[[شهید ]] [[یعقوب امامعلی زاده]]تاریخ تولد :[[1339/07/17]]تاریخ شهادت : [[1361/06/30]]
==زندگینامه==
در هفده مهرماه سال 1339 در محله قوری چای تبریز (خیابان مفتح فعلی) در خانواده ای مستضعف ولی مونس و متعهد فرزندی متولد می شود که نامش را یعقوب می گذارند. او در خانواده مذهبی خود از همان دوران کودکی با قران قرآن و نماز و اهل بیت عصمت و طهارت انس می گید گیرد و تربیت می شود. پس از طی دوران کودکی در هفت سالگی قدم به مدرسه گذاشته و دوره ابتدایی را در مدرسه 29 بهمن به پایان می رساند. ولی به علت اینکه وضع زندگیشان عقب بود شغل قالی بافی را پیشه کرد و بعد از یک یا دو سال در کارخانه کبریت سازی 29 بهمن استخدام و مغول مشغول به کار شد. وی از همان دوران کودکی خیلی سخت کوش بود. مرتب در جلسه های مذهبی و هیئت های عزاداری و مساجد شرکت می کرد. شهید بعد از استخدام به کارخانه کبریت سازی کمک های موثری به خانواده خود و بخصوص پدر و مادر خود می کرد و به گفته آن ها بعد از خدا دوم عامل گردش زندگی خانواده ما یعقوب بود. همیشه در فکر آسایش خانواده به خصوص مادر خود بود و تمام مخارج زندگی را وی تامین می نمود.یعقوب در دوران طاغوت در محله مفتح مثل گلی پاک بود. به طوریکه هیچکس تا حال از او هیچگونه ناراحتی ندیده بود همه از رفتار و ادبش از پاکیش و وقارش تعریف می کردند. با فرا رسیدن انقلاب شکوهمند اسلامی بعقوب یعقوب در راه انقلاب تلاش و کوشش می نمود. بعقوب از همان اولین روزهای تظاهرات یعنی 29 بهمن شرکت فعالانه می نمود و بعد از آن هم مرتب و به طور متوالی در تظاهرات و در مجالسی که تشکیل می شد شرکت داشت با اینکه در آمدش کم بود ولی به علت عاقل بودن خیلی حزب الهی و مذهبی بود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی از هر طرف که گروهک ها اظهار وجود می کردند آرزو داشت که ایکاش ای کاش آقای موسوی مرا برای پاسداری قبول می کرد و من هم مثل سایر برادران از انقلاب پاسداری می کردم و همیشه طول عمر برای امام از خدا می خواست. علاقه شدیدی به امام داشت و از صمیم قلب او را دوست می داشت همیشه جانی و مالی به انقلاب و مسمسجد مسجد و جبهه و جنگ زده ها کمک می نمود و در جریان خلق نا مسلمان و منافقین خلق هی آرزو داشت ایکاش ای کاش یک ضبط جیبی داشتم و گفته های منافقین را ضبط کرده و به مقامات مسئول تحویل می دادم. خلاصه در آذرماه سال 1359 به خدمت سربازی عازم گشت و پس از طی دوره آموزش به جبهه [[مهران ]] اعزام گردید و همیشه رساله امام را هم در جبهه و هم در هنگام مرخصی همراه داشت. شهید در آخرین روزی که به مرخصی می آید در تهران به برادر خود ( داود علیزاده) که در حال عزیمت به جبهه بوده برخورد می کند و برادرش می گوید وقتی ما در خانه خواهرمان خوابیده بودیم، من در خواب آیت اله مدنی را می دیدم که با هم گریه می کنیم و یکدیگر را به آغوش گرفته ایم و من از آیت اله مدنی تقاضا کردم که مرا نیز دعا کند شهید شدم. از خواب بیدار شدم دیدم که یعقوب نماز می خواند. در آخرین دوزی روزی که با هم بودیم من گفتم یعقوب من این بار شهید می شوم. یعقوب در جواب من گفت معلوم نیست تو شهید شوی یا من. چون من در خود این پذیرش را احساس می کنم و همان طور هم شد و بیست روز نبود که به خدمت احتیاط پا گذاشته بود که در تاریخ 1361/06/30 در جبهه حق علیه باطل به دست صدامیان جنایتکار به درجه رفیع [[شهادت ]] نائل گشت.
<ref name="پانويس شماره 1">[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2041 سايت شهداي ارتش]، </ref>