ویرایش‌ها

شهیدحسن پرهیزکار

۱ بایت حذف‌شده، ‏۲۲ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۱
به به! چه اسم قشنگی! بیا جلو ببینم هنگامه خانم!
و دخترم در حالی که سرش را پایین انداخته بود، آمد کنار تخت ایستاد و دست گرم همکار پدرش را بر سر خود احساس کرد.
او در حالی که چشمهایش را به سقف دوخته بود، شروع کرد به *صحبت:
والله بعد اینکه «سهند» مورد حمله قرار گرفت، حسن بیش از همه سعی می کرد تا هر چه می تواند به مجروحان کمک کند. وقتی که از کنار من رد می شد و صدای «سوختم سوختم» مرا شنید، در همان شرایط، کنارم نشست. چشمهایم را که آسیب دیده بودند، به زحمت باز کردم و گفتم: «حسن جان آب!» و او چند لحظه بعد، در حالی که سرم را به دامن گرفته بود، ظرف آب را بر لبانم گذاشت و بعد گفت: «من می روم داخل ناو، به بقیه کمک کنم. »
من دیگر او را ندیدم؛ چون موشکی دیگر به ناو اصابت کرد و همه چیز تمام شد. خوشا به حال همۀ شان که این طور شهید شدند!
دیوانسالار، مدیر
۱٬۲۴۱
ویرایش