ویرایشها
ناصر همراه با دوستانش به آسايشگاه رفت و مرا با دنيايي فكر و خيال تنها گذاشت، ناگهان آن غروب پاييز در شهرستان سقز به يادم آمد، روزي كه ضد انقلاب داخلي، اسراي عزيز را آزاد كرده بود و مردم سقز در جلو پادگان با دسته هاي گل منتظر ديدن فرزندان غيور خود بودند بالاخره انتظار به پايان رسيد و ماشين زيل به پادگان نزديك شد.
چيز مهمي نبود، چند ماهي آنجا بودم و بالاخره با فشار نيروهاي خودي بر ضد انقلاب، آنها فرار كردند.