ویرایشها
غروب یکی از روزهای سرد زمستان ۱۳۶۰ ، در جبههی « آوزین » [[گیلانغرب ]] تپهی « کرجیها » ، در سنگر اجتماعی، نمازجماعت مغرب و عشا برپا بود .
بچههای [[گردان ابوذر، ابوذر]]، شوخیهای عجیب و غریبی هم داشتند . مثلاً یکبار بچههای گروهان دیگر، « اکبر سرپوشان » را که مسئول یکی از دستههای ما بود، گروگان گرفتند . تا توانستند او را در رودخانه خیس کردند و سپس روی خاکهای منطقه، آنقدر غلت دادند که چهرهاش مثل مجسمههای خاکی شد .
بعد از [[عملیات والفجر 8 ]] ، ظاهراً سپاه یک دستگاه [[جیپ لندکروز ]] به حاجی بخشی داده بود و او هم جیپ لندکروز شخصی خودش را که داغان شده بود، کنار گذاشته بود تا صدای بلندگو آمد، بچهها گفتند : حاجی بخشی آمده . نزدیک که شد، با تعجب دیدیم جیپ سبزرنگ تبدیل شده به لندکروز نقرهای رنگ . وقتی مقابلمان ایستاد و سلام و علیک کرد، یکی از بچهها خیلی جدی به او گفت : « حاجی ... پس بچهها راست میگفتند حاجی بخشی « ذوالجناح » رو فروخته و اسب « زورو » رو خریده ...» و حاجی بخشی اخمهایش را در هم فرو برد و فریاد زد : « دِ برو پدر صلواتی ...».
منبع سايت نشر شهيد کاظمي
http://nashreshahidkazemi.ir