ویرایشها
==خاطرات==
*حاجی شهمیرزادی :
در منطقه ای اطراف مهاباد و سردشت بودیم که هوا کم کم تاریک شد و ما برای شام و استراحت به قرارگاه 25 کربلا که متعلق به رزمندگان مازندران بود رفتیم و بعد از آن راهی ارومیه شدیم. جاده هم امنیت نداشت و پر از تله های ضدانقلاب بود که در جاده های کوهستانی به انواع مختلف بچه های پاسدار را به شهادت میرساندند.
از قضا اینبار دیگر ماشینی نبود اما باز نمیدانم چه بود که فرمانده تنها ماشین پاسگاه – که ماشین خودش بوده – برای حمل جنازه در اختیار یک راننده و سرباز و حاج حسن میگذارد تا مرا به ارومیه منتقل کنند.
از آنجا بود که مرا جای سردخانه به بیمارستان ارومیه منتقل کردند ، و پس از دوازده روز در بیمارستان با سر و دست و گردنی شکسته از ترس قطع نخاع شدن حتی خاک صورتم را پاک نکردند-چه برسد به گچ گیری و عمل- با هواپیما به بیمارستان بقیه الله منتقل شدم و در همان بدو ورود با همان نیمه هوشیاری که داشتم از مسئول بخش شنیدم که به پرستاران گفت: