[[شهید ]] : [[حمید رضا زارعی]]
تاریخ تولد : [[۱۳۴۸]]
محل تولد : [[روستای بنجیر]]
نام پدر : رضا
تاریخ شهادت : [[۱۹/۱۰/۱۳۶۵]]
عضویت : [[بسیجی]]
محل شهادت : [[شلمچه]]
عملیات : [[کربلای ۵]]
محل دفن : [[گلزار شهدای امام زاده صالح (ع) ]] – [[حسن آباد]]
rId4
==زندگی نامه==
سرگذشت زندگی نونهالانی است از تبار حسین (ع) و گذران روئیدن و رشد و نمو کردن تنها لاله ای است که تمام عطر ها را در خود دارد و سرخی خون [[شهیدان ]] در گلبرگهایش می جوشد۰ قصه ، قصه زندگی و جریان تنها رودی است که جوشان خروشان در کویر و دشتی پهناور روان است ، رودی که آب حیات بخشش به زمینیان و خاکیان زندگی می بخشد رودی با زلالی آب و قلبی شفاف و لطیف ولی برنده و نسبت به دشمنان [[اسلام ]] [[مبارز ]] و کوبنده۰
سخن از زندگی حمید رضا این تنها خورشید خانه ظلمانی است که طلوع و غروبش به اندک زمانی اکتفا کرد و به منشآ و منبع نور که همان خداست پیوند خورد ، چراکه خود یافته بود که : « انا لله و انا الیه راجعون »
حمید رضا زارع در سحرگاه روز [[۸/۵/۱۳۴۸ ]] در ماه رجب مصادف با [[فجر صادق ]] و شفاف در حالی که حدود شش ماه از مرگ پدرش می گذشت در روستای بنجیر کربال دیده به جهان گشود۰ مادرش نام پدرش را بر او نهاد و بعنوان سرپرست دو وظیفه را متقبل گرید ، یعنی هم پدر بود و هم مادر۰ از این پس حمید رضا تک شمعی بود که محفل خانواده را روشن می کرد۰ خواهران و مادرش چون پروانه گرد این شمع می چرخیدند و زندگی را با رنج و مشقت اما با دلی آکنده از محبت خدا و اهل بیت (ع) بسر می بردند۰ [[شهید ]] در سن ۶ سالگی با پشتکاری مادر و خواهرانش به مدرسه رفت و وارد اجتماع بزرگتر شد۰ تا کلاس پنجم ابتدایی در دبستان روستای بنجیر با موفقیت درس خواند و کلاس اول راهنمایی را در روستای سفلی ، دوم راهنمایی را در خرامه و سوم راهنمایی را باز در روستای سفلی ادامه داد۰حمید رضا که از سال پنجم ابتدایی وارد [[گروه مقاومت ]] شده بود به همراه دوستان خود در شبها یر پل فلزی حسن آباد – در ناحیه [[بسیج ]] ۴ سید الشهداء ( [[شهید زمانی سابق ]] ) فعالیت می کرد و نگهبانی می داد و از همانجا دل و جانش بیقراری را آموخت و فکر جبهه و جنگ او را فرا گرفت تا اینکه در اواخر سال تحصیلی دوم راهنمایی در تاریخ [[۹/۲/۶۵ ]] برای اولین بار جهت آموزش به و اعزام به جبهه به [[کازرون ]] رفت که پس از آموزش بر اثر اصرار خانواده و اقوام از رفتن به جبهه منصرف شد۰ چندین بار دیگر نیز جهت [[اعزام ]] به جبهه به [[بسیج ]] مراجعه کرد که به دلایلی از رفتن به جبهه محروم ماند ، حتی یک بار به [[ارسنجان ]] رفته بود تا از آنجا به جبهه اعزام شود و لی او را اعزام نکرده بودند۰ اما روح نا آرام و عاشق او قرار نیافت تا اینکه در تاریخ [[۱۰/۱۰/۶۵ ]] جهت تشییع جنازه [[شهید قاسم ( بلال ) علیایی ]] از خانه حرکت می کند و پس از تشییع جنازه بدون خداحافظی با خانواده و اقوام به [[بسیج خرامه ]] مراجعه می کند و پروازش را به طرف سرزمین مبارزه و حماسه شروع میکند۰ می رود تا از هوای عطرآگین جبهه ها تنفسی بنماید و روح نا آرام خود را التیام دهد ، تا اینکه در عملیات [[کربلای ۵ ]] شرکت می کند و در تاریخ [[۱۹/۱۰/۶۵ ]] به آرزوی خود یعنی [[شهادت ]] در راه دوست دست می یابد۰
سخن شهید با مادر و خواهرانش در مورد رفتنش به جبهه :
باید بروم به راه [[اسلام ]] ، شما باید من را فدا کنید براه [[امام حسین (ع) ]] و [[علی اکبر حسین (ع)]] ۰ اگر برای شما یکی بیشتر نیستم ، خدا یگانه است و یکی ها را بیشتر دوست دارد که ببرد۰ این بهتر دل را می سوزاند۰ مگر خون من از دیگر [[شهدا ]] رنگین تر است۰ من باید بروم تا بگویند :این گل پر پر از کجا آمده از سفر [[کربلا ]] آمدهاو خطاب به خواهرانش می گفت : شما در نزد [[حضرت فاطمه زهرا (س) ]] چه می گوئید ؟ آیا میخواهید پیش او شرمنده شوید ؟ هرگاه صحبت از جبهه می شد ایشان از رفتن و [[شهادت ]] سخن می گفت۰ او میگفت : مادر ، مگو خدا مرگم بدهد۰ برای مادر [[شهیدان ]] ، چون خدا به مادر آنها داده است ، از آنها نگرفته است۰ [[شهیدان ]] به دست می آیند ، از دست نمی روند۰ [[شهید ]] خطاب به خانواده اش می گوید : اولین قطره خون [[شهید ]] که بر زمین می ریزد تمام گناهان او را می بخشد و بقیه خون جهت شفاعت است۰
منبع سایت شهدای استان فارس
http://www.iranshahid.ir/?cat=12&paged=9