- وقتی که در جهاد مشغول به خدمت بود از همانجا بهشون یک ماشین داده بودند برای کارهای اداری یک روز من بهشون گفتم کجا می ری؟ گفت:می خواهم برم جهاد، من گفتم پس منو تا سر خیابان ببر که نان بخرم او گفت که ماشین متعلق به جهاد است شما این پول را بگیر وبا تاکسی برید نون بخرید .
- وقتی دوستان محمدرضا به ایشان اطلاع دادند که با اعزامشان موافقت شده آنقدرخوشحال شده بودند که موقع بستن ساکشان برای رفتن به جبهه مداحی می کردند تا اینکه آماده رفتن شدند . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 3627%203627 سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس==<references />