ویرایش‌ها

شهید علی پور محمدی

۶۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۸ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۷
- هفت ماه بعد از شهادت برادرم علی قصد ازدواج داشتم البته قبل از شهادت ایشان هم مادرم چند جا برای خواستگاری رفته بودند و من اصلا آن جا را ندیده بودم همان شب خواب دیدم که علی در منزل همسرم بود. در حیاط نشسته بودم که دیدم علی از در حیاط وارد شد بهت زده بلند شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم علی جان، تو کجا، این جا کجا؟ تو که شهید شده ای، این جا چکار می کنی؟ گفت : آمده ام تا ازدواجت را تبریک بگویم و بروم. بغلش کردم و او را بوسیدم و از صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم و در رختخواب با صدای بلند گریه می کردم که پدرم از خواب بیدار شد و پرسید چه شده است؟ گفتم: خواب دیدم. با اینکه مشکل مالی بود و من هیچ شناختی نیز روی خانواده ی همسرم نداشتم. ولی بعد از آن خواب الحمد دون الله هیچ مشکل و دغدغه ی خاطری نداشتم چون می دانستم برادرم شهیدم پشت سرم است. او از بهشت آمد و به من تبریک گفت. بعد بع خواهر و برادرانم گفتم: شما با اینکه زنده بودید ولی بعد از علی به من تبریک گفتید یعنی یکی دو ماه بعد از او. به حمدلله بعد از آن هم تا کنون هیچ مشکلی در زندگی نداشتم .
- روز آخری که علی می خواست به جبهه برود مادرم مریض بود و به ایشان گفت: علی جان من که مریض هستم و ابوالفضل هم که جبهه است تو دیگر نرو. علی در مغازه به پدرم کمک می کرد و در منزل هم مادرم مریض بود و مادرم غذا می پخت و ظرفها را می شست و گاهی هم در لباس شستن به پدرم کمک می کرد. یعنی تمام کارها را انجام می داد و اصلا برایش مهم نبود چون وظیفه ی خودش را می دانست به همین خاطر مادرم به ایشان گفت: اگر تو بروی ما چکار کنیم. سپس علی به مادرم گفت: مادر به شما قول می دهم که بیست روز نشد بر می گردم. بعد مادرم آن روز صبح در سرد خانه بیمارستان قائم(ع) به علی گفت: خوب وفا کردی هجده روزه برگشتی .<ref>[http://%20%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%204972 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4972>
۲٬۵۹۹
ویرایش