ویرایش‌ها

شهید محمدرضا باقری

۴۱ بایت اضافه‌شده، ‏۴ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۲۱
==خاطرات==
- قبل از آخرین اعزامشون آمده بودند خانه ورفتند حمام .مادرم گفت:که حتما رفته غسل شهادت بکند، هنگام رفتن محمد رضا به جبهه مادرم به ایشان گفت: پسرم می خواستی نوار قرآنی از خودت برای ما به یادگار بگذاری وبعد از شهادت شما من آن نوار را برای دیگران بگذارم تا همه بدانند که چه پسری داشتم بعد هم به خاطر اینکه سخن شهادت آمد محمدرضا قبول کرد ودر هوای سرد اتاق نشست وآیات مخصوص شهادت وقسمتی از سوره یس را قرائت کردند وبه من یک قرآن ومفاتیح هدیه دادند وبعد هم خداحافظی کردند ورفتند .
- وقتی که در جهاد مشغول به خدمت بود از همانجا بهشون یک ماشین داده بودند برای کارهای اداری یک روز من بهشون گفتم کجا می ری؟ گفت:می خواهم برم جهاد، من گفتم پس منو تا سر خیابان ببر که نان بخرم او گفت که ماشین متعلق به جهاد است شما این پول را بگیر وبا تاکسی برید نون بخرید .
- وقتی دوستان محمدرضا به ایشان اطلاع دادند که با اعزامشان موافقت شده آنقدرخوشحال شده بودند که موقع بستن ساکشان برای رفتن به جبهه مداحی می کردند تا اینکه آماده رفتن شدند . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 3627%203627 سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس==<references />
۱٬۳۲۸
ویرایش