• به خاطر دارم شهید احمد پردل در منطقه مسئولیت تدارکات گروهان را به عهده داشت و همیشه می گفت: من در منطقه باید در امور تدارکات باشم و از این بابت خیلی ناراحت هستم چون دوست دارم جزء نیروهای زرهی، رزمی باشم به همراه دیگر رزمندگان به جلوی خط مقدم بروم و رو در رو با دشمن بجنگم، تا این که روزی که نیروی رزمندگان می خواست به خط مقدم برود ما سوار هلی کوپتر شدیم دیدم احمد آمد در حالیکه مثل ابر بهاری اشک می ریخت و با بچه ها خداحافظی کرد و گفت: من لیاقت جلو آمدن را ندارم و اجازه نمی دهند که همراه شما به خط مقدم بیایم از همه ی بچه ها طلب حلالیت کرد و بعد ما به وسیله ی هلی کوپترها به جلو رفتیم . همان روز موقع ناهار که شد دیدم دوباره احمد با چهره ی خندان به سوی ما می آید که در همین لحظه هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران شیمیایی کردند وقتی احمد پیش ما آمد گفت: بچه ها پشت من خیس شده و دارد می سوزد که کم کم حالش بد شد و نقش بر زمین شد . سریع ایشان را با آمبولانس به بیمارستانی در اهواز منتقل کردیم. اما آنها قادر به معالجه نبودند بالاخره ایشان را به تهران انتقال دادیم. در آخرین لحظات عمرش ذکر یا فاطمه سلام الله علیها، یا محمد را بر لب داشت و در اثر آلودگی شیمیایی زیاد بدن ایشان، به درجه ی رفیع شهادت که سالها آرزویش را داشت، رسید و به سوی معبود خود شتافت.
• یک روز در سال 1349 هنگامی که همراه شهید احمد پردل از زیارت حرم عبدالعظیم بر می گشتیم. در بازار جلوی یک کتاب فروشی توقف کرد و از صاحب مغازه ی کتاب فروشی تقاضای رساله ی حضرت امام خمینی (ره) را نمود. که آن موقع هنوز رساله ی امام (ره) به صورت آشکارا در بازار به فروش نمی رسید. فقط به کسانی که مطمئن بودند و قیافه ای مذهبی داشتند می فروختند. چون آن موقع با لباس کارگری بودیم و کارگر ساده ای بیش نبودیم صاحب مغازه به قیافه ی ما نگاهی کرد و بعد از مدتی رفت و از داخل مغازه یک جلد رساله ی امام را آورد و به احمد داد. خوب یادم هست که قیمت آن چهل و پنج ریال بود که روی جلد آن چیزی نوشته نشده بود و در صفحه ی دوم آن نوشته شده بود رساله روح الله الموسوی الخمینی، از این جا معلوم می شد که شهید پردل با آن که تا آن موقع امام را ندیده بود بلکه با شنیدن از گوشه و کنار چیزهایی در باره امام ،دنباله ی رساله ایشان می گشت و عشق و علاقه ی خود را به امام(ره)، نشان می داد.
منبع سایت یاران رضا<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4752سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />