در گذز ایام، عبداله وذکیه زوج خوشبختی بودند که در آرامش به سر می بردند عبداله به کارباغداری می پرداخت ودر برخی اوقات نیز که کار باغداری تمام می شد در مغازه کار می کرد.
عبداله وذکیه که اولین اولین فرزندشان که در مراغه بدنیا آمده بودند منتظر دومین فرزندشان نیز بودند که پس از ماهها انتظار در روز بیست ودوم آبان ماه سال هزاروسیصدو سی وسه، نوزاد خوش قدمشان بدنیا آمد.
به یمن وبرکت تولد نوزاد خوش قدم به شکرگذاری پرداختند واو را عباس نامیدند عباس در گذر لحظه ها بزرگتر می شد وروح وروان پاکومعصومی پیدا می کرد تا اینکه به 7 سالگی رسید پا در مدرسه گذاشت تا در عرصه علم به فعالیت بپردازد.
روزهای علم ویادگیری سپری می شد تا اینکه در مقطع دوم راهنمائیها با ورود در ارتش موقتاً ترک تحصیل و شروع به فعالیت در ارتش کرد.
عباس پسر با وقار ومنظمی بود که بیشتر اوقاتش را در نماز وعبادت به سر می برد وگهگاهی نیز به سیم کشی می پرداخت.