بر اثر سقوط [[بالگرد|هلیکوپتر]] پایش شکسته بود پس از بهبودی مجدداً به منطقه آمد تا در بازسازی بقیه مناطق شرکت داشته باشد. [[شهید محمد بروجردی|مسیح کردستان]] که ملائکه در انتظار ورودش زمزمه شوق سر داده بودند در اول خرداد ماه سال 1362 در مسیر جاده [[مهاباد]]-[[نقده]] بر اثر انفجار [[مین]] آیههای مقدس عشق را تلاوت نمود و تبسمی که بر لبانش نقش بسته بود، «فزت و رب الکعبه» مولایش را در ذهن همگان زنده کرد. پیکر پاک سردار 29 ساله ایران اسلامی را در قطعه 24 بهشتزهرا (س) تهران به خاک سپردند. <ref name="sobh">[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=167 وبگاه صبح www.sobh.org]</ref> == نگارخانهی تصاویر ==<gallery>پرونده:محمد بروجردی 01.jpgپرونده:محمد بروجردی 02.jpgپرونده:محمد بروجردی 03.jpgپرونده:محمد بروجردی 04.jpgپرونده:محمد بروجردی 05.JPGپرونده:محمد بروجردی 06.jpgپرونده:محمد بروجردی 07.jpgپرونده:محمد بروجردی 08.jpgپرونده:محمد بروجردی 09.jpgپرونده:محمد بروجردی 10.jpgپرونده:محمد بروجردی 11.jpgپرونده:محمد بروجردی 12.jpgپرونده:محمد بروجردی 13.jpgپرونده:محمد بروجردی 14.jpgپرونده:محمد بروجردی 15.jpgپرونده:محمد بروجردی 16.jpgپرونده:محمد بروجردی 17.jpgپرونده:محمد بروجردی 18.jpg</gallery> == نگارخانهی ویدئو ==[http://www.aparat.com/v/gqtVk مسیح کردستان - مشاهده در آپارات] == سخنان امام خامنهای «ادام الله ظله العالی» در مورد شهید ==مرحوم شهید بروجردی بسیار فعال بود. یکبار در سال 1359 یا اوایل 1360 رفتم منطقة غرب. ایشان آن وقت در باختران بود و من از نزدیک شاهد کار او بودم. اما چیزی که از شهید بروجردی در آنجا احساس کردم و یک احترام عمیقی از او در دل من به وجود آورد، این بود که دیدم این برادر، با کمال متانت و با کمال نجابت، به چیزی که فکر میکند، مسئولیت و وظیفه است. برخی با احساسات شخصی و گروهی فکر میکردند یک نفر که با او موافقند، او را تقویت کنند و کسی را که با او مخالفند، با او مخالف کنند. اما شهید بروجردی هیچگونه حرکتی که از آن حرکت، آدم احساس کند که در آن کار شکنی یا مخالفتی هست، انجام نمیداد و این، علاقة من به این شهید عزیز را خیلی بیشتر کرد. من تصور میکنم روحیه آرامش و نداشتن حالت ستیزه جویی با دوستان و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارضهای کاری با او داشتند نشانة آن روح عرفانی شهید بود. معاشرت که بتوانم جزئیات حالات عرفانی او را بدست بیاورم، متأسفانه نداشتم؛ ولی برخورده و رفتارها نشان دهندة معنویات و روحیات افراد هستند. <ref name="shahed">نرمافزار شاهد</ref> == آثار شهید =='''وصیت نامه'''... خداوند تبارک و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته و ما را در آزمایشی عظیم قرار داده است و این را شهیدان بسیاری به خصوص در این چند سال اخیر بر در و دیوار ایران نوشتهاند و اگر مقاومتهای آنها نباشد همانطور که امام فرمودند بیم آن میرود که زحمات شهدا به هدر رود. اگر چه آنها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش میشویم. وجود امام برای ما معیار است، راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند، به مراتب سختتر و حساستر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران این است که سعی کنند، توده مردم که عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادی و سیاسی آماده نمایند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریانهای انحرافی دارند را بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است.<ref name="sobh" /> == خاطرات ==یکی از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پیش اوستا گفت:پول! گفت:نمیدم. رو کرد به کارگرها گفت: کار تعطیل! اوستا گفت:میدم اما قرض. بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلویش گفت این هم طلب شما. گریهاش گرفته بود. من دیگه نمیخوامش. محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامش.<ref name="shahed" /> رفته بود پیش یک گروه چپی گفته بود ما همه داریم یه کارهایی میکنیم بیایید یکی بشیم. گفته بودند تصمیم با بالادستیهاست. باید با اونا صحبت کنی. شرط هم کاری اینه که ایدئولوژی ما رو قبول کنین! چی چی؟ گفته بود سازمان ایدئولوژی خودش را دارد. هرچه رهبری سازمان بگوید همان است. پرسیده بوده یعنی شما نظر مراجع و مجتهدین رو قبول ندارین؟ گفته بودند فقط ایدئولوژی سازمان. پرسیده بود نظرتون در مورد رهبری آقای خمینی چیه؟ طرف هم گفته بود ما خودمون توی متن انقلابیم. آقای خمینی دیگه کیه؟ گفته بود ما نیستیم.<ref name="shahed" /> هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خالهاش. عروسیش خانه پدر زنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره! همسایهها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمیآید میگفتند پسر فلانی خرابکاره. عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.<ref name="shahed" /> یکی میخواست به یاد تهران نمیدانم وزیر دفاع امریکا بود یا نماینده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هیچ اتفاقی نباید بیفته. همین حرف برای محمد کافی بود گفت باید بیفته. رفیقی داشت توی اصفهان. اسمش سلمان بود. توی این جور کارها با همدیگر بودند. خودش هم که تهران بود درست همان وقتی که قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد، یک بالگرد توی اصفهان افتاد پایین،دو تا اتوبوس سفارت امریکا توی تهران رفت رو هوا.<ref name="shahed" /> دکتر بهشتی بهش گفته بود میخواهیم حفاظت از امام رو بسپریم به گروه شما. میتونین! یک طرحی باید بدین که شورای انقلاب رو راضی کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامهها نوشتند چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت میکنند.<ref name="shahed" /> میگفت این کار باید پیش بره، درست اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلمونی کار نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.<ref name="shahed" /> جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. میگفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی به شه. وقتی اسلحه داد دستشان خیلیها مخالفت کردند میگفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه میده! همین کردها دویست نفر شهید دادند. میگفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم.<ref name="shahed" /> توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهدهات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچههایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمی خواهد بعضی از بچهها توی اوقات استراحت جدول درست میکردند توی یکی از این جدولها نوشته بود مردی که همیشه میخندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی. بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدولها دست میکردند. مینوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجیها … .<ref name="shahed" /> دادستان جدید میخواست میخ را محکم بکوبد. بروجردی کار داشت باهاش. پشت در دادستانی معطلش کرده بود. گفتم یه روایتی هست که میگه اذالتبست علیکم الفتن فعلیکم بالقران. گفت عجب چیز خوبی گفتی. بارک الله! قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بی راه گفتم او خواند. گفتم بلند شو بریم. او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهی عملیات کردستان را پشت در معطل کرده. گفت: جوش نخور یه روایتی هست … . شروع کرد همان روایت را برای خودم گفت به شین قرآن به خون. گفتم فکر میکنه کیه؟ گفت قرآن به خون. عصبانی شده بودم گفت این یارو خیلی عوضیه باید کتکش زد باید یه بلایی سرش آورد. گفت باباجون بیا به شین قرآن به خون! دوباره دیدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم میرفتم سراغ سیگار با اون روایت ترکش کردم.<ref name="shahed" /> از توی آبادان تیراندازی میکردند. چند تایی از بچهها شهید شدند. خسته شده بودیم میخواستیم برگردیم پادگان. گفتم اینها الان جمعشون جمعه چرا نمیزنی آبادی رو؟ گفت ما اومدهایم امنیت درست کنیم برای این مردم نیومدهایم این جا آدم بکشیم. نزد که نزد.<ref name="shahed" /> میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما. اخمهایش میرود تو هم میگوید بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن. میآیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم نمیکنه!<ref name="shahed" /> سنندج که آزاد شده بود. رفته بود زندان وقتی وارد شده بود رفته بود سر وقت یکی از کوملهها طرف رنگش پریده بود فکر کرده بود میخواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانهاش گفته بود بفرمایید بنشینید. خودش هم نشسته بود بین زندانیها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.<ref name="shahed" /> توی سینه کش کوه با کوملهها درگیر شده بودند از یکی پرسیده بود امروز چندمه؟ دلم خیلی آشوبه. او هم گفته بود عاشورا است. اشک دویده بود توی چشم هاش وسط درگیری بچهها را جمع کرده بود گفته بود بیایید یک کم عزاداری کنیم.<ref name="shahed" /> == عملیاتهای مرتبط == شهید محمد بروجردی در عملیاتهای بازی دراز، مطلع الفجر، محمد رسول الله و فتحالمبین حضور داشت.<ref name="sobh" /> == منابع ==<references/> == ردهها =={{ترتیبپیشفرض:بروجردی - محمد}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]][[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]][[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]][[رده: شهدای عملیاتهای زمینی 8 سال دفاع مقدس]][[رده: شهدای غرب کشور]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان لرستان]][[رده: شهدای شهرستان بروجرد (استان لرستان)درهگرگی]]