ویرایش‌ها

شهید محدرضا دستواره

۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۷ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۵
سید برای بچه‌ها از نحوه و نقشه عملیات صحبت کرد. سخنان او که به پایان رسید، به طرف رودخانه «گاوی» حرکت کردیم، مرحله اول عملیات کربلای 1 با تلاش بچه‌ها با موفقیت به پایان رسید. چند روز بعد مسرور از این شادی به منطقه آزاد شده رفتیم. اطراف امام‌زاده حسن مملو از تانک‌های سوخته دشمن بود، مرحله دوم عملیات ساعت 7:30 نیمه شب شروع شد، سید مقابل همه ما حرکت می‌کرد. پاهایش را محکم و استوار بر زمین نهاد. روی خاک ریز نشست زیر لب چیزی زمزمه نمود، گویی خدا را صدا می‌زد، بچه‌ها یکی‌یکی آرام و بی‌صدا از مقابلش می‌گذشتند. وقتی در محل مورد نظر مستقر شدیم. دستواره شروع به صحبت نمود. «الهی من بدم! اما تو خوبی.. یقین دارم که ستارالعیوبی». بغض گلوی نیروها را گرفت. هرکس سعی داشت اشکش را فروخورد. سپس سوار بر «پی‌ام پی» شد. شنی تانک سنگریزه‌ها را خرد می‌کرد و جلو می‌رفت تا کار شناسایی را به پایان برساند، ناگهان صدای انفجار، زمین را لرزاند، پی‌ام پی در آتش سوخت. پیکرش را به عقبه منتقل کردیم. چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید. سخت بود، اما مادر سرش را روی زان وان بی توانش گذاشت، دستی بر چشمان سدی محمدرضا کشید، از خانه تا بهشت‌زهرا برایش سخن گفت. سید! مادر بدون روی عطر تو و حسین تاب ماندن در خاک را ندارد.
<ref>مصاحبه با مادر شهید</ref>
مصاحبه با مادر شهید==پانویس== <references />
۲٬۹۹۷
ویرایش