ویرایش‌ها

شهید حسن باقری-متولد سال1343

۲۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۴۲
تاریخ تولد : 1343/01/08
 
نام : حسن‌ محل تولد : فردوس
 نام خانوادگی : باقری‌  تاریخ شهادت : 1365/11/09 نام پدر : رمضان‌  مکان شهادت : پاسگاه زید تحصیلات : نامشخص  منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی  یگان خدمتی : لشکر 5 نصر 
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
 
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : تخریب‌
 
==خاطرات==
• صبح روز 9/ 11 / 1365 در ادامه عملیات کربلای 5 وقتی می خواستیم از قرارگاه تاکتیکی در نزدیکی شهر دوعیجی عراق به سمت پاسگاه شلمچه و بعدأ خرمشهرحرکت کنیم. یادم هست موقعی که چند تا از برادران می خواستند سوار ماشین شوند شهید باقری گفت: امروز هرکس با ما بیاید شهید خواهد شد .به هر حال دو تا از برادران به همراه بنده که راننده بودم سوار ماشین شدیم ،هنوز چند متری بیشتر دور نرفته بودیم که کنار ماشین خمپاره ای به زمین خورد بعد از اینکه گرد و خاک فرو نشست و بنده توانستم اطراف را ببینم دیدم هر دوی آنها به درجة رفیع شهادت نائل شدند.
• «عملیات کربلای 5 به اتمام رسیده بود و بچه ها از نظر جسمی و روحی خسته شده بودند و من از این قاعده مستثنی نبودم البته من قصد گرفتن ترخیصی داشتم. شهید حسن باقری زمانیکه از تصمیم من برای این کار آگاه شد به من گفت نرو. از او اصرار بود و از من انکار. راستش آن موقع دلیل این همه پافشاری او را درک نمی کردم، هر چند، حال هم نمی توان ادعای اشراف کامل بر منظورش را داشت، آنقدر که من به نیتم و هدفم تأکید کردم که با مرخصی گرفتن من موافقت کرد و گفت: پس حالا که این قدر مصری، مرخصی بگیر و برگرد و بعد از والفجر10 با راحتی و آسودگی خیال برو. شنیدن نام آن عملیات والفجر 10 در آن موقعیت و با توجه به اینکه از لحاظ نظامی نام و زمان انجام هیچ عملیات حتی مدت ها بعد از عملیات نیز فاش نمی شود، برایم عجیب و خنده دار بود. چون کاملاً برایم ناآشنا بود کلامش. درک کلام او برایم سنگین بود و نتوانستم در عمق کلامش نفوذ کنم تا دریابم چه می گوید. به هر حال من که اصلاً متوجه نبودم از او جدا شدم و ترخیصی گرفتم. عملیات پیروزمندانه والفجر 10 یکی از آخرین عملیات های بزرگ بود که بعد از آن نیز قطعنامه پذیرفته شد. ای خدا آخر اگر حسن یک انسان معمولی بود چگونه از عملیاتی که هنوز انجام نشده بود، برایم اسم برد و گفت بعد از آن با خیال راحت برو مگر یک شخص معمولی قدرت بینش او را می توانست داشته باشد، ای بسا که شهدای عزیز قبل از شهادت حرفها داشتند، برای گفتن. و چون نمی یافتند کسی را که برای او بیان کنند و بقیه را نیز عاجز از درک آن می دانستند، در سینه هایشان نگاه می داشتند و فقط خون دل می خوردند و طلب شهادت می کردند.
۲٬۸۰۰
ویرایش