==خاطرات==
• در یکی از عملیاتها ابوالفضل به همراه فرمانده گردان [[آقای کمالی]] برای انجام مأموریت رفته بودند و در همان منطقه [[عراق]] بمباران هوایی می کند که بر اثر اصاابت بمب به ماشین حامل اینها ماشین منهدم می شود و ابوالفضل هم به [[شهادت ]] می رسد• ابوالفضل در سنین کوچکی یکبار دچار مریضی سختی شد که از او قطع امید کرده بودیم . به همین خاطر او را دخیل [[حضرت ابوالفضل (ع) ]] کردیم که با لطف آن آقا او شفا پیدا کرد و این امر باعث شد تا جانش را در راه [[اسلام]] بدهد.
• زمانی که ابوالفضل کلاس یازده بود ترک تحصیل کرد و گفت: می خواهم به جبهه بروم. گفتم: مادر ان شاء ا... دیپلمت را بگیر بعد می روی گفت: نه مادر این کار واجب تر است. من می روم بعد اگر برگشتم ان شاء ا... درسم را ادامه می دهم.
• یک شب قبل از شهادتش خواب دیدم که یکی از روحانیون محل که خیلی آدم باصفا و معنوی بود به من گفت: ابوالفضل پیش من است. شما نگران او نباشید. من هم چون ایشان را می شناختم و می دانستم که او از دنیا رفته، فهمیدم که ابوالفضل شهید شده است.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5236منبع سایت یاران رضا]</ref>