سپس من و پدرش را با آمبولانس به بیلقان برد. گفتم: من كه خودم میدانم پسرم شهید شده است. چرا از همان اول به من نگفتید؟ گفت: ماشاء الله چه مادری! گفتم: ماشاءالله ندارد قربانت بروم، خدا را شكر میكنم.
پیکر مطهر فرزندم را به محله آوردند و او را تشییع کردند و در امامزاده به خاک سپردند. من نه تنها مشکی نپوشیدم بلکه گریه هم نکردم. گفتم رفته پیش خدا گریه ندارد. اطرفیان می گفتند خانم نساجان عجب طاقتی دارد! گفتم: این صبر را مدیون جدم هستم.
احمد تازه شهید شده بود چند تا خانم نزد من آمدند و گفتند خوش به حالت چه پسر خوبی داشتی. گفتم: چطور؟ گفتند احمد شب ها با دو سه نفر از خانه ها قند، شکر، چایی جمع میكرد و بین فقرا تقسیم میكرد. منبع <ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27550%20%20 سایت شهدای ارتش]</ref>
http:==پانویس==<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27550>