شهید محمد حسین تنور مال بجستانی: تفاوت بین نسخهها
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Mirdadi9705 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۲۴: | سطر ۲۴: | ||
- آخرین باری که محمدحسین می خواست به جبهه برود گفت: من با دوستانم جلوی پمپ بنزین قرار دارم. گفتم: من برای بدرقه ات می آیم. گفت: نه همین جا خداحافظی کنید. گفتم: من طاقت نمی آورم باید تا پای ماشین همراهت بیایم. خلاصه یک ظرف شیرینی برای فقرا آماده کردم و آینه و قرآن در سینی گذاشتم و به پدرش دادم و گفتم؛ قرآن را بالا بگیرد تا محمد حسین رد شود. همین که پدرش سینی را بلند کرد آینه افتاد و شکست. محمدحسین گفت: ناراحت نشوید، شکستنی خوب است، که به دل من افتاد این دفعه محمدحسین شهید می شود . | - آخرین باری که محمدحسین می خواست به جبهه برود گفت: من با دوستانم جلوی پمپ بنزین قرار دارم. گفتم: من برای بدرقه ات می آیم. گفت: نه همین جا خداحافظی کنید. گفتم: من طاقت نمی آورم باید تا پای ماشین همراهت بیایم. خلاصه یک ظرف شیرینی برای فقرا آماده کردم و آینه و قرآن در سینی گذاشتم و به پدرش دادم و گفتم؛ قرآن را بالا بگیرد تا محمد حسین رد شود. همین که پدرش سینی را بلند کرد آینه افتاد و شکست. محمدحسین گفت: ناراحت نشوید، شکستنی خوب است، که به دل من افتاد این دفعه محمدحسین شهید می شود . | ||
| − | - یک روز حاج آقا رفته بود سر آب. چون نوبت آبمان بود و من تنها در خانه بودم بلند شدم و به خانه همسایه مان رفتم. نزدیکی های ظهر بود که آن جا خوابم برد در خواب دیدم که زنی نورانی به طرفم می آید، وقتی رسید گفت: من زن پسرتان محمدحسین هستم. گفتم: ولی پسر من که شهید شده و زنی ندارد. گفت : پسرتان الان در حیاط خانه تان نشسته بروید ببینید. من بلند شدم و به طرف خانمان آمدم وقتی در را باز کردم دیدم محمد حسین لب حوض نشسته، جلو رفتم و دستم را به زانویش زدم و گفتم مادر جان کجائی؟ چرا به ما سر نمی زنی. گفت : مادر من همیشه جویای حال شما و پدر هستم اما شما مرا نمی بینید. بعد قرآنی را از جیبش در آورد و شروع به خواندن قرآن کرد . | + | - یک روز حاج آقا رفته بود سر آب. چون نوبت آبمان بود و من تنها در خانه بودم بلند شدم و به خانه همسایه مان رفتم. نزدیکی های ظهر بود که آن جا خوابم برد در خواب دیدم که زنی نورانی به طرفم می آید، وقتی رسید گفت: من زن پسرتان محمدحسین هستم. گفتم: ولی پسر من که شهید شده و زنی ندارد. گفت : پسرتان الان در حیاط خانه تان نشسته بروید ببینید. من بلند شدم و به طرف خانمان آمدم وقتی در را باز کردم دیدم محمد حسین لب حوض نشسته، جلو رفتم و دستم را به زانویش زدم و گفتم مادر جان کجائی؟ چرا به ما سر نمی زنی. گفت : مادر من همیشه جویای حال شما و پدر هستم اما شما مرا نمی بینید. بعد قرآنی را از جیبش در آورد و شروع به خواندن قرآن کرد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205353 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۴ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۵۷
تاریخ تولد : 1340/04/19
نام : محمدحسین محل تولد : گناباد
نام خانوادگی : تنورمالبجستانی تاریخ شهادت : 1361/05/23
نام پدر : علیاکبر مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهدا
خاطرات
- یک شب در خواب دیدم که در یکی از میدان های شهر، چهار جوان با هم دارند با موتور دور می زنند که بین آن ها پسرم محمدحسین هم بود. بعد سیدی که شال سبز به سرش و یک شال سبز به کمرش بسته بود آمد و از تک تک آن ها سئوال می کرد که پسر کی هستی؟ وقتی نوبت به محمدحسین رسید پرسید تو پسر کی هستی؟ گفت: من پسر علی اکبر تنور مال هستم. که سید او را گرفت و با خود به طرف آسمان برد. فردایش که از سر کار برگشتم خبر شهادت محمدحسین را به ما دادند .
- آخرین باری که محمدحسین می خواست به جبهه برود گفت: من با دوستانم جلوی پمپ بنزین قرار دارم. گفتم: من برای بدرقه ات می آیم. گفت: نه همین جا خداحافظی کنید. گفتم: من طاقت نمی آورم باید تا پای ماشین همراهت بیایم. خلاصه یک ظرف شیرینی برای فقرا آماده کردم و آینه و قرآن در سینی گذاشتم و به پدرش دادم و گفتم؛ قرآن را بالا بگیرد تا محمد حسین رد شود. همین که پدرش سینی را بلند کرد آینه افتاد و شکست. محمدحسین گفت: ناراحت نشوید، شکستنی خوب است، که به دل من افتاد این دفعه محمدحسین شهید می شود .
- یک روز حاج آقا رفته بود سر آب. چون نوبت آبمان بود و من تنها در خانه بودم بلند شدم و به خانه همسایه مان رفتم. نزدیکی های ظهر بود که آن جا خوابم برد در خواب دیدم که زنی نورانی به طرفم می آید، وقتی رسید گفت: من زن پسرتان محمدحسین هستم. گفتم: ولی پسر من که شهید شده و زنی ندارد. گفت : پسرتان الان در حیاط خانه تان نشسته بروید ببینید. من بلند شدم و به طرف خانمان آمدم وقتی در را باز کردم دیدم محمد حسین لب حوض نشسته، جلو رفتم و دستم را به زانویش زدم و گفتم مادر جان کجائی؟ چرا به ما سر نمی زنی. گفت : مادر من همیشه جویای حال شما و پدر هستم اما شما مرا نمی بینید. بعد قرآنی را از جیبش در آورد و شروع به خواندن قرآن کرد .[۱]