شهید عبدالرحیم کی منش: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۲۴: سطر ۲۴:
 
مجید هميشه از شهادت حرف مي زد و مي گفت: مادر نمي داني که وقتي کسي شهيد مي شود ملائکه ها چطور او را روي دست گرفته و به آسمان مي برند. يک بار هم از ناحيه پهلو زخمي شد و پس از بهبودی دوباره به جبهه رفت. آخرين ديدار شهيد کی منش در شهريور سال 1362 بود که بين همه افراد خانواده نشسته و مي گفت: اين آخرين بار است که همديگر را مي بينيم چون خودم مي دانم که ديگر بر نمي گردم و گفت: اگر شهيد شدم کسي برايم سیاه نپوشد و بالاي سرم عکسم و پارچه سبز بزنيد.
 
مجید هميشه از شهادت حرف مي زد و مي گفت: مادر نمي داني که وقتي کسي شهيد مي شود ملائکه ها چطور او را روي دست گرفته و به آسمان مي برند. يک بار هم از ناحيه پهلو زخمي شد و پس از بهبودی دوباره به جبهه رفت. آخرين ديدار شهيد کی منش در شهريور سال 1362 بود که بين همه افراد خانواده نشسته و مي گفت: اين آخرين بار است که همديگر را مي بينيم چون خودم مي دانم که ديگر بر نمي گردم و گفت: اگر شهيد شدم کسي برايم سیاه نپوشد و بالاي سرم عکسم و پارچه سبز بزنيد.
 
او سه سال تمام در جبهه هاي حق عليه باطل جنگيد تا بالاخره در حمله والفجر 4 هنگام شناسايي راه ها و برگشت از مأموريت، مورد حمله هوايي عراق قرار گرفت و خود و 4 نفر ديگر از دوستانش شهيد شدند. شهید کی منش در پنج شنبه مورخ 1362/07/28 شهيد و در تاريخ 1362/08/04 به همراه شهيد عبدالعلي صادقي در قطعه شهداء بهشت زهرای شهر کازرون به خاک سپرده شد.
 
او سه سال تمام در جبهه هاي حق عليه باطل جنگيد تا بالاخره در حمله والفجر 4 هنگام شناسايي راه ها و برگشت از مأموريت، مورد حمله هوايي عراق قرار گرفت و خود و 4 نفر ديگر از دوستانش شهيد شدند. شهید کی منش در پنج شنبه مورخ 1362/07/28 شهيد و در تاريخ 1362/08/04 به همراه شهيد عبدالعلي صادقي در قطعه شهداء بهشت زهرای شهر کازرون به خاک سپرده شد.
روحش شاد و يادش گرامي باد
+
روحش شاد و يادش گرامي باد<ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/%2023029 سایت شهدای ارتش]</ref>
 
+
==پانویس==
منبع: سایت شهدای ارتش
+
<references />
 
+
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/ 23029
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۸ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۳۰

شهید عبدالرحیم کی منش

تاریخ تولد : 1341/08/19

تاریخ شهادت : 1362/07/28

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه : فارس - کازرون - بهشت زهرا



زندگینامه

شهيد عبدالرحيم کي منش (مجيد) در سال 1341 در فصل پاييز در خانواده ای متدين و مذهبي چشم به جهان گشود. پس از طي دوران کودکي به مدرسه رفت و تحصيلات ابتدايي را در مدرسه فردوسي به پايان رسانيد و وارد مدرسه راهنمايي قدسي گرديد. با شروع تحصيلات راهنمايي به کار علاقمند شد و مدتي مدرسه را رها کرد و به کار مشغول شد تا به سن 17 سالگي در سال 1356 رسيد. در آغاز دوران انقلاب با برادرانش نسبت به تشويق مردم فعاليت هاي زيادي انجام مي داد. گاهي اوقات شب ها به منزل نمي آمد و در مسجد سيد محمد کاشي با ديگر دوستانش به گشت زني و ... مي پرداخت. در اين فعاليت ها چندين بار هم به دست سر سپردگان رژيم کتک خورد ولي دست از مقاومت بر نمي داشت و در تمام برنامه هاي انقلابي شرکت مي کرد. پس از چندي چون برادر بزرگش در گچساران بود به آنجا رفت. شب ها به مدرسه (فردوسي بزرگسالان) و روزها در همان جا با برادران سپاه و بسيج گچساران همکاري زيادي داشت. با شروع جنگ تحميلي دائم مي گفت: رژيم بعث عراق به ما تجاوز کرده و ما بايد جلو آنها بايستيم، ما نبايد در خانه بنشينيم و ناظر کارهاي زشت آنها باشيم. به همين سبب از طرف بسيج گچساران يک دوره فشرده را گذراند و از همان جا راهي جبهه شد و به جبهه مريوان اعزام گرديد و در آنجا در کنار همرزمان خود مي جنگيد. حدود يک سال و نيم به عنوان نيروي بسيجي فعال در جبهه ها حضور داشت و مي گفت: به مدت 3 روز در کوه هاي کردستان راه را گم کرده و از ترس بعثي ها روزها پنهان مي شدم و شب ها بيرون آمده و بلوط خشک پيدا کرده مي خوردم و به جاي آب زبانش را به برگ هاي درختان مي ماليده تا تشنگي اش برطرف شود تا اين که پس از سه روز راه را پيدا کرده و بر مي گردد. او عاشق جبهه و جنگ بود و روحيه اي بالا داشت و هر زمان هم که به مرخصي مي آمد بيشتر از دو روز نمي ماند و مي گفت: در جبهه به من بيشتر احتياج است. او در اين مدت در چندين حمله شرکت داشت از جمله حمله فتح المبين، آزادي شوش بود که در تاریخ 1361/01/01 اتفاق افتاد. پس از آن به کازرون آمد و چون از قبل دفترچه آماده به خدمت گرفته بود مهياي رفتن به سربازي شد و در تاريخ 1361/01/18 با يک دنيا تجربه از جبهه ها عازم خدمت گرديد. زماني که مي خواست براي دوره آموزشي به تهران برود اکثر پدر و مادر سربازان هم دوره اش که مجيد را مي شناختند مي گفتند که ما بچه مان را اول به خدا و بعد به تو مي سپاريم. او به تهران رفت و در لشکر 21 حمزه دوران آموزشي را گذراند و بلافاصله پس از آزادي خرمشهر آنها را به همان منطقه فرستاده و مستقر شدند. دو روز بعد يکي از همرزمانش به نام حميد رضا جعفرپور شهيد شد. پس از مدتي در جبهه خرمشهر به جبهه مريوان رفتند. او در جبهه همان کاري را انجام مي داد که حضرت ابوالفضل براي لشکريان امام حسين (علیه السلام) انجام مي داد. او سقاي لشکريان اسلام بود. از طلوع تا غروب آفتاب با يک تانکر بزرگ آب از انديمشک به جبهه مي آمد. در شبانگاه با ماشين ديگري قالب هاي يخ را حمل و براي رزمندگان مي آورد. او شايد در اين مدت، دو ساعت هم در شب نمي خوابيد و دائم به خاطر فعاليت هايش مرخصي تشويقي به او مي دادند. مجید هميشه از شهادت حرف مي زد و مي گفت: مادر نمي داني که وقتي کسي شهيد مي شود ملائکه ها چطور او را روي دست گرفته و به آسمان مي برند. يک بار هم از ناحيه پهلو زخمي شد و پس از بهبودی دوباره به جبهه رفت. آخرين ديدار شهيد کی منش در شهريور سال 1362 بود که بين همه افراد خانواده نشسته و مي گفت: اين آخرين بار است که همديگر را مي بينيم چون خودم مي دانم که ديگر بر نمي گردم و گفت: اگر شهيد شدم کسي برايم سیاه نپوشد و بالاي سرم عکسم و پارچه سبز بزنيد. او سه سال تمام در جبهه هاي حق عليه باطل جنگيد تا بالاخره در حمله والفجر 4 هنگام شناسايي راه ها و برگشت از مأموريت، مورد حمله هوايي عراق قرار گرفت و خود و 4 نفر ديگر از دوستانش شهيد شدند. شهید کی منش در پنج شنبه مورخ 1362/07/28 شهيد و در تاريخ 1362/08/04 به همراه شهيد عبدالعلي صادقي در قطعه شهداء بهشت زهرای شهر کازرون به خاک سپرده شد. روحش شاد و يادش گرامي باد[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش